از فتنه سال ۸۸ به اینطرف بماها میگن #ساندیسخور نظام (ینی بخاطر ساندیس و کیک میریم راهپیمایی)
ساندیـــــــــــــس!؟؟؟
باشههههه
ولی خیلی حرفه با تصویب میلیونها دلار برای براندازی تو کنگره آمریکا و هزینههای هنگفت از ثروت عرعرستان سعودی! و امارات ریغو
برای بار هـــــــــــــــــــزارم ، بازم به ساندیس ببازی!😄
#برایبارهزارم😅
همراهی با ما👇👇👇
┏━━ °•🍃•°━━┓
🇮🇷@rahrovan110🇮🇷
┗━━ °•🍃•°━━┛
آرمان و روح الله رفتند تا "آرمان روح الله" بماند..
تصویری زیبا از راهپیمایی ۲۲ بهمن ۱۴۰۱
همراهی با ما👇👇👇
┏━━ °•🍃•°━━┓
🇮🇷@rahrovan110🇮🇷
┗━━ °•🍃•°━━┛
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥نبینی از دستت رفته😂😂😂
همراهی با ما👇👇👇
┏━━ °•🍃•°━━┓
🇮🇷@rahrovan110🇮🇷
┗━━ °•🍃•°━━┛
آخی! امسالم باز بوی گل سوسن و یاسمن آید رو گوش دادین به علاوه سلام فرمانده😂✌️🏼
#دهه_فجر
#انقلاب_اسلامی
همراهی با ما👇👇👇
┏━━ °•🍃•°━━┓
🇮🇷@rahrovan110🇮🇷
┗━━ °•🍃•°━━┛
امسال علاوه بر بوی گل سوسن و یاسمن
بوی سوزش براندازا هم آمد😂😂😂
همراهی با ما👇👇👇
┏━━ °•🍃•°━━┓
🇮🇷@rahrovan110🇮🇷
┗━━ °•🍃•°━━┛
الان که تلويبیونو هـک کردین
تلویزیونم که هـک میکردین
کسی نبود این دستاوردتونو ببینه
ملت کَفِ خیابونن 😂🤙🏻
همراهی با ما👇👇👇
┏━━ °•🍃•°━━┓
🇮🇷@rahrovan110🇮🇷
┗━━ °•🍃•°━━┛
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از خودمان سوال کنیم؛
کجا ایستادهایم؟!
همراهی با ما👇👇👇
┏━━ °•🍃•°━━┓
🇮🇷@rahrovan110🇮🇷
┗━━ °•🍃•°━━┛
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤔بچه ها اینجوری بی ایمان میشن ...
🍀همراهی با ما👇👇👇
┏━━ °•🍃•°━━┓
🇮🇷@rahrovan110🇮🇷
┗━━ °•🍃•°━━┛
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سوال میکنن چرا انقلاب کردید؟چی کم داشتید؟
من چیزی نمیگم؛ علی امینی نخست وزیر شاه پاسخ میدهد!
#می_آیم_چون...🇮🇷✌🏻
همراهی با ما👇👇👇
┏━━ °•🍃•°━━┓
🇮🇷@rahrovan110🇮🇷
┗━━ °•🍃•°━━┛
بسم الله الرحمن الرحیم
🔸🔸تقسیم🔸🔸
✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی
««قسمت سیزدهم»»
کمپ-اتاق 31
فرّخ دستمالی به بابک داد که در اون دستمال، چند تا چیز برای بخیه و پانسمان و چیزهای دیگر وجود داشت. بابک هم دقیقا مثل یک شاگرد مطیع و گوش به زنگ همراه فرخ بود.
در اتاق 31 تعدادی از ایرانی هایی بودند که بچه همراشون نبود. در بین کل اتاق های آن کمپ، دو سه تا اتاق بیشتر وجود نداشت که از بچه خالی باشه و طفل معصومی اونجا نباشه. بقیه اتاق ها حداقل دو سه تا بچه در آنها بود که در وضعیت بدی هم به سر میبردند.
فرخ رسید بالای سر یه نفر که هیکل بزرگی داشت اما تسلیم و بیچاره افتاده بود روی زمین و تکون نمیخورد. چند نفر نشسته بودند بالا سرش. فرخ تا رسید بهش گفت: برو کنار ببینم. برو گفتم. چشه؟
یه نفر گفت: نمیدونیم.
