#وطن_ارزشش_را_داشت....
🌷 دو روز مانده به عملیات بدر به من خبر دادند که همسرم باردار است و وضعیت وخیمی دارد و در شرایط بسیار سختی به سر میبرد؛ به من گفته بودند که همسرت شاید یک روز دیگر دوام بیاورد چرا که امکانات در دهدشت بسیار ضعیف بود و بر همین اساس بود که از فرمانده شهیدم، سردار شهید حمید طاهری مرخصی گرفتم و آن شهید والامقام با توجه به نزدیکی عملیات بدر تنها ۲۴ ساعت فرصت مرخصی به من داد.
🌷حدود ساعت پنج بعد از ظهر از محل پادگان جفیر به سمت اهواز و از آنجا به طرف بهبهان حرکت کردم و ۱۰ صبح به منزل رسیدم. همسرم را به اورژانس دهدشت انتقال دادیم و از آنجا به گچساران، فرزندان دوقلوی من نارس به دنیا آمدند و من هم دیگر وقتی نداشتم با همان آمبولانس به دهدشت برگشتم و فقط محاسبه میکردم که چگونه به اهواز با این وقت کم برگردم. تنها یک راه بیشتر نداشتم و آن هم....
🌷....و آن هم استفاده از موتورسیکلت سنگین ۵۰۰ سیسی ایتالیایی بود که داشتم و با یک یا علی و بدون توجه به اصرار خانواده و بدون اینکه در طول ۲۴ ساعت گذشته غذایی خورده باشم به سمت اهواز حرکت کردم و ساعت پنج عصر به این شهر رسیدم. به محض رسیدن به مقر تاکتیکی تیپ در منطقه جفیر مشاهده کردم که تانکهایمان به ستون و بافاصله در حال حرکت هستند و تانک من با فاصله ۵۰۰ متری جا مانده است که در یک چشم بر هم زدن پشت تانک تی ۵۵ خود پریدم و به سایر یگانهای مربوطه تیپ زرهی ۷۲ محرم پیوستم.
🌷خلاصه بگویم که عملیات پس از یک هفته به پایان رسید و هنگامی به مقر تاکتیکی پادگان جفیر رسیدیم، اولین کاری که کردم با تلفن به منزل یکی از بستگانم یعنی حاج حسین دانشی تماس گرفتم و جویای احوال همسر و فرزندانم شدم. مرحوم پدرم همان جا بود که گوشی را گرفت و گفت بابا قربانت بروم بچهها ۲ روز بعد مردند و آنها را در کارتنی گذاشتم و با خودروی عبوری به دهدشت آوردم و در روستا به خاک سپردم.
🌷با این خاطره میخواستم به نسلهای کنونی بگویم که در دفاع مقدس رزمندگان به تنها چیزی که فکر میکردند سربلندی ایران اسلامی بود و در این راه زن و فرزند و خانواده در مرتبه بعدی قرار داشتند.
🌹خاطره ای به یاد فرمانده شهید سردار حمید طاهری
راوی: سید تقی دریکان از اهالی روستای ضرغامآباد دهدشت استان کهکیلویه و بویراحمد
منبع: سایت کبنانیوز
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
➕ به راهیان نور بپیوندید👇
[🌹] [ @rahiankhuz ] [🌹]
سلام دوستان
مهمون امروزمون داداش علی هست🥰✋
*شهادت در سه سالگی رقیه*🕊️
*شهید سید علی ابراهیمی*🌹
تاریخ تولد: ۱۳۳۷
تاریخ شهادت: ۲۵ / ۱۰ / ۱۳۶۵
محل تولد: فریمان
محل شهادت: شلمچه
