#او_را...118
ماشین رو تو حیاط پارک کردم و پیاده شدم.
میدونستم این ساعت هنوز کسی خونه نیست،پس با خیال راحت،با چادر وارد خونه شدم.
در رو که بستم ،تازه متوجه حالم شدم. خیلی حس خاصی داشتم .از اینکه زیر بار نفسم نرفته بودم احساس عزت نفس داشتم!
رفتم جلوی آینه و با لبخند مغرورانه ای خودم رو نگاه کردم. واقعا با وقار شده بودم!!
اما به خوبی زهرا نبودم!
اون خیلی خوب چادر و روسریش رو سر میکرد،
اما من شال سرم بود و موهام از دو طرف صورتم بیرون بود و فرقی که باز کرده بودم،مشخص بود!
اولین کاری که کردم یه عکس از خودم انداختم و سریع برای زهرا فرستادم!
آنلاین بود .با ذوق کلی قربون صدقم رفت و بهم تبریک گفت.
همونجا جلوی آینه ی هال، با لبخند
ایستاده بودم و دونه دونه همه اتفاقا رو براش تعریف میکردم که یهو در باز شد!!!
با ترس به سرعت برگشتم سمت در .
مامان بود!
بدنم یخ کرد!!
هنوز من رو ندیده بود و داشت در رو میبست .با یه حرکت چادر رو از سر درآوردم و انداختم زمین!
مامان با دیدنم لبخند کوتاهی زد و سلام کرد.
-چرا اونجا وایسادی؟؟
-همینجوری!اومده بودم تو آینه خودمو ببینم!
مامان لبخند زد و اومد سمت من .آب دهنم رو قورت دادم و به طور نامحسوسی چادر رو با پام هُل دادم زیر مبل!!
داشتم قبض روح میشدم که مامان رسید پیشم و بازوهام رو گرفت.
-چه خبر از دانشگاه؟
درسات خوب پیش میره؟
-امممم..بله... خوبه.
با لبخند دوباره ای بازوهام رو ول کرد و برگشت و رفت به اتاقش!
نفس راحتی کشیدم و به این فکر کردم که چرا مامان هیچوقت نمیتونست راحت ابراز احساسات کنه!
معمولا نهایت عشقش تو همین کار خلاصه میشد!!
چادر رو یواش برداشتم و انداختمش تو کولهم!
و بدو بدو رفتم تو اتاقم که گوشیم زنگ خورد.
-الو
-سلام ترنم.خوبی؟؟
-سلام زهراجونم .ممنون .خوبم
-چیشدی یدفعه چرا دیگه جوابمو ندادی؟!
-وای زهرا سکته کردم !!مامانم یهو سر رسید!
ماجرا رو براش تعریف کردم و خداحافظی کردیم. از خستگی ولو شدم روی تخت.
به همه ی اتفاقات امروز فکرمیکردم!
به این که صبح با مانتو رفته بودم دانشگاه و شب با چادر از امامزاده برگشته بودم خونه!!
به اینکه همه چی چقدر سریع اتفاق افتاده بود!
به حرفهای زهرا و به دانشگاه که فردا چطور با این چادر برم؟!تصورش هم سخت بود!
"همین امروز با صحبتام راجع به نماز چشماشون میخواست از حدقه بیرون بزنه.
فردا با چادرم دیگه بی برو برگرد شاخ درمیارن!"
😐😒
روم نمیشد حرفی از پشیمونی بزنم.
در اتاق رو قفل کردم،وضو گرفتم و جانمازی که تو کیفم و چادر نماز صورتی و جدیدی که تو کمدم قایم کرده بودم رو برداشتم و گوشه ی اتاقم مشغول نماز شدم.
فکرم مثل یه گنجشک همه جا پرواز میکرد .مبارزه با نفس تو این یه مورد از همه سخت تر بود!
با خودم کلنجار میرفتم که
"الان داری با خدا صحبت میکنی!
از درونت خبر داره،اینقدر فکرتو اینور و اونور نده!"
سعی میکردم به معنی حرفهایی که میزدم فکر کنم تا فکرم جای دیگه نره.
به هر زوری بود نماز مغرب رو تموم کردم. اعصابم خورد بود!اما با حرف زهرا خودم رو آروم کردم:
"همین که خدا تلاش تو رو برای مبارزه با نفست ببینه،ارزش داره.
به خودت سخت نگیر،خدا از ضعف های بنده ی خودش آگاهه!"
