12.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥نماهنگ مادر مهربانیها
🔹تقدیم به اُمالمؤمنین حضرت خدیجه کبری سلام الله علیها
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج
#ماه_رمضان
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
✅به کانال "راهـ ــ ــ صالحین " بپیوندید👇.
🌍eitaa.com/rahSalehin
7.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 مثل خدیجه پیدا نخواهد شد.
خدیجه در آن هنگام که مردم مرا تکذیب کردند، مرا تصدیق نمود، و مرا با ثروت خود برای پیشرفت دین خدا یاری نمود.
خدا به من دستور داد خدیجه را به قصر زمرّدی که در بهشت دارد و هیچ رنج و زحمتی در آن نیست، بشارت دهم.
(پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم)
بحار الأنوار: ج ۴۳، ص ۱۳۱
👤 کلیپ زیبای امالمومنین از حاج عبدالرضا هلالی
◾ ویژهٔ وفات #حضرت_خدیجه
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج
#ماه_رمضان
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
✅به کانال "راهـ ــ ــ صالحین " بپیوندید👇.
🌍eitaa.com/rahSalehin
13.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تحلیل شرایط منطقه و کشور که بنا بدرخواستهای مکرر دوستان، از استاد محمود قاسمی مجدد تقاضا شد.
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج
#ماه_رمضان
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
✅به کانال "راهـ ــ ــ صالحین " بپیوندید👇.
🌍eitaa.com/rahSalehin
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعیت آوینی و تلاشهای او در عرصه فرهنگی کشور. کاملا" بصیرتی است.
حتما ببینید.
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج
#ماه_رمضان
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
✅به کانال "راهـ ــ ــ صالحین " بپیوندید👇.
🌍eitaa.com/rahSalehin
#ناحله
#پارت_صدو_هفتادو_نه
کلی دعا کردم یاد دعاهایی که محمد همیشه میکرد افتادم و گفتم:خدایا من نمیخوام دلیل غیبت آقا باشم کمک کن بتونیم سربازشون باشیم نه سَربارشون
کمک کن بهمون که تا اخر عمرمون جوری زندگی کنیم که نگاه امام زمان همیشه روی زندگی ساده و قشنگمون باشه
چشمامو بستم و دستای محمد رو محکم تر تو دستام فشردم میخواستم قلبم رو از حضور همیشگیش مطمئن کنم.
بلاخره با صدای ترقه فهمیدیم که سال تحویل شد...
بعد سال تحویل محمد با دقت به تلویزیونی که اونجا گذاشته بودن زل زد تا بفهمه شعار امسال چیه وقتی رهبر صحبت میکردن اونقدر با دقت گوش میکرد که حس میکردم متوجه اطرافش نیست.
بعد از تموم شدن سخنرانی منتظر موندیم فضا خلوت بشه تا بریم کنار جایگاهی که برای شهدا درست کرده بودن.
یخورده صبر کردیم.
تقریبا بیشتر جمعیت رفته بودن.
از جامون بلند شدیمو رفتیم سمت مزارشون. محمد که دید کسی اطرافمون نیست برای همین رفت جلو.
قبور چهار تا شهید تقریبا پنجاه سانت ارتفاع داشت کنار یکی از قبر ها نشست و سرش رو روی سنگ قبر خمکرد دیگه کسی داخلِ گلزار شهدا نبود و همه رفته بودن بیرون.
دستش رو روی قبر گذاشت.
کنارش ایستادم خم شدم و روی موهاش رو بوسیدم بعد نشستم کنارش و مثل خودش سرم رو روی سنگ قبر گذاشتمو بوسیدمش.
به شهید گمنامی که روی سنگ حک شده بود زل زده بودم و با انگشتم روش میکشیدم که محمد گفت:فاطمه توهم این شهید رو میشناسی ها
فاطمه:از کجا؟
محمد:یادته دوسال پیش شهید آورده بودیم؟شما به مراسم نرسیدی ولی وقتی داشتیم تابوت رو میبردیم دوییدی اومدی تو
خواهش کردی تابوت رو بزاریم زمین؟
چند دقیقه با شهید هجده سالمون حرف زدی و بعد بچه ها تابوت رو بردن؟
انقدر اون لحظه بِهِت حسودیم شد!!!
