زهرا که داشت بال درمیاورد از این حرفها و فهمید که قرآن، محمد رو خلع سلاح کرده و احتمال اینکه کوتاه بیاد خیلیه، تو دلش ذکر میگفت و فقط منتظر جمله آخر محمد بود.
محمد: عجیبه. ما داریم یه گروهان مرد میفرستیم تو لشکر دشمن اما مشاوره دشمن و ت.میم ماجرا باید بیفته گردن یه خانم، یه دختر خانم ... الله اکبر ... چه حکمتیه؟ چه رازیه؟ چرا این آیه اومد «وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ»
زهرا دیگه زهرای دو سه دقیقه قبل نبود. با اینکه روی کنترل احساسات دخترانش به طرز عجیبی کار کرده بود اما اون لحظه اصلا نتونست جلوی فشار موج اشک شوقی که داشت از گوشه چشمش سرازیر میشد، مقاومت کنه.
محمد: باشه. حالا که همه گفتند و خدا هم فرمود و خودت هم اصرار داری و ده پونزده سال براش زحمت کشیدی، باشه. دیگه حرفی نمیمونه.
زهرا به زور تونست کلمه ای حرف بزنه و از محمد تشکر کنه: خدا را شکر. ممنون حاج آقا.
محمد: خوب گوش کن. فقط یکبار میگم وتکرار هم نمیکنم. یک سال فرصت داری که در مقطع ارشد دانشگاه تهران، در همون قالب زن سالاری گرد و خاک کنی. به طرف فضای مجازی نرو که بعدا مردم فقط انتظار ادمین شدن ازت داشته باشند. باید قدرت کاریزمای خودت رو ثابت کنی. هر چی دختر و زن مسئله دار هست که میتونه بهت کمک کنه دور خودت جمع کن و کار تشکیلاتی راه بنداز. با نفراتشون در خارج از دانشگاه ارتباط بگیر و شناسایی کن. یه فمینیست رپِ مذهبی. البته میگم مذهبی اما خیلی نباید خدا و پیغمبریش کنی. متوجهی که؟
زهرا: کاملا.
محمد: به تدریج دانشجو ستاره دار میشی. عذرت رو میخوان. تهدیدت میکنند. حتی ممکنه حزب الهی ها تکفیرت کنند. کم کم موتورهای تبلیغاتی رسانه های اون ور آب برات هشتک میزنن. کاری میکنیم که اسمت بیفته تو زبونا. بعدش در درگیری و تجمعات خیابانی با یه نفر از بچه های خودمون درگیر میشی و از اون زمان پروژه پناهندگیت کلید میخوره.
زهرا: چشم. باید حواسم به کسی باشه؟
محمد: بعیده به این زودی ها ببینیش. اما آره. یه تیم ده دوازده نفره که سر تیمش اسمش بابک هست. کارش خوبه اما مثل تو، کادرِ ما نیست. ولی بچه درستیه. اگه تو تورت خورد، حواست بهش باشه. اگرم نخورد، که هیچ!
زهرا: ماموریت خودم ... جسارتا ... نگفتید!
محمد: پیدا کردن همون آدمایی که در طول این سالها، درباره اونا خوندی و مطالعه کردی و دنبال ردشون بودی.
زهرا با تعجب و هیجان خاص خودش پرسید: ینی هسته مرکزی زنان آزاد؟
محمد: دقیقا! ما کاری میکنیم که مورد انتخابِ سلطنت طلبا و یا منافقین دربیایی.
زهرا: بیش از ده ساله که شب و روزم شده جنبش زنان آزاد!
محمد: بله. اطلاع دارم.
زهرا: وقتی ما هنوز ساوه بودیم و شما هنوز تهران نیومده بودید و شیراز زندگی میکردید فکر آشنایی با این گروهک رو انداختین تو ذهنم.
محمد با لبخند گفت: و بعدش هم فرستادمت دانشگاه و رشته باستان شناسی و بقیه ماجرا. اون موقع هنوز 15سالت نبود. الان باید بیست و هشت نه ساله باشید. درسته؟
زهرا: نصف زندگیم باهاشون زندگی کردم. چه تو کتاباشون و چه تو سایتاشون و چه سفرهای طولانی که با بابام به اروپا و آمریکا داشتم. نصف دیگه زندگیم هم صرف نابودیشون میکنم.
محمد: تو دختر دنیا دیده ای هستی. حواست باشه که یا باید نابود شن. یا بشی از خودشون. یا باید بشی رقیبشون و برای خودت دفتر و دستک جداگانه بزنی.
زهرا: انشاالله. با شناسنامه جدیدم؟
محمد: بله. با اسم «سوزان»!
ادامه دارد...
https://eitaa.com/mohamadrezahadadpour
همراهی با ما👇👇👇
┏━━ °•🍃•°━━┓
🇮🇷@rahrovan110🇮🇷
┗━━ °•🍃•°━━┛
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ کاش یه توانایی داشتم که به کل مردم ایران این کلیپ رو نشون میدادم!
🔹 دیدن کلیپ از واجباته!