چقدر این حرفها آرامش بهم میداد .از صمیم قلب از خدا تشکر کردم و به سجده رفتم.
سر نماز عشاء سعی کردم بیشتر حواسم رو جمع کنم. رکعت سوم بودم که در اتاق به صدا دراومد!
از ترس یادم رفت چه ذکری داشتم میگفتم!!
مامان داشت صدام میزد و من سر نماز بودم .هر لحظه محکم تر میکوبید!
یکم طول کشید تا به خودم بیام .با عجله نماز رو تموم کردم و چادر و سجاده رو انداختم تو کمد و درش رو بستم.
سعی کردم خودم رو خوابآلود نشون بدم.
در رو باز کردم،مامان با رنگ پریده نگاهم کرد
-کجا بودی؟چرا در رو باز نمیکردی؟
-ببخشید،خب...
نمیتونستم بگم خواب بودم!یعنی نباید میگفتم.
از بچگی از دروغ بدم میومد،چه برسه به حالا که شده بودم دشمن سرسخت نفس!!
تو چشمای مامان نگاه کردم!معلوم بود ترسیده.
-فکرکردم دوباره....
و ادامه ی حرفش رو خورد.
فهمیدم که حسابی سابقم پیششون خراب شده!!
-نه...معذرت میخوام مامان. جانم؟چیکارم داشتی؟؟
-هیچی!بیا بریم شام بخوریم.
"محدثه افشاری"
@aah3noghte
@RomaneAramesh
#انتشارحتماباذکرلینک‼️
https://chat.whatsapp.com/GpDB9aU80kpEUd8B525boN
#او_را... 119
صبح همین که چشمام رو باز کردم،دلشوره به دلم چنگ انداخت!
دانشگاه!چادر!من!ترنم!
احساس میکردم پاهام سِر شده و اصلا جون بلند شدن از تخت رو ندارم. به هر زوری بود بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم.
اینقدر برام انجام این کار سخت بود که سعی کردم خودم رو به حواس پرتی بزنم که چادرم جا بمونه!!
از اتاق زدم بیرون و پله ها رو دو تا یکی پایین رفتم اما احساس عذاب وجدان گلوم رو گرفته بود!
"خجالت نمیکشی؟؟
بی عرضه!
یعنی تو یه ذره عزت نفس نداری که اجازه میدی نظر بقیه رو رفتارات اثر بذاره؟؟
اونا کی هستن که تو بخوای به دلخواه اونا بگردی؟"
دور زدم که برگردم بالا اما بابا پشت سرم ظاهر شد .ترسیدم و یه پله عقب رفتم!
-مگه جن دیدی؟؟
-سلام بابا . نه ببخشید .خب یدفعه دیدمتون!!
-کجا میری؟مگه کلاس نداری؟
-چرا،یه چیزی جا گذاشتم تو اتاقم!
برگشتم و چادر رو از کشوی تخت برداشتم و گذاشتم تو کوله پشتیم و رفتم.
تو راه، انواع و اقسام برخوردهایی که ممکن بود ببینم،از مغزم میگذشت!سعی میکردم با تکون دادن سرم، فکرهای مزاحم رو دور کنم و به انسان بودنم فکر کنم!
جلوی دانشگاه،یه نفس عمیق کشیدم. فکرم رفت سمت آقایی که دیروز ازش کمک خواسته بودم!
فقط یادم بود که عموی امام زمان بود!
همون آقایی که به اندازه چندتا جمله راجع بهش شنیده بودم.
چشمام رو بستم و سعی کردم صادقانه صحبت کنم!
"من خیلی شما رو نمیشناسم،اما شنیدم که باید از شما کمک بگیرم.
من تازه دارم با خدا آشتی میکنم.خیلی کارها رو دارم برای اولین بار انجام میدم.مثل همین کار...
واسه همین خیلی دل و جرأتش رو ندارم. میدونم تا ببینن منو،شروع میکنن به مسخره کردن!
میدونم راه سختی جلومه.
تا امروز هرجور دلم خواسته گشته،اما دیگه قرار نیست به این دل گوش بدم.
من ضعیفم،کمکم کنید.
واقعا سختمه .اما انجامش میدم،به شرطی که کمکم کنید،
امامِ...امام زمان!"
چشمام رو باز کردم و بدون معطلی از ماشین پیاده شدم.
چادر رو سرم انداختم و بدون اینکه اطرافم رو نگاه کنم،کیف رو برداشتم و بسم الله گفتم و رفتم سمت دانشکده.