چطور یادت نیست واقعا؟
با بهت بهش نگاه میکردم پرده ی اشک چشمامو پوشونده بود انتظارش رو نداشتم!
برامخیلی عجیب بود.
سرم رو گذاشتم روی قبر و ناخودآگاه صدای گریه ام بلند شد عینکم رو در اوردم و دوباره سرم رو روی قبر گذاشتم نمیتونستم اشکامو کنترل کنم تعجب کرده بودم ناراحت بودم از اینکه اون شهید رو فراموش کرده بودم شهیدی که اولین بار دستم رو گرفته بود رو فراموش کرده بودم و بعد از دوسال که رفتم پیشش بدون اینکه بدونم بازمخودش من رو دعوت کرده بود صدای قدم هایی روشنیدم دستم رو جلوی دهنمگرفتم که صدای گریه ام بلند نشه.
محمد دستم رو گرفت و از جام بلندم کرد رفتیم بیرون دلم نمیخواست برم عینکم رو دستش گرفته بود کنترل اشکام برام سخت بود دستمو گرفت و رفتیم طرف شیر آب سرم رو پایین گرفت و آبی که تو کف دستش پر کرده بود رو به صورتم زد و با خنده گفت:چیشد یهو؟
با پایین چادرم صورتم رو خشک کردم عینکم رو تمیز کرد و داد دستم.
عینکم رو گذاشتم به چشمام هنوز بغض داشتم میترسیدم حرف بزنم و دوباره گریه ام بگیره!!
سکوتم رو که دید لبخند زد و دستم رو گرفت
داشتیم میرفتیم که یهو ایستادم.
فهمید که میخوام بیشتر بمونم برای همین گفت:میارمت بازم الان بریم که مامان اینا منتظر مان.
چیزی نگفتمو همراهش رفتم تو ماشین.
نشستم.
ماشین رو روشن کرد و دستم رو روی فرمون و دست خودش و روی دستم گذاشت
محمد:اگه چیزی داری برای گفتن بگو جمع نکن توی دلت
فاطمه:محمد من فراموشش کرده بودم ولی اون فراموشم نکرد من کسی که دستمو گرفت و کمکم کرد رو یادم رفته بود ولی اون از وقتی که پای تابوتش التماسش کردم همراهم بود!!
نتونستم چیزی بگم دستمو محکم فشرد و گفت:بسه دیگه گریه نکن اشکاتو پاک کن بابا اینا که نمیدونن کجا رفتیم اینجوری ببیننت فکر میکنن دخترشون رو کتک زدم راستی فاطمه جانم!!
فاطمه:جانم
محمد:یه عیدی ویژه برات دارم ولی الان الان نمیتونم بگم چیه.
چیزی نپرسیدم تا خونه مامان اینا انقدر گفت و گفت که کلی خندیدمو حالم عوض شد
وسطای اردیبهشت بود و بوی خوش بهار یه حال عجیبی رو بهم داده بود.
با دقت به ظرف های روی کانتر آشپزخونه امون نگاه کردم قرار بود مژگان و چند تا از دوستام برای ناهار خونمون بیان.
کیک و ژله ام آماده شده بود یه ظرف چیپس و پفکم روی اپن گذاشتم سمبوسه هام که درست شده بود رو توی یه ظرف چیدم رفتم سراغ میوه های تو یخچال تا نگاهم به پرتقال های بد ریخت تو یخچال افتاد صدام بلند شد روم نمیشد این پرتقال ها رو تو ظرف و جلوی مهمونام بزارم
داشتم با ناراحتی بهشون نگاه میکردم که یادِ کار محمد افتادم
چند ماه پیش که اقا علی اینا قرار بود بیان خونمون به محمد گفته بودم دو نوع میوه داریم ولی کمه داری میای پرتقال و چندتا چیز دیگه بخر لطفا.
