هدایت شده از کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹در این دنیا فقط پاكی،
💫صداقت، ایمان، محبت به مردم ،
🌹جان دادن در راه وطن وعبادت
💫باقی می ماند
شهید عباس بابایی🌹🌹
🌹امروز ١۵ مرداد
✨سالروز شهادت عباس بابایی است؛
🌹کسی که بیش از 3000 ساعت پرواز
✨و 60 عملیات جنگی موفق داشت
🌹و بنیانگذار سوختگیری هوایی
✨با هواپیمای اف14 بود.
*١۵ مرداد سالگرد شهادت*
*#عباس_بابایی گرامی باد🌹🌹* 🌹✨🌹 #مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#فرهنگی_مجازی_هادی_دلها
❤️❤️❤️❤️
@rafiq_shahidam96
🌹🌹🌹
@rafiq_shahidam
🌹🌹🌹🌹🌹
@sadrzadeh1
❤️❤️❤️❤️
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
از همه میخواهم که روز جمعه از کارو کاسبی دست بردارند و به میعاد عاشقان الله، قرارگاه نماز جمعه محل خود بشتابند،که روزی خدا در آن است .
🌷شهید حسین قنبری نکا🌷
یاد شهدا با صلوات🌷
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
❤️❤️❤️❤️
@rafiq_shahidam96
🌹🌹🌹
@rafiq_shahidam
❤️❤️❤️❤️
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
از آیت الله بهاءالدینــی رحمه الله علیه پرسیدنــد :
علت ایــن که عصرهای جمعه دل انسان می گیــرد و
غمگیــن می شود چیست ؟
فرمودنــد:
چون در آن لحظه قلب مقدّس امـام عصــر ارواحنافداه بــه سبب
عرضــه ی اعمال انسان ها ، ناراحت و گرفتــه است ،
آدم و عالم متأثــر می شونــد.
حضــرت قلب و مدارِ وجود شماست.🤍
#یا_مهدی
#صاحب_عصر_الزمان
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
❤️❤️❤️❤️
@rafiq_shahidam96
🌹🌹🌹
@rafiq_shahidam
❤️❤️❤️❤️
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
🍃🌤🌸🌟🍃🌤🌸
🌟🍃🌤🌸🌟🍃
🌸🌟🍃
🌤🌸
🌟
🍃
#تشرفات_خدمت_مولا_صاحب_الزمان_(عج) 1⃣0⃣1⃣
🌟حضرت ولى عصر عليه السلام به قدرى نسبت به
شيعيانش علاقه دارد، كه در اكثر اوقات آنها را دعاء میکند،
او دائما به فکر نجات مردم از مهالک دنيوى و اخروى است، او پناه بى پناهان است، او شفيع مذنبين است، او رحمة للعالمين است، او شافع يوم الدين است.
لذا ذات مقدس متعال (چنانكه از دعاء ندبه اسـتفاده میشود) او را براى مردم دنيا، در دنيا نگه داشته تا پناهگاه و
نگهدارنده ى مردم از پليدی ها باشد.
💫✨💫
🌟مرحوم شيخ جليل و فاضل ارجمند، جناب آقاى شـيخ محمد تقى مازندرانى كه يكى از علماء بزرگ معاصر بوده و
(كتاب معجزات و كرامات) او را بسيار توصیف میکند، فرموده:
من در ايام جوانى هر وقت براى زيارت به نجف اشـرف مـشرّف میشدم، در
مسجد سهله بيتوته میكردم.
زيرا من در آن مسجد معنويت عجيبى ميدیدم، كه در ساير مساجد، آن معنويت را مشاهده نمیکردم، من هر وقت به مسجد سهله میرفتم، در حجره ى فوقانى كنار مقام مقدس حضرت بقيةاللّه روحى فداه بيتوته میكردم.
💫✨💫
🌟در يكى از مسافرت ها كه به نجف اشرف رفته بودم و بهه مـسجد سـهله رفتم، آن حجره ى فوقانى خالى نبود ولى در طرف شرقى مسجد حجرهاى خالى بود، كه همان حجره را آن شب گرفتم و میخواستم در آن بيتوته كنم كه مردى نزد من آمد و گفت:
آقا ميهمان نمیخواهيد؟
گفتم: بفرمایید
قتی وارد شد ،گفت: ما زن هم داریم.
گفتم: بنابراين من بايد از اين اتاق بيرون بروم.
💫✨💫
🌟گفتند: ما به شما اتاق خالى میدهيم.
گفتم: مانعى ندارد.