سرم رو انداختم پایین تا نگاهم به کسی نیفته،اما از لحظه ای که وارد دانشکده شدم،کم کم نگاه ها رو ،روی خودم احساس کردم.
پام رو که توی کلاس گذاشتم صدای جیغ دخترها و خنده ی تمسخر آمیز پسرها رفت بالا!
-اینو نگاااا!
-وای اینم جوگیر شد!😏
-از همون دیروز مشخص بود مخش عیب کرده!
😂
-ترنم این چه وضعشه!
-وای اینجا هم کلاغ اومد!!😁
-قیافه رو!!
-دوست پسرت گفته چادر سر کنی؟
و.....
احساس میکردم صورتم قرمز شده!
خیلی بهم برخورده بود .تو دلم گفتم"عمرا اگه کم بیارم!"
سرم رو بالا گرفتم و با جدیت همه رو نگاه کردم!
-اتفاقی افتاده؟
یکی از دوستام نالید
-ترنم اون چیه روی سرت؟
-نمیدونی چیه؟بهش میگن چادر!
-میدونم ولی آخه تو اهل این امل بازیا نبودی!!
-اتفاقامن امل بودم،ولی تازگیا دارم انسان میشم .امل کسیه که به میل دیگران میگرده،هر روز یه رنگ،هر روز یه شکل،هر روز لختتر!
یکیشون با اخم بلند شد
-منظورت چیه؟؟
یعنی الان یعنی ما انسان نیستیم؟؟
-با کسی کاری ندارم. خودم رو گفتم.😊
منم دلم میخواد تو چشم باشم،اما بیشتر از اون دلم میخواد انسان باشم .انسان یعنی کسی که تابع عقله،نه بنده ی هوس.
انسانیت یعنی داشتن عزت نفس،نه که بخاطر دیده شدن،خودت رو به هرشکلی دربیاری!
آرامش عجیبی تو قلبم احساس میکردم.
هرچند هنوزم متوجه مسخره کردناشون میشدم،اما دیگه حساسیت نشون ندادم.بی محلیم رو که دیدن،کم کم خودشون رو جمع کردن.
دم ظهر هم برخلاف روزای گذشته که یواشکی و موقع خلوتی میرفتم نمازخونه،با خیال راحت رفتم برای نماز جماعت.
بعد از کلاس،وقتی سوار ماشین شدم احساس میکردم مثل یه پر ،سبک شدم!!
باورم نمیشد تونسته باشم مقاومت کنم!
خیلی حالم خوب بود.از آینه ی ماشین به خودم نگاه کردم .قیافه ی جدیدم،برام جالب بود!
آروم تو خیابونا رانندگی میکردم و به حس خوبم فکرمیکردم. به این که این حس رو برای بار اول بود که تجربه میکردم.
اما هنوزم یه چیزی به دلم چنگ میزد .یه چیزی شبیه ترس
!شبیه نتونستن!
شبیه شک!
وسط اینهمه احساس متضاد،یه حال عجیب دلتنگی هم قلبم رو فشار میداد؛که اتفاقا زورش از همه بیشتر بود!
😔
به خودم که اومدم،سر کوچشون بودم و به یاد اون شب بارونی ای که برای اولین بار اینجا پا گذاشتم،میباریدم...
😭😔😢
و روزی که بخاطر حجاب من کتک خورد و حالا من با حجاب برگشته بودم.
شایدهم یه گوشه ای قایم شده بود تا ببینه حرف هاش با دلم چیکار میکنه و بعد خودش رو نشون بده!
سرم رو چرخوندم اما باز هم نبود...
صدای بی موقع زنگ گوشی،از خیالات شیرین بیرونم کشید.
"محدثه افشاری"
@aah3noghte
@RomaneAramesh
#انتشارحتماباذکرلینک‼️
https://chat.whatsapp.com/GpDB9aU80kpEUd8B525boN
#او_را... 120
-سلام بی معرفت.کجایی تو؟
-سلام مرجان جونم.چطوری؟
-خوب یا بدم چه فرقی میکنه برای تو؟
-دیوونه!یه جوری حرف میزنه انگار ده ساله همو ندیدیم!خوبه چند روز پیش با هم بودیم!
-یعنی الان نمیخوای دعوتم کنی بیام خونتون؟!
خندم گرفت از مدل حرف زدنش.
-چرا خل و چل.میخوام!
-خب بکن دیگه!
-مرجان جان میشه افتخار بدی امشب بیای خونه ی ما؟
-نه نمیشه!
-کوفت!مسخره...