وقتی محمد اومد با دیدن پرتقال هایی که اورده بود چشام چهارتا شد از بین همشون شاید فقط قیافه ی چهارتاش سالم بود و میشد جلوی مهمون ها گذاشت.
نویسندگان:فاطمه زهرا درزی و غزاله میرزا پور.
✅به کانال "راهـ ــ ــ صالحین " بپیوندید👇.
🌍eitaa.com/rahSalehin
#ناحله
#پارت_صدو_هشتاد
ازش پرسیدم چرا اینا رو خریده که گفت از صبح که رفتم سر کار یه پیرزنی گوشه ی خیابون نزدیک به خونه امون میوه هاش رو برای فروش گذاشته بود تا شب که برگشتم هنوز همونجا بود و میوه هاش فروش نرفته بود و ناراحت بود از ماشین که پیاده شدم دلم واسش سوخت حس کردم اینجوری بهتره و کمکی هم بهش میشه الانم اصلا نیازی نیست براش غصه بخوری من شیرینی خریدم برو آبمیوه گیر رو بیار آب پرتقال با شیرینی که خیلی بهتره با صدای استارت یخچال به خودم اومدم و پرتقال ها رو برداشتمو آبشون رو گرفتم و تو لیوان ریختم. تو هر کدومشون نی گذاشتم و یه از تیکه پرتقال رو به لبه لیوان وصل کردم به قول محمد اینجوری شیک تر هم شده بود.
اوایل تیر بودیم و هوا خیلی گرم شده بود کولر رو روشن کردم و روبه روش نشستم محمد کتاب هایی که خریده بود رو به ترتیب توی کتاب خونه میزاشت کارش که تموم شد گفت:فاطمه یه برنامه دارم پایه ای؟
فاطمه:من همیشه با تو پایه ام حالا برنامه ات چیه؟
محمد:خیلی چیزا تو ذهنمه که میخوام بهت بگم!
نشست رو به روم و گفت:میخوام سعی کنیم از این به بعد هر روز یه گناه رو ترک کنیم.
فاطمه:آخه تو اصلا گناه میکنی که بخوای ترکش کنی؟
محمد:آره راستی یه قرآن آوردم با خودم خیلی بزرگه کنار کتابخونه است هر صفحه اش معنی و تفسیر داره دلم میخواد هر روز حداقل یک صفحه از اون قرآن رو بخونیم یادته قبلا گفتی چندتا سوال داری؟هر روز که قرآن رو با تفسیرش میخونیم هر جایی که برات سوال بود و نتونستی درست درک کنی شماره آیه و اسم سوره رو جایی یاد داشت کن منم همینکار رو میکنم بعد از ختم قرآنمون تمام سوال هامون رو از یکی که عالمه و میتونه به ما جواب بده میپرسیم خوبه؟
فاطمه:آره عالیه
محمد:این کتاب هایی که اورده ام هم عالیه و هم خیلی کمک میکنه به ما حتما زمانی که تو خونه بیکاری بخونشون تا تموم بشن و کتاب های جدید بیارم.
فاطمه:چشم
با لبخند نگاهش میکردم که گفت:فاطمه ممنونم که همیشه هستی
یکی از کتاب ها رو برداشت و نشست روی مبل و شروع کرد به خوندن غرق کتاب بود که گوشیش که روی کانتر بود زنگ خورد.
رفتم سمتش و بدون اینکه به صفحه اش نگاه کنم گوشی رو برداشتم و به محمد دادم.
روی مبل روبه روییش نشستم با انرژی سلام کرد چند ثانیه گذشت و چیزی نگفت چند ثانیه شد یک دقیقه و محمد هنوز سکوت کرده بود با دیدن قیافه بهت زده اش نگران شدم رنگ چهره اش عوض شده بود یهو دستش رو به موهاش کشید و گفت:دارم میام
گوشیش رو انداخت روی مبل و رفت توی اتاق پنج دقیقه نشد که محمد لباساشو با دَمِ دست ترین لباس عوض کرد و با عجله به طرف در رفت
فاطمه:چیشده؟کجا میری؟چرا این شکلی شدی؟چرا حرف نمیزنی؟
جوابی نداد و با عجله دکمه پیراهن سورمه ایش رو بست یه نگاه به ساعت انداختم.