لذا مرا به اتاق فوقانى مسجد سهله كنار مقام همان جائى كه من هميشه بـه آنجا
میرفتم آوردند وبعد هم معلوم شد كه آنها اين اتاق را گرفته بودند ولى چون طبقه ى بالا بوده و يک نفر از آنها پايش درد میكرده نتوانسته اند كه در آن اتاق باشند.
💫✨💫
🌟به هر حال شب شد، من نيمه هاى شب كه از خواب بيدار شدم به ساعت نگاه كردم، ديدم وقت تهجد و نماز شب است.
در اين بين صداى مناجات عجيبى كه بسيار روح افزا و در و ديوار مـسجد را به زلزله و غلغله انداخته بود، فضاى مسجد سهله را پر كرده بود.
خوب گوش دادم كه ببينم، اين صداى مناجات از كجاست متوجه شدم كه از پائين مقام است، از اتاق بيرون آمدم ديدم، بزرگوارى طرف شرقى مقام امام زمان عليه السلام كه وسط مسجد سهله است، در كنار ديوار به سجده افتاده و او است كه مناجات میكند.
💫✨💫
🌟ناگهان لرزه براندامم افتاد، نشـستم و گوش دادم ببينم او چه میگويد و در
مناجاتش چه دعائى را میخواند، چيزى متوجه نشدم فقط بعضى از كلماتش را
مى فهميدم مثلاً گاهى میفرمود: شيعتى .
💫✨💫
🌟در اين بين از بعضى علائم متوجه شدم و يقين كردم، كه او حضرت بقيةاللّـه روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء است بى تاب شدم و بيهوش به روى زمين افتادم وقتى چشمم را باز كردم نزديک طلوع آفتاب بود وضو گـرفتم و نماز صبح را
خواندم و تا مدتى از شـنيدن آن مناجات و حالات، در خود احساس سرور و
خوشبختى می نمودم.
🍃🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
❤️❤️❤️❤️
@rafiq_shahidam96
🌹🌹🌹
@rafiq_shahidam
❤️❤️❤️❤️
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
هدایت شده از ❤️اباالفضلیامافتخارمه❤️
«◼️پــیــراهـن مـشـکی تو آمـاده کـردی برا هـفتـه دیـگـــه ایــن مــوقــع» 😭
@abalfazleeaam
◼️هـفتــه ی دیگـه ایــن مـوقـع کیـا هیئـتـن کیا کـربـلا🥺
◼️کیـا اسـم تــو رو مـیـزنـم صـدا😭
کیا مشهدن کیا تو کـاظـمــیـنــ
کـیـا مـهـمـونـن تـو بـیـن الـحـرمـیــن
گـریـه می کنـم کـه مادرت ببینه😭
اگــه بـی قـرارم عـلتـش هــمیـنـه
آخـه پـنـجـاه روز دیـگـه اربـعیـن🏴
🖤🍃🖤
ای اشـک کـجـایـی کـه غـم از راه رسـیـد😭
انـدوه عـظـیـم و مـاتـم از راه رسـیـد
یـکــ سـال گـذشـت و بـاز یک بار دگر
پـلـکـی زدی و مــحـرم از راه رسـیـد🏴
« صـلی الله عـلـیکــ عـلیـکــ یـا ابـاعـبـدالله الـحـســیـنــ» 🌱
🗓️1400/5/15
@abalfazleeaam
#ابوالفضلیم_افتخارمه #ابوالفضلی_ها #یا_قمر_بنی_هاشم #یا_حضرت_ام_البنین_سلام_الله_علیها #یا_حضرت_ام_البنین_سلام_الله_علیها #حضرت_ام_البنین #حضرت_زهرا #حاج_مهدی_رسولی #حاج_منصور_ارضی #حاج_محمود_کریمی #مداحی #روضه #روضه_العباس #لطمه_زنی #رزق_محرم #حضرت_اباالفضل #الهی_العفو_بحق_الحسین #اللهم_عجل_لولیک_الفرج_وفرجنا_به_بحق_زینب #حضرت_رقية #هیئت #عزاداری #کربلا #بینالحرمین #باب_القبله #باب_الجواد #صحن_گوهرشاد #کف_العباس #اربعین_پای_پیاده_حرم_ثارالله #اربعین #مدیون_ابوالفضلم #امام_حسین
https://www.instagram.com/p/CSPJngJoECk/?utm_medium=share_sheet
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#یٰاصآحِبْالزَّمآنعج🌱
رۅز و شَب ذڪڕ فࢪج بر لب مآسٺ ...📿🌸
اَللّٰهُمَّعَجِّلْلِۅَليِّڪْالفَرَجْ💚
#جمعہهآےمھدۅۍ💌
#شهیدابراهیمهادے 🌿
......................................