فرخ با تندی گفت: نمیدونم که نشد حرف! مرد حسابی چی شد که این طوری افتاد؟
یه نفر دیگه گفت: مریضه فکر کنم. از اولش هم مریض بود و ضعف میکرد. یهو دیدیم مثل روزای دیگه ضعف کرد اما افتاد و دیگه پا نشد.
فرخ گفت: خیلی خب. ببند ببینم چیکارمیتونم بکنم. پسر بپر زیر سرش بگیر و یه بالشتی چیزی بذار زیر سرش.
بابک فورا یه بالشت کهنه و کثیف که یک گوشه افتاده بود برداشت و گذاشت زیر سرِ اون مرد. فرخ یه کم با اون مرد ور رفت. دکمه هاش باز کرد. قفسه سینشو ماساژ داد. بقیه هم جوری نگاش میکردند که انگار داره چیکار میکنه و چقدر چیز بلده!
تا اینکه بعد از ده دقیقه یک ربع به هوش آمد. بسیار بی جان و بی رمق بود. ولی چون کسی نمیتوانست هیکل او را بلند کند، همان جا که افتاده بود ولش کرده بودند.
فرخ پرسید: اسمت چیه؟
مرد با بی حالی جواب داد: کیا
فرخ: خب چته؟ چرا یهو افتادی؟
کیا آروم درِ گوش فرخ گفت: اینا را بگو برن رد کارشون.
فرخ به بابک گفت: پسر اینا را بپرون! چیو نگا میکنن؟
بابک هم همه را متفرق کرد و فقط موندند بابک و فرخ و کیا.
فرخ گفت: خب عمو. بنال مینیم چته؟
کیا گفت: من سرطان خون دارم. دیگه خیلی امیدی به زنده موندنم نیست.
فرخ با تعجب گفت: عجب! کی بهت گفت سرطان داری؟
کیا: دکترم گفت. لامصب وقتی گفت خیلی گرخیدم.
فرخ: خب داداش تو که وضعیتت اینه، اینجا چه غلطی میکنی؟
کیا: بدهکارم.
فرخ: شکل بدهکارا نیستی. بگو. چیز میزی بلند کردی؟
کیا: آره. ولی لقمه گنده ای بود و تو گلوم گیر کرد.
فرخ: خیلی خب. به هر حال باید بری دکتر. من که دکتر نیستم. الان هم شانسی به هوش اومدی. بخاطر ماساژای منم نبود. یهو یه جا میذارتت زمینا. اینجوری خودتو در به در نکن.
بابک با شنیدن این حرفها فهمید آدرس را درست اومده و به خوب کسی وصل شده.
یکی دو ساعت بعد، بابک با تیبو کنارِ حمام های عمومی کمپ نشسته بودند و به دور از بقیه صحبت میکردند.
تیبو با پوزخند به بابک گفت: عجب جونوری هستی تو! اینا را چطوری پیدا میکنی؟
بابک: نمک پرورده ایم تیبو خان!
تیبو: باشه حالا بگو ببینم چقدر میشناسیش؟
بابک: نمیشناسمش خیلی. فقط میدونم که بزنه. دستشم کج بوده و هست. دقیقا چیزیه که میخوای.
تیبو: نگفتی از کجا شناختیش؟
بابک: صف غذا شنیدم که داشت با دو سه نفر از شاه دوستی و این چیزا حرف میزد.
تیبو: باشه. اسمش چیه؟
بابک: کیا. فقط ممکنه خیلی درست باهاتون راه نیادا. هیکلی و بی اعصابه.
تیبو: تو با اونش کاری نداشته باش. اونش با من. دیگه؟
بابک: تیبو خان دیگه سلامتی. یه چیزی نمیدی بریم دو تا ساندویچ کوفت کنیم؟ سوپ اینجا که ته دلمم نمیگیره. چه برسه که سیرم کنه.
تیبو دست کرد و از جیبش چند اسکناس درآورد و به بابک داد و رفت. بابک هم با خودش خنده ای کرد و اسکناس ها را گذاشت تو جیب و زد به چاک.