فاطمه:محمد ساعت یازده و نیم شبه با این عجله کجا داری میری؟
نویسندگان:فاطمه زهرا درزی وغزاله میرزا پور.
✅به کانال "راهـ ــ ــ صالحین " بپیوندید👇.
🌍eitaa.com/rahSalehin
*🌷عکس را بزرگ کرده و با دقت تماشا کنید 👈 یکی از بهترین عکس ها و البته، شگفت انگیز دنیا است!؟ ‼️ *بزرگترین خطای انسان*‼️
*عقاب کوسه رو در چنگال داره و*
*کوسه هنوز یه ماهی در دندان داره ، کوسه در* *آغوش مرگ است و بزودی بلعیده خواهد شد و خواهد مرد ولی هنوز ماهی را رها نمیکنه 😃حرص دنیا تا لحظه مرگ ادامه داره 🥺اون عقاب می تونه مرگ باشه که بر ما اشراف دارد🤔*
*و ماهی دنیا*
*و کوسه تمثیلی از بعضی ماهاست !*
*حب الدنیا رأس کل خطیئة*
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج
#ماه_رمضان
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
✅به کانال "راهـ ــ ــ صالحین " بپیوندید👇.
🌍eitaa.com/rahSalehin
5ccfdb1f61aeb6066ed8e0d5_16508502.jpg
10.81M
سیر نمایشگاهی #از_ولادت_تا_رجعت
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج
#ماه_رمضان
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
✅به کانال "راهـ ــ ــ صالحین " بپیوندید👇.
🌍eitaa.com/rahSalehin
#ناحله
#پارت_صد_و_هشتاد_و_یک
هیچی نمیگفت انگار صدام به گوشش نمیرسید خیلی ترسیده بودم این رفتار محمد بی سابقه بود داشت میرفت بیرون که بازوش رو گرفتمو با عصبانیت گفتم:اه سکته ام دادی محمد میگم چی شده؟کسی طوریش شده؟
اولین باری بود که صدام روش بلند شد چند ثانیه به چشم هام زل زد نگاهش پر از ترس بود با صدای لرزونی گفت:برمیگردم بهت میگم نگران نباش!!
بدون اینکه صبر کنه از خونه خارج شد با تعجب به در بسته نگاه کردم کلی سوال تو ذهنم ساخته شد اعصابمخورد شده بود نشستم روی مبل و زانوهامو توی بغلم گرفتم دلماز محمد پر بود نگاهم رو به ساعت دوختم انگار عقربه های ساعت باهام لج کرده بودن سعی کردم خودم رو به کاری مشغول کنم تا کمتر نگران شم ولی نه کیک پختن تونست حواسم رو از محمد پرت کنه نه خیاطی...
ساعت دو شده بود و دیگه داشت گریه ام میگرفت موبایلش رو هم با خودش نبرده بود و نمیدونستم باید به کی زنگ بزنم از نگرانی هی تو خونه راه میرفتم بیست بار در یخچال رو همینطور الکی باز کردم خواستم کتاب بخونم ولی هیچی ازش نفهمیدم حوصله فیلم دیدن رو هم نداشتم از اونجایی که نمیتونستم کاری کنم و به شدت نگران بودم نشستم روی مبل و زدم زیر گریه میخواستم به مامانم زنگ بزنم ولی دیر وقت بود ساعت سه و بیست و پنج دقیقه بود که صدای باز و بسته شدن در اومد با اینکه به شدت از محمد ناراحت بودم منتظر بودم بیاد و ببینم که حالش خوبه با نه.
محمد اومد ولی یه لحظه شک کردم آدمی که دارم میبینم محمده.