*🌹همسرش← سه دختر سمیه، رقیه، سمانه از او به یادگار مانده🌸 که سمانه ۶ ماه پس از شهادت پدرش بدنیا آمد🥀او بارها مجروح شد. ترکش به پهلو سینه و ریه🥀سوختگی صورت🥀 بی هوشی و مجروح شدن دست و پاهایش.🥀 علی سوخت اما عقب نشینی نکرد✨وقتى فرزندم به دنيا آمد ايشان در جبهه بود مرخصى گرفت و به خانه آمد و اسمش را رقيه گذاشت🌸 و گفت: وقتى رقيه سه ساله شود" من شهيد میشوم🕊️ او دقیقا وقتی رقیه سه ساله شد با اصابت ترکش💥 از ناحیه پا و صورت🥀شهید شد🕊️ همرزم← پیکر على را در آمبولانس قرار دادیم🚑 در راه سه بار درِ عقب آمبولانس خود به خود باز شد‼️ و پیکر بيرون افتاد🥀 دستهایش را به صندلى بستيم، باز طناب پاره شد و درِ آمبولانس باز شد و به بيرون افتاد‼️ سرانجام مجبور شدم پیکر على را در بغل بگيرم و تا پشت خط ببرم پيش پیکر شريفى🌷 بعدها متوجه شدم على در وصيتنامهاش نوشته بود:✍️ اى خداى خالق! دوست دارم در جايى دفن شوم كه از همه جا به تو نزديكتر است✨ در نهایت پیکر او پس از انتقال به مشهد مقدس در بهشت رضا(ع)💛 دفن شد و به آرزویش رسید*🕊️🕋
*سردار شهید سید علی ابراهیمی*
*شادی روحش صلوات*💙🌹
➕ به راهیان نور بپیوندید👇
[🌹] [ @rahiankhuz ] [🌹]
「🏴🎶」
-
-
سختاستعاشقشوے..
ویارنخواهد!
دلتنگ"حرم"باشے..💔
و"ارباب"نخواهد!ツ
-
-
「🖤」 #ـڪربلا
➕ به راهیان نور بپیوندید👇
[🌹] [ @rahiankhuz ] [🌹]
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🏴 " شهدا و امام حسین (؏) " ...
🌴نام فرمانده گردان موسی بن جعفر (؏)
#کیومرث بود ، آن را به #حسین تغییر داد و گفت :
🖤« از همه برادران خواهش می ڪنم به من کیومرث نگویید بہ من حسین بگویید زیرا میخواهم حسین وار زندگی کرده و حسین وار به شهادت برسم »
🥀#شهید_حسین_نوروزی_فر
#شهادت_عملیات_والفجر۸🕊
◾️#لبیڪ_یاحسیــن
➕ به راهیان نور بپیوندید👇
[🌹] [ @rahiankhuz ] [🌹]
✨﷽✨
👌 بسیار زیبا، حتما بخونید
⛔️ روضه هایی که قبول نشدن
✍ مرحوم سید علی اکبر کوثری روضه خوان امام خمینی (ره) میگه: بعد از اتمام جلسه اومدم از درب مسجد بیام بیرون؛ یکی از دختر بچه های محله اومد جلوم و گفت اقای کوثری برای ماهم روضه میخونی؟ گفتم: دخترم روز عاشوراست و من تا شب مجالسِ مختلفی وعده کردم و چون قول دادم باید عجله کنم که تاخیری در حضورم نداشته باشم. میگه هر چه اصرار کرده توجهی نکردم تا عبای منو گرفت و با چشمان گریان گفت مگه ما دل نداریم!؟ چه فرقی بین مجلس ما و بزرگترها هست؟ میگه پیش خودم گفتم دل این کودک رو نشکنم و قبول کردم و به دنبالش با عجله رفتم تا رسیدیم. حسینیهی کوچک و محقری بود که به اندازه سه تا چهار نفر بچه بیشتر داخلش جا نمیشدند. سر خم کردم و وارد حسینیهی کوچک روی خاکهای محله نشستم و بچه های قد و نیم قد روی خاک دور و اطرافم نشستند. سلامی محضر اربابِ عالم حضرت سیدالشهدا عرضه کردم. السلام علیک یا ابا عبدالله...دو جمله روضه خوندم و یک بیت شعر از آب هم مضایقه کردند کوفیان...