-عه؟به به چندوقتی بود از این کلمات گهربار کمتر میشنیدم ازت!با ادب شده بودی!
-مگه بده؟
-اوهوم!همین ترنم بیشعور خودم بهتره!
صدای خنده ی بلندم به بغض نصفه نیمه ی تو گلوم تنه زد و باعث شد چشم هام دوباره پر از اشک بشه.تازه فهمیدم چقدر بده بغض داشته باشی و بخوای بخندی!
سرم رو روی فرمون گذاشتم و چشم هام رو بستم.این بار هم صدای گوشی،سکوت ماشین رو در هم شکست...
انگار من حتی توی عالم خیال هم،اجازه ی خلوت با سجاد رو نداشتم!
-سلام خاااانوم!خوبی؟
-سلام.ممنون زهرا جون.تو خوبی؟
-خداروشکر.ممنون.میگم که وقت داری امروز ببینمت؟!
-امممم...راستش نه.مرجان میخواد بیاد پیشم!
-عه؟حیف شد.دوست داشتم ببینمت!پس بمونه برای فردا اگر خدا بخواد.
-باشه گلم.منم دوست داشتم ببینمت.مرجان چنددقیقه قبل از تو زنگ زد!
-پس از تنبلی خودم بود!عیب نداره عزیزم.خوش بگذره.
-ممنون عزیزم.
واقعا حیف شد که دیر زنگ زد!هرچند دلم برای مرجان تنگ شده بود؛اما ساعت های بودن با زهرا،بیشتر خوش میگذشت.
به صندلی تکیه دادم و نگاهم رو به در کوچیک فلزی سفیدرنگ دوختم.
تازه رسیده بودم خونه و داشتم چادرم رو قایم میکردم که مرجان رسید.کیف و کیسه ای که دستش بود رو گذاشت رو میز و ولو شد رو کاناپه.
-بذار برسی بعد وا برو!!
-وای ترنم خیلی خسته ام .مامانتینا کی میان؟
-کم کم باید برسن .چرا خسته ای؟
-بابا دو روزه نیکی برام زندگی نذاشته!
همش منو میکشه اینور،میکشه اونور!خستم کرده...الانم کلی صغری کبری چیدم تا پیچوندمش و اومدم!
-نیکی؟!قضیه چیه؟!
-بابا به این بهروز نکبت شک کرده .پدر منو دراورده!دو روزه هرجا بهروز رفته،مثل کارآگاها دنبالش رفتیم.
-عه!!جدی؟چرا؟اونا که خیلی همو دوست داشتن!
-هه!آره خیلی!
ولی فقط تا قبل از اینکه بهروز یکی خوشگلتر از نیکی رو ببینه!من همون روز اول به این دختره احمق گفتم این پسره دنبال پول باباته نه خود خرت !کو گوش شنوا؟
-یعنی چی؟!الان نیکی کجاست؟
-هیچی .رفته وسایلشو جمع کنه و بره خونه باباش!
-وای مرجان راست میگی؟
-نه یه ساعته دارم دروغ میگم!
-ای وای چه بد!خیلی ناراحت شدم.
-نشو!کسی که به حرف گوش نکنه همین میشه عاقبتش!بهروزم یکی مثل سعید،نیکی هم یکی مثل تو!
سرم رو انداختم پایین
-اوهوم.
با صدای ماشین و باز شدن در،مرجان هم از جاش بلند شد و وسایلش رو برداشت و رفت سمت اتاق .
خودشم میدونست بابام خیلی ازش خوشش نمیاد!
برای همین سعی میکرد با هم رو به رو نشن.
دو لیوان شربت درست کردم و بردم بالا.
مرجان رو تختم نشسته بود و یه گوشه ی لبش رو به نشونه تمسخر بالا داده بود.
-مامانتینا فهمیدن رد دادی؟!
-من؟برای چی؟
-ترنم انصافا اینا چین رو در و دیوار اتاقت؟!
بیشعور عکس منو از دیوار کندی که این چرت و پرتا رو بچسبونی؟؟
-مرجان باور کن اینا چرت و پرت نیستن!
منو نگاه کن!من همون دختر چند ماه پیشم؟؟ببین چقدر عوض شدم!
سر تا پام رو نگاه کرد و پوزخند زد
-به فرضم که خوب شده باشی؛اونی که حال تو رو خوب کرده، زمانه.
نه این مزخرفات!اینا هم حکم همون کلاس هایی که قبلا میرفتی رو دارن.