با صدای بی جونی سلام کرد به سرعت از جام بلند شدم و رفتم جلو تر لامپ آشپزخونه یخورده خونه رو روشن کرده بود با ترس صداش زدم:م...محم...محمد!!!
جوابی بهم نداد دوباره به سمتش قدم برداشتمو فاصله ام رو باهاش پُر کردم.
از وقتی محمد رو شناخته بودم هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش با دیدن چهره اش تمام حرف هایی که آماده کرده بودم از یادم رفت
چشم های تَرِش کاسه خون شده بود از نگاهش فهمیدم چقدر حالش بده وقتی بُهت من رو دید از کنارم گذشت و روی زمین نشست سرش رو به دیوار پشت سرش تکیه داد خیلی داغون بود یادم افتاد جواب سلامش رو ندادم نشستم کنارش ولی میترسم چیزی ازش بپرسم. در شرایطی نبود که بخواد به سوال های من جواب بده الان تنها چیزی که میخواستم این بود که حرف بزنه و سکوت نکنه که حالش بدتر شه یخورده گذشت با اینکه قلبم داشت از جاش در میومد از جام بلند شدم حس کردم تنهایی براش بهتره ولی دو قدم که برداشتم صداش رو شنیدم:بِمون پیشم
دوباره رفتمو کنارش نشستم و به دیوار تکیه دادم نور لامپ نیم رخ راست صورتش رو یخورده روشن کرد بود دستش که روی بازوش بود رو محکم تو دستم گرفتم باورم نمیشد کسی که کنارم نشسته و اینطور اشک میریزه محمده محمدی که همیشه محکم بودنش رو تحسین میکردم کسی که حتی زمان فوت پدرش هم اشکاشو ندیده بودم حس کردم دیگه نمیتونم طاقت بیارمو وقتشه که حرف بزنم باهاش دلم نمیخواست اشکاشو ببینم به دستش زل زدمو گفتم:خیلی نگران شدم.
یه نفس عمیق کشید ودوباره با بغض گفت:میگن من باید برای زن و بچه اش خبر ببرم...
فاطمه:چه خبری؟زن و بچه ی کی؟
محمد:میثم...
فاطمه:خب؟؟
محمد:میثم شهید شد
با چیزی که گفت تمام بندم یهو لرزید.
فاطمه:میثم؟
محمد:آره همون که روز عروسیمون همش میومد جلو ماشینمون و نمیذاشت بریم همون که دوتا دختر کوچیک داره!
فهمیدم کدوم دوستش رو میگه با فکر کردن به زن و بچه هاش سرم گیج رفت سرش رو به شونه ام تکیه داد و گفت:من به دختراش چی بگم؟دلم نمیخواد من برمو خبر شهادتش رو برسونم فاطمه باورم نمیشه باید سه ساعته دیگه...
با اینکه خودم گریه ام گرفته بود تلاش میکردم که محمد رو اروم کنم
فاطمه:خودت گفتی آقا میثم چندین بار رفت عملیات و مجروح برگشت از وقتی هم ازدواج کرد تو سپاه بود و ماموریت میرفت یعنی بیشتر از ده سال هر چقدر هم همسرش بهش وابسته باشه به اندازه ی عشقی که من به تو دارم نیست که آدمی مثل من که حتی نمیتونه چند ساعت نبودت رو طاقت بیاره داره رو خودش کار میکنه
با اینکه خیلی دردناکه گاهی بهش فکر میکنم مطمئنم خانوم آقا میثم از قبل خودش رو برای شنیدن این خبر آماده کرده میدونم خیلی سخته ولی با چیز هایی که از تو راجع به صبرشون شنیدم ازش بعید نیست.
وقتی چیزی نگفت گفتم:محمد پس من چیکار کنم؟اگه یه روزی یکی خبر شهادت تو رو....