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
❤️❤️❤️❤️
@rafiq_shahidam96
🌹🌹🌹
@rafiq_shahidam
❤️❤️❤️❤️
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
📷نقاشی های شهید «ابراهیم شیرین آبادی»
🔹به مناسبت سالگرد شهادت شهید "ابراهیم شیرین آبادی" نقاشی های این شهید گرانقدر که در خط مقدم جنگ توسط ایشان کشیده شده اند منتشر گردید.
➕شهید ابراهیم شیرین آبادی ششم اسفند 1346 در روستای شیرین آباد از توابع شهرستان تفرش به دنیا آمد. پدرش ولی الله، کشاورزی می کرد و مادرش همایل نام داشت. در حد دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان پاسدار وظیفه در جبهه حضور یافت. بیست و یکم مرداد 1366 در میر آباد سردشت هنگام درگیری با گروه های ضد انقلاب بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش واقع است.
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
❤️❤️❤️❤️
@rafiq_shahidam96
🌹🌹🌹
@rafiq_shahidam
❤️❤️❤️❤️
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
AUD-20210629-WA0108.
8.45M
👤حجت الاسلام امینی خواه
✏️آن سوی مرگ👆👆👆
(قسمت سی و هفتم)
🌼➖➖➖➖➖➖🌼
🌈 #قسمت_نوزدهم
🌈 #هرچی_تو_بخوای
_... من اگه بخوام ازدواج کنم خواستگار مثل داداش تو دارم که آرزوشه با من ازدواج کنه.میدونی برای بازار گرمی هم نمیگم.
حانیه از حرفی که گفته بود شرمنده شد،سرشو انداخت پایین و عذرخواهی کرد. کلاسها شروع شده بود....
من همچنان کلاس استادشمس نمیرفتم. بسیج میرفتم مثل سابق. حتی با حانیه هم مثل سابق بودم.😊روزها میگذشت و من مشغول مطالعه و ذکر و نماز و ورزش و درسهام بودم.
اواخر اردیبهشت بود....
حوالی عصر بود که از دانشگاه اومدم بیرون.
خیابان خلوت بود.
هوا خوب بود و دوست داشتم پیاده روی کنم.😇😌
توی پیاده رو راه میرفتم و زیرلب✨ صلوات✨ میفرستادم.
تاکسی🚕 برام نگه داشت.راننده گفت:
_خانم تاکسی میخواین؟
اولش تعجب کردم 😟آخه من تو پیاده رو بودم،همین یعنی اینکه تاکسی نمیخوام ولی بعدش گفتم شاید چون خلوته خواسته مسافر سوار کنه.😕
نگاهی به مسافراش کردم.👀🚕
یه آقایی👤 جلو بود و یه خانم عقب. هرسه تاشون به من نگاه میکردن.به نظرم غیرعادی اومد.
گفتم:تاکسی نمیخوام،ممنون.
به راهم ادامه دادم...
اما تاکسی نرفت.آرام آرام داشت میومد. ترسیدم.😥دلم شور افتاد.کنار خیابان، جایی که ماشین پارک نبود اومد کنار.
یه دفعه مرد کنار راننده و خانمه پیاده شدن و اومدن سمت من...
مطمئن شدم خبریه.😥😐بهشون گفتم:
_برید عقب.جلو نیاید.
ولی گوششون بدهکار نبود...
مرد دست دراز کرد تا چادرمو از سرم برداره،عقب کشیدم،..
✨بسم الله گفتم و با یه چرخش با پام محکم زدم تو شکمش...😏
دولا شد روی زمین.با غیض به خانومه نگاه کردم.ترسید و فرار کرد.
راننده سریع پیاده شد و با چاقو اومد طرفم.گفت:👤🔪
_یا سوار میشی یاهمین جا تیکه تیکه ت میکنم.😠
خیلی ترسیده بودم ولی سعی کردم به ظاهر آروم باشم.اون یکی هم معلوم بود درد داره ولی داشت بلند میشد.. همونجوری که بلند میشد به اونی که چاقو داشت گفت:
_مواظب باش،ظاهرا رزمی کاره.
گفتم:
_آره.کمربند مشکی کاراته دارم.بهتره جونتون رو بردارید و بزنید به چاک.
اونی که چاقو داشت باپوزخند گفت:
_وای نگو تو رو خدا،ترسیدم.😏
با یه ضربه پا زدم تو قفسه سینه ش،چند قدم رفت عقب.
فهمید راست میگم....
هم ترسید هم دردش گرفته بود.لژ کفشم خیلی محکم بود،ضربه هام هم خیلی محکم بود ولی چاقو از دستش نیفتاد.
اون یکی هم ایستاد و معلوم بود بهتره.با یه ضربه ناگهانی چاقو شو زد تو شکمم، دقیقا سمت چپم.