دعایی کردم و اومدم بلند بشم با عجله برم که یکی از بچه ها گفت تا چای روضه رو نخوری امکان نداره بزاریم بری ؛ رفت و تو یکی از استکانهای پلاستیکیِ بچه گانشون برام چای ریخت، چایی سرد که رنگ خوبی هم نداشت ، با بی میلی و اکراه استکان رو آوردم بالا و برای اینکه بچه ها ناراحت نشن بی سر و صدا از پشتِ سر ریختم روی زمین و بلند شدم و رفتم... شام عاشورا (شب شام غریبان امام حسین) خسته و کوفته اومدم منزل و از شدت خستگی فورا به خواب رفتم. وجود نازنین حضرت زهرا، صدیقهی کبری در عالم رویا بالای سرم آمدند طوری که متوجه حضور ایشان شدم؛ به من فرمود؛ آسید علی اکبر، مجالسِ روضهی امروز قبول نیست. گفتم چرا؟! خانوم جان فرمود: نیتت خالص برای ما نبود. برای احترام به صاحبانِ مجالس و نیات دیگری روضه خواندی. فقط یک مجلس بود که از تو قبول شد و ما خودمون در اونجا حضور داشتیم، و اون روضه ای بود که برای اون چند تا بچهی کوچک دور از ریا و خالص گوشهی محله خواندی.... آسید علی اکبر ما از تو گله و خورده ای داریم! گفتم جانم خانوم، بفرمایید چه خطایی ازم سر زده؟ خانوم حضرت زهرا با اشاره فرمودند اون چای رو من با دست خودم ریخته بودم، چرا روی زمین ریختی!!؟ میگه از خواب بیدار شدم و از آن روز فهمیدم که توجه و عنایت اونها به مجالس بااخلاص و بی ریاست و بعد از اون هر مجلس کوچک و بی بضاعتی بود قبول میکردم و اندک صله و پاکتی که از اونها عاید و حاصلم میشد برکتی فراوان داشت و برای همهی گرفتاری ها و مخارجم کافی بود.
♥️ بنازم به بزم محبت که در آن
گدایی و شاهی برابر نشیند...
📚منبع؛ برگرفته از خاطرات مرحوم کوثری
➕ به راهیان نور بپیوندید👇
[🌹] [ @rahiankhuz ] [🌹]
⁉️ #تاحالا_به_این_فکر_کردین که اگه قرار باشه همین امروز امام زمان رو ببینین،آیا آمادگیش رو دارین یا نه؟ میتونید در حضور ایشون به خودتون افتخار کنین یا شرمنده میشید؟!
➕ به راهیان نور بپیوندید👇
[🌹] [ @rahiankhuz ] [🌹]
|نگذاریدمجالسحسینی
موجبشیوع بیماری
ومایهطعنهمخالفان
ودشمنان شود!✋🏻|
•حضرتآقا•
➕ به راهیان نور بپیوندید👇
[🌹] [ @rahiankhuz ] [🌹]
.
.
جآنرابگیراما . .
صفایروضهرانه!
آخرچهخاکیبایدازاینغم
بهسرکرد . . .؟!💔
➕ به راهیان نور بپیوندید👇
[🌹] [ @rahiankhuz ] [🌹]
9.11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ."
➕ به راهیان نور بپیوندید👇
[🌹] [ @rahiankhuz ] [🌹]
🔴 هم قد گلوله توپ بود
گفتن:چه جوری اومدی اینجا ؟
گفت:با التماس !
گفتن:چه جوری گلوله رو بلند میکنی میاری ؟
گفت:با التماس !
به شوخی گفتم میدونی آدم چه جوری شهید میشه؟
لبخندی زد و گفت:با التماس !
وقتی تکه های بدنشو جمع میکردن ، فهمیدم چقدر التماس کرده !!!
#احلی_من_عسل
#قاسم_ها
✍️ عمار
🕊🕊🕊
#نماز_اول_وقت
💠سلمان میگوید :
زیر سایهٔ درختی نزد رسول خدا ﷺ بودیم.
آن حضرت شاخهای را گرفت و تکان داد.
برگ هایی از آن بر زمین ریخت.
سپس حضرت فرمودند : نمی پرسید که چرا چنین کردم؟!
گفتم : بفرمایید.
فرمودند : هنگامی که مسلمانی به نماز میایستد گناهانش مانند برگهای این درخت بر زمین میریزد.
اذان مغرب بہ افق اهـواز
20:16
➕ به راهیان نور بپیوندید👇
[🌹] [ @rahiankhuz ] [🌹]