خودم از ادامه دادن به جمله ام ترسیدم ولی انگار همین جمله کافی بود که محمد دوباره خودش رو پیدا کنه همه ی هدفم از زدن حرفام همین بود
ادامه دادم:مگه خودت نمیگفتی شهادت مرگ نیست؟مگه نمیگفتی شهید هیچ وقت نمیمیره هست ولی بقیه نمیبیننش؟مگه نگفتی شهادت اتفاق مبارکیه؟ پس چرا رسوندن این خبر مبارک انقدر برات سخته؟حرفات رو قبول نداری؟
صداشو صاف کرد از جاش بلند شد و گفت:چرا دارم فقط امیدوارم حق با تو باشه و خانومش واسه این خبر آماده شده باشه
لباساشو عوض کرد و رفت توی اتاق کوچیکمون
🌍eitaa.com/rahSalehin
#ناحله
#پارت_صد_و_هشتاد_و_دو
اون شب تا صبح پلک رو هم نزاشتیم بعد از نماز صبح محمد مثل همیشه مرتب لباس های سپاهیش رو پوشید و رفت که به قول خودش یکی از سخت ترین کار های زندگیش رو انجام بده.
دوماه و نیم از شهادت آقا میثم میگذشت و محمد مثل هفته های قبل زنگ زد تا بریم خونه ی شهید و دوتا دختراش رو ببینیم آماده شدم و رفتم پایین یک دقیقه بعد جلوی خونه امون نگه داشت
تو ماشین نشستم که سلام کرد
فاطمه:سلام
روی صندلی پشت ماشین یه نایلون پر از تنقلات بود مثل همیشه دوتا عروسکم گرفته بود.
محمد:فاطمه نمیدونی چقدر دوستشون دارم وقتی طهورا صدام میزنه دلم براش ضعف میره خیلی ناز و بامزه است خدا حفظش کنه.
طهورا دختر سه ساله آقا میثم بود حلما هم خواهر نه ساله ی طهورا بود محمد عاشق بچه بود بچه که میدید هوش از سرش میرفت گاهی وقتا یهو دلش برای فرشته کوچولوشون تنگ میشد و میرفتیم خونه داداش علی برای دیدنش رسیدیم به خونه اشون چون میدونستم الان طهورا میاد و میپره بغل محمد من نایلون ها رو دستم گرفتم محمد جلوی درشون ایستاد از قبل به دایی بچه ها که یکی از دوستاش بود خبر داده بود که میاد بچه هارو ببینه در رو باز کردن و حلما از پشت آیفون با صدای بچه گونش گفت:بفرمایین داخل.
رفتیم توی حیاطشون نزدیک در وروی ایستادیم محمد چند بار یا الله گفت که در آروم باز شد و ازپشتش طهورا کوچولو اومد بیرون محمد با دیدنش گل از گلش شکفت و بغلش کرد و گفت:سلام خانوم خوشگله خوبی شما؟
طهورا:سلاااام عمو محمد.
محمد:فدات شه عمو محمد چقدر دلم برات تنگ شده بود.
چندبار پشت هم لپشو بوسید با لبخند بهشون زل زده بودم میدونستم پنج دقیقه احوال پرسیشون در این حالت طول میکشه یهو نگام افتاد به حلما که کنار در ایستاده بود و به محمد نگاه میکرد از نگاهش حس کردم ناراحته تو دستش یه کاغذ بود وقتی نگاه خیره اش رو به محمدو طهورا که داشت تو بغل محمد میخندید دیدم گفتم:آقا محمد
محمد با صدای من برگشت و متوجه حضور حلما شد رو کرد سمتش و گفت:به سلام حلما خانوم گل خوبی عمو؟
حلما فقط سلام کرد و رفت داخل این رفتار حلما برامون عجیب بود میدونستیم که حلما چقدر محمدرو دوست داره داییِ حلما از خونه اومد بیرون و گفتم:سلام...