چون چادر سرم بود،نتونست دقت کنه و خیلی عمیق نزد.
البته خیلی عمیق نزد وگرنه عمیق بود.توان ایستادن نداشتم،روی زانوهام افتادم... 😣داشتن میومدن نزدیک.چشمم به پاهاشون بود😥👞
ادامه دارد...
📚 نویسنده : بانو مهدییار منتظرقائم
🌈 #قسمت_بیستم
🌈 #هرچی_تو_بخوای
چشمم به پاهاشون بود....😧😥
از یه چیزی مطمئن بودم،تا جون دارم نمیذارم دستشون بهم بخوره،نمیذارم حجابمو ازم بگیرن...😠☝️
تمام توانمو جمع کردم،با دستهام دوتا مچ پاهای یکیشونو گرفتم و محکم کشیدم...
با سر خورد زمین.
فکر کنم بیهوش شده باشه،یعنی خداکنه بیهوش شده باشه،نمرده باشه.
باشدت عصبانیت به اون یکی که هنوز چاقو داشت نگاه کردم.😡
ترسیده بود ولی خودشو از تک و تا ننداخت.
از تعللش استفاده کردم و سرپا شدم. اونقدر نزدیکم بود که اگه دستشو دراز میکرد خیلی راحت میتونست چاقوشو تو قلبم فرو کنه.با دستم چنان ضربه ای به ساق دستش زدم که چاقو دو متر اون طرفتر افتاد و دستش به شدت درد گرفت.😡👊
خیز برداشت چاقو رو برداره،پریدم و چاقو رو گرفتم...
اما..آی دستم....😣🔪
با دست راست چاقو رو گرفتم ولی چون شکمم درد داشت تعادلمو از دست دادم و افتادم روی دست چپم.
تا مغز ستون فقراتم درد گرفت.فکرکنم شکست. پای چپش رو گذاشت روی کمرم و فشار میداد.
دیگه نمیتونستم تکون بخورم...
چیزی نمونده بود از درد بیهوش بشم.
پای راستش نزدیک گردنم بود. خوشبختانه دست راستم سالم بود و چاقو تو دستم بود.
ته مونده های توانم رو جمع کردم و چاقو رو فرو کردم تو ساق پاش.🔪👞
ازدرد نعره ای زد که ماشینی به شدت ترمز کرد.🗣
صدای پای راننده شو میشنیدم که بدو به سمت ما میومد.🚙🏃
خیالم نسبتا راحت شده بود.نفس راحتی کشیدم ولی دلم میخواست از درد بمیرم.
نیم خیز شدم،...
دیدم امین بالا سرم ایستاده.تا چشمش به من افتاد خشکش زد.
اونی که چاقو تو پاش بود لنگان لنگان داشت فرار میکرد.
فریاد زدم:
_بگیرش...😵👈🏃
امین که تازه به خودش اومده بود رفت دنبالش 🏃🏃و با مشت مرد رو نقش زمین کرد.😡👊
نشستم....
دست چپم رو که اصلا نمیتونستم تکون بدم،شکمم هم خونریزی داشت اما جای توضیح برای امین نبود.😖😣
پس خودم باید دست به کار میشدم.بلند شدم.آه از نهادم بلند شد.
چاقو رو از پاش درآوردم و گذاشتم روی رگ گردنش،محکم گفتم:
_تو کی هستی؟بامن چکار داشتی؟😡🔪
از ترس چیزی نمیگفت...
چاقو رو روی رگش فشار دادم یه کم خون اومد.
-حرف میزنی یا رگتو بزنم؟میدونی که میزنم.😡🔪
اونقدر عصبی بودم که واقعا میزدم.امین گفت:
_ولش کن.😥
گفتم:
_تو حرف نزن.😡
روبه مرد گفتم:
_میگی یا بزنم؟😡🔪
از ترس به تته پته افتاده بود.گفت:
_میگم...میگم.یه آقایی مشخصات شما رو داد،گفت ببریمت پیشش.😥😨
داد زدم:_ کی؟😵😡
-نمیدونم،اسمشو نگفت
-چه شکلی بود؟😡
-حدود45ساله.جلو و بغل موهاش سفید بود.چهار شونه.خوش تیپ و باکلاس بود.😰
امین مثل برق گرفته ها پرید روش و یقه ش رو گرفت وگفت:
_چی گفتی تو؟؟!!😡👊
من باتعجب به امین نگاه کردم و آروم گفتم:
_استادشمس؟!!!😳😨
امین که کارد میزدی خونش درنمیومد با سر گفت:.....
ادامه دارد...
📚 نویسنده : بانو مهدییار منتظرقائم
رفیق شهیدم ابراهیم هادی
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c