هدایت شده از MoWji 🌊
*دارم جنایات و مکافات رو میخونم
یه قسمت داره که راسکولنیکوف داره تو یه ظهر خلوت تو یه خیابونی میره که یدونه دختر بچه مست میبینه که حدس میزنه مستش کردن و بهش تجاوز کردن!
و اون طرف تر یدونه مرد چاق میبینه که داره دختره رو تحت نظر میگیره و به قیافش میخوره که آدم درستی نباشه و اونم دنبال داستان های غیرشرعی باشه با دختر بدبخت
بعد راسکولنیکوف یچیزی در درونش میگه که باید این دختره رو نجات بده، یدونه مامور پیدا میکنه میگه مواظب این باش و این داستانا
حالا خیلی مهم نیست
بعد یهو جرقه میخوره تو ذهنش که آقا اصن به من چه، بذار هر چی میخواد بشه بشه، اصلا اون یارو یه پولی به ماموره بده دختره رو ببره.
به من ربطی نداره که بخوام بابتش خودمو ناراحت کنم و به زحمت بندازم
و کلا مشکل سیستم و جامعه بزرگتر از اینه که با این حل بشه
اینا حالا خیلی مهم نیست
اینو گفتم که به این جا برسم
بعضی وقتا، وقتی میخوام کارای کوچیک انجام بدم برای خوب شدن حال بقیه یا بهتر شدن فضای دور و ورم یا هر چیییی
دچار همون پارادوکس راسکولنیکوف میشم
اینجوریم که اوکی خب تو اینو درست کردی، وقتی سیستم یجوری مریضه که این دوباره خراب میشه و انقد چیزای گنده تر از این هست که این اصلا به حساب نمیاد!
ولی خب به خودم غلبه میکنم و میگم کم کم درست میشه دیگه
از همین چیزای کوچولووو
چیزای خیلی خیلی خیلی کوچولو هم تاثیرات خیلی بزرگی میتونن داشته باشن
و جدی فقط یدونه قدم مثبت هر کی برداره دنیا خیلی جای بامزه تری میشه 😭😭😭