دوست محمد:سلام خوش اومدین ببخشید دستم بند بود چرا نیومدین داخل؟
باهاش احوال پرسی کردیمو رفتیم داخل مامان حلما بیرون بود محمد کنار گوشم گفت:میشه بری ببینی چیشده که حلما اینجوری گذاشت رفت؟
فاطمه:چشم میرم الان
چندتا ضربه به در اتاقش زدم و بعد از شنیدن صداش رفتم تو روی تختش نشسته بود و زانوهاش رو تو بغلش جمع کرده بود
فاطمه:چیشده حلما جان با من قهری؟
حلما:با عمو محمد قهرم
فاطمه:چرا عزیزدلم؟عمو محمد که خیلی دوستت داره.
حلما:عمو محمد من و دوست نداره طهورا رو دوست داره همه طهورا رو دوست دارن.
فاطمه:چرا اینُ میگی حلما جون؟ شده تا حالا چیزی برای اون بخره برای تو نخره؟
+نه ولی دیگه منُ بغل نمیکنه فقط طهورا رو بغل میکنه عمو محمد دیگه منُ دوست نداره ببین براش نقاشی کشیده بودم ولی دیگه بهش نمیدم.
فاطمه:ببینم نقاشیتو
محمدرو کشیده بود که یِ دستش تو دست حلما بود و دست دیگه اش تو دست طهورا کلی شکلات و عروسک هم کنارشون کشیده بود دور نقاشی هم کلی قلب کشیده بود و بالاش نوشته بود عمو محمد خیلی دوستت داریم لبخندی زدمو بهش نگاه کردم یه روسری گل گلی سرش کرده بود بغلش کردمو سرش رو بوسیدم.
فاطمه:ببین عزیزم تو اول ازش دلیل رفتارش رو بپرس بعد باهاش قهر کن من مطمئنم که عمو محمد تو رو خیلی دوست داره الانم ناراحت شده که باهاش قهر کردی و اومدی تو اتاق من رو فرستاد که بپرسم چرا حلمای خوشگلمون جوابش رو نمیده تازه یه چیز خوشگلم برات خریده بریم پیش عمو محمد؟
حلما:باشه بریم ولی من قهرم!
خندیدمو گفتم:باشه
در اتاقش رو باز کردم و منتظر موندم که بیاد گره ی روسریش رو محکم کرد و اومد کنارم خیلی دختر ریزه میزه ای بود و بهش میخورد که کوچیک تر باشه.
فاطمه:نقاشیتو نمیاری؟
حلما:نه
لبخند زدمو چیزی نگفتم با هم رفتیم و توی هال نشستیم محمد که دید حلما نگاش نمیکنه به من نگاه کرد و آروم گفت:چیشد؟
حلما با فاصله ی زیادی از ما نشست و زیر چشمی به عروسک تو دست خواهرش نگاه میکرد.
رفتم طرف محمد و به زور آب نبات طهورا رو ازش جدا کردم و آروم طوری که حلما متوجه نشه قضیه رو به محمد گفتم خیلی ناراحت شده بود.
عروسک و کتابی که برای حلما خریده بود رو برداشت و رفت روبه روش نشست روی سرش دست کشید و گفت:خوبی عمو؟کتاباتو خریدی؟
حلما:خوبم کتابامم خریدم
محمد عروسک خوشگلی که یه چادر گل گلی سرش بود رو به حلما داد و گفت:این دختر خانومی که میبینی همسن شماست چون نه سالش شده و به سن تکلیف رسیده حجاب گرفته از اون جایی که شما دختر خیلی باهوش و زرنگی هستی یه کتاب برات خریدم حتما بخونش!حلما کتاب رو از محمد گرفت و نگاش کرد راجبه حجاب و محرم ها و نامحرم هانوشته بود
5ccfdb1f61aeb6066ed8e0d5_16508500.jpg
10.82M
سیر نمایشگاهی #از_ولادت_تا_رجعت
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج
#ماه_رمضان
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
✅به کانال "راهـ ــ ــ صالحین " بپیوندید👇.
🌍eitaa.com/rahSalehin
7.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زرین، گردان تک نفره
راهـ صالحین یعنی راهـ ــ ــ ــ شهدا🌹
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
✅به کانال "راهـ ــ ــ صالحین " بپیوندید👇.
🌍eitaa.com/rahSalehin