فقط حواست رو از اصل ماجرا پرت میکنن.
ترنم تو از جهان پرتی کلا!
این که پایان دنیا نزدیکه و بشر هیچ راه نجاتی نداره رو حالا دیگه کل عالم فهمیدن.
کمال و آرامش و اینجور مزخرفاتی که رو در و دیوار اتاقت زدی،همه کشکه عزیزمن!
هممون به زودی تموم میشیم. تو این چند روزی که از عمرت مونده لااقل خوش بگذرون!
سینی شربت رو گذاشتم رو تخت و با مهربونی نگاهش کردم.
-یه نفس هم بگیر وسط حرفات!
خندید و لیوان شربتش رو برداشت.
ادامه دادم
-مرجان اینجوریا که تو میگی هم نیست .ما هر چی میکشیم بخاطر اینه که به یه زندگی حداقلی و کم لذت قانع شدیم.
اگر بدونیم ما نیومدیم که مثل حیوونا صبح و شبمون رو الکی بگذرونیم و از هرچی که خوشمون اومد بریم طرفش،کم کم همه چی فرق میکنه.
چشم هاش رو ریز کرد
-ترنم انصافا حوصله ندارم.
بیا بیخیال ما شو!
-من دلم میخواد تو هم درست زندگی کنی!چرا نمیفهمی اینو؟
-من نمیخوام درست زندگی کنم!دلم میخواد همینجوری باشم.
من اینجوری خوشم!
"محدثه افشاری"
@aah3noghte
@RomaneAramesh
#انتشارحتماباذکرلینک‼️
https://chat.whatsapp.com/GpDB9aU80kpEUd8B525boN
#او_را.... 122
-مرجان چرا اینجوری میکنی آخه؟؟
بلند شد و شروع کرد به داد زدن!
-برای اینکه داری واسه من جانماز آب میکشی!
احمق تو همونی که تا دیروز تو بغل سعید ولو بودی!هرروز میومدی خونه ما که مشروب بخوری!معتاد سیگار شده بودی!اونوقت واسه من امل بازی درمیاری؟؟؟
دوباره نشستم.
-آدما تغییر میکنن!
-آدم آره،ولی تو نه!جوگیر احمق!
با ناباوری نگاهش کردم.
-مرجان درست صحبت کن!
-نمیکنم.همینه که هست!میای پارتی یا نه؟
بلند شدم و رفتم کنارش.
-مرجان...
ترنم خفه شو.فقط جواب منو بده.
فقط یه کلمه!دست از این کارات برمیداری یا نه؟
داشتم از دستش دیوونه میشدم!سرم درد گرفته بود.
هر لحظه داشت عصبانی تر میشد!
-با تو بودم!آره یا نه؟؟
-بشین...
بلندتر داد زد
-آره یا نه؟
چشم هام رو بستم و نفس عمیق کشیدم،
-نه!
تا چند لحظه خونه تو سکوت کامل فرو رفت. و بعد صدای آرومش اومد
-به جهنم.
چشم هام رو که باز کردم لباس هاش و کیفش رو برداشته بود و به سمت در اتاق میرفت. سریع رفتم دنبالش.
-مرجان...
هلم داد و با نفرت تو چشم هام زل زد.
-دیگه اسم منو نیار!مرجان مرد!
تو چارچوب در ایستادم و رفتن و فحش دادنش رو نگاه کردم و بی اختیار اشک از چشم هام فرو ریخت.
باورم نمیشد که مرجان به همین سادگی از من گذشته باشه ولی این کار رو کرده بود!رو تخت ولو شدم و مثل ابربهار باریدم.
تو حال خودم بودم که گوشیم زنگ خورد.
موقع خوبی بود!همین الان نیاز داشتم کسی حواسم از تمام دیشب تا حالام پرت کنه!
هرچند که بخاطر گریه،صدام گرفته بود اما جواب دادم.
-سلام
-سلام عزیزم.خوبی؟
-ممنون زهراجون.توخوبی؟
-خداروشکر.
از خواب بیدارت کردم؟چرا صدات اینجوریه؟!
-نه.
یکم گرفته.
-ترنم گریه کردی؟
دوباره گلوم رو بغض گرفت.
-یکم.
-ولی بنظرم یکم بیشتر از یکم بوده!
-با مرجان دعوام شد.
-چی؟چرا؟
-چون دیگه مثل اون نیستم!
-یعنی چی؟
-یعنی مرجان از این ترنم جدید خوشش نمیاد!واسه همین هم گذاشت و رفت...
برای همیشه!
-ای بابا...چه بد!
-آره. بیخیال!امروز بریم بیرون؟
-واسه همین زنگ زده بودم.
با زهرا قرار گذاشتم و رفتم سراغ لباس هام.
شالم رو کیپ تر بستم،چادرم رو روی سرم انداختم و از خونه زدم بیرون.
قرار بود هم دیگه رو تو پارک و آلاچیقی که قبلا یه بار رفته بودیم، ببینیم.
ماشین رو پارک کردم و راه افتادم سمت آلاچیق
"محدثه افشاری"
@aah3noghte
@RomaneAramesh
#انتشارحتماباذکرلینک‼️
https://chat.whatsapp.com/GpDB9aU80kpEUd8B525boN
#سلام_امام_زمانم 💚
ای که روشن✨ شود
از نور تو هر #صبح جهان
روشنای دل من❤️
حضرت خورشـید #سلام
🌤اللﮩم_عجل_لولیڪ_الفـرجـ
https://chat.whatsapp.com/GpDB9aU80kpEUd8B525boN
🌸آقا ابراهيم مثال قشنگي مي زد
و مي گفت: نماز اول وقت مثل ميوه اي است كه وقت رسيدنش شده. اگه ميوه رو نچيني، خراب ميشه و مزه اوليه رو نداره. هميشه سعي كن نمازهايت در هر شرايطي اول وقت باشه. خدا هم تو كارهاي زندگي، قبل از اينكه حرفي بزني كارت رو رديف مي كنه.😉😍
#قرمه_سبزی_روح 😍
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
سلاااام😍
صبحتون بخیر🙃
امیدوارم صبحتون رو با یه ثوابویژه
(ینی اول وقت خوندن نمازصبح)
شروع کرده باشین💪
راستی اول صبحی سلام به حضرت مهدی [عج] یادت نره😎
السِّلامُعَلَیکَیاصـاحبَالزَّمان✋
https://chat.whatsapp.com/GpDB9aU80kpEUd8B525boN
کانال شهیدابراهيم هادی ❤️رفیق شهیدم❤️
💥باورکنآدماز فردایخودشخبرنداره… ممکنههرلحظهاز دنیابریم… #پسبیاهمگیباپاکیازدنیابریم …
به صدای وجدانت گوش بده که میگه نکن نکن نکن نکن نکن نکن…
نباید این صدارو دور بزنی…
خودتم میدونی نباید چت کنی…
پس چرا چت میکنی ؟
یه جایی باید بگی بسه و اون لحظه همین الانه !
بگو بسه و بذار کنار.
مخاطب من از این حرفا همه نیستن…
مخاطب من از این حرفام فقط کسایی هستن که خدارو قبول دارن…
تویی که خدارو قبول داری…نباید جوری باشی که موقع نماز همش احساس شرمندگی کنی و خودتم ندونی داری چی میخونی…
بچه ها…
خودتونو مسخره نکنید…
باشه ؟
آره…
میشه هم گناه کرد و هم نماز خوند…
ولی این نمازت سیمش متصل نمیشه.
چون مدام احساس شرمندگی داری…
خیلی وقتا اگه کات بدی … هم تو به مراد دلت میرسی هم اون…
ولی وقتی کات نمیکنی…باعث میشی اون شخص به چیزی که خدا براش مقدر کرده و خیلی هم براش خوبه نرسه…و این هستش که حق الناسه.
وگرنه اگه بیاد بگه دلمو شکستی حق الناس نیست.چون خدا براش یه شخص خوبتر میخواد مقدر کنه…
در ضمن ؟
تو هم با این کات کردنت به مراد دلت میرسی…چون خدا وعده نیک داده به کسی که گناه نمیکنه…
😌خودسازی❣+دینداریِ لذت بخش✌️
https://chat.whatsapp.com/GpDB9aU80kpEUd8B525boN
ݒروردگارا
صبح م را بانام ٺوآغاز میڪنم...♥
وٺورا بخاطر هرآنݘھ ڪھ به من بخشیدی
شڪر میگویم...💕🙏
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فکرگدایبدمباش...💔
امامرضایخودمباش...💔
🕊🌹🕊
#سلام_امام_زمان
در آينه ها زلال نورش جاریست
در مسجد جمڪران حضورش جاریست
از خلوت عشاق دل افروخته نيز
انوار دلاراى ظهورش جاریست
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
✨صبحت بخیر همه داروندارم✨
🌹صبحتون مهدوی