ـــــــــــــــــــــــ
همراهی با ما👇👇👇
┏━━ °•🍃•°━━┓
🇮🇷@rahrovan110🇮🇷
┗━━ °•🍃•°━━┛
بسم الله الرحمن الرحیم
🔶سرِ پیری و دیوانگی!🔶
✍️ محمدرضا حدادپور جهرمی
-این دو کتاب را بگیر! هیچ کس نباید متوجه شود که این دو کتاب در نزد توست. اگر درباریان بفهمند که این کتاب ها در اختیار توست، به تو رحم نخواهند کرد.
-چشم سرورم. اگر صلاح میدانید، از مفاد این دو کتاب بفرمایید!
-کتاب اول در خصوص مسائل اجتماعی است که تو به تدریج برای مردم میخوانی و توضیح میدهی. اما کتاب دوم فقط برای خودت هست. لزومی به نقل محتوای آن به بقیه نیست.
-باعث افتخار بنده است.
-یادت هست که وقتی جوان تر بودی و به اینجا آمدی، به تو گفتم حتی باید نام شهری که از آن آمده ای، از مردم مخفی کنی؟
-بله. یادم هست که گفتید بگویم اهل همین جا هستم. گفتید که وقتی کسی مدتی را در شهری ماند و از آنجا خارج نشد، اهل آنجا محسوب میشود.
-بله. دقیقا. اما الان به تو میگویم که حتی فرزندان و نوادگانت، علاوه بر اینکه نباید از زادگاهت اطلاع داشته باشند، حتی نام اصلی پدر و مادرت را هم نباید بدانند. چون هر لحظه امکان افشا وجود دارد.
-متوجه شدم. همان روز اول که به همسرم گفتم پدر و مادرم از دنیا رفتهاند، به او فهماندم که از یاد آنها غمگین میشوم و او هم از آن روز تا الان هیچ سوالی درباره پدر و مادرم از من نپرسیده.
-مرحبا. باید همین طور باشد. فقط مانده یک مسئله!
-گوش به فرمانم.
-در زمانی که بین من و تو فاصله زیادی افتاده، و بر محاسن و موهای سرت گرد پیری نشسته، مبتلا به آزمون سختی میشوی!
-پناه بر خدا. بفرمایید چه حیلهای به کار بگیرم که در امان باشم؟
-به جنون پناه ببر! مردم و حاکمان از دیوانگان انتظار و تکلیفی ندارند. تکلیف دشواری است اما برای حفظ این خط و جان و مال و آبروی شیعیان باید بدین گونه عمل کنی.
-لذت دیوانگی به امر شما از هزار بار عاقلی و دانشمندی بالاتر است.
-حواست را جمع کن که دیوانگی باید ارث تو به بهترین شاگردت باشد. او هم این راه را در پیریاش و زمانی که تو نیستی، باید طی کند.
-بهترین شاگردم بهلول است. الان جوان و عالم و از زمره فضلا و علاقمندان به آقازاده شماست.
-به بهلول هم این سفارش را بکن. حتی به قیمت سنگ خوردن از کودکان در کوچه ها. او را برای یاری پسرم و نوه ام میخواهیم.(یعنی امام صادق و امام کاظم علیهما السلام)
-بهلول برای روزهای سختتر آماده میشود. شنیدم که روزی فرمودید که هیمنه بنیعباس را جنونِ مردی از شاگردان من به زیر میافکند...
ادامه مطلب👇
🔷 سال 120تا 128 قمری
جابر بن یزید جُعفی به دستور امام باقر عليه السلام خود را به ديوانگي زد و در صحن مسجد كوفه بچه ها را دور خود جمع ميكرد. اتفاقاً چند روز از جريان جنون جابر نگذشته بود كه از سوي هشام بن عبدالملك به والي كوفه فرماني رسيد كه: «جابر بن يزيد جعفي را گردن بزن و سرش را پيش من بفرست!»
والي كوفه پس از قرائت نامه از اطرافيانش درباره جابر پرس و جو كرد. آنان گفتند: «او مردي فاضل، دانشمند و محدث و اهل بحث و نظر است، ولي اخيراً ديوانه شده و اينك در صحن مسجد همراه بچه ها، اسب سواري مي كند.» والي شخصاً موضوع را تعقيب كرد و ديد كه جابر، سوار بر چوبي شده و بازي مي كند. وقتی دید جابر در سر پیری به چه روزی افتاده گفت: «سپاس خدا را كه مرا از قتل اين مرد رهايي بخشيد.»
🔷 سال 180 تا 190 قمری
نیمه شب، بهلول با امام کاظم علیه السلام در حاشیه شهر به طور مخفیانه ملاقات کرد. بهلول گفت: «به امر شما با ده نفرشان مناظره کردم.»
-بله. خبر پیروزی تو به دربار عباسیان رسیده. این کار تو سبب از رونق افتادن تمام آن ده نفری شد که کاندید ریاست دستگاه قضای عباسیان بودند.
-بله. شکست و عجز آنها در نزد مردم و شاگردانشان محرز شد.
-به زودی این مقام را به تو پیشنهاد میکنند.
-لابد تا پس از این که مرا به این مقام منصوب کردند، بتوانند از من حکم قتل شما را بگیرند و اینگونه شیعه را وادار به امام کُشی کنند.
-هم این، و هم این که تو را سپر همه اعتراضاتی کنند که از سوی شیعیان و علویان به عباسیان میشود.
-تکلیف چیست سرورم؟
-به سیره استادت ... جابر بن یزید جعفی عمل کن.
دو روز گذشت. ماموران حکومتی با جوایز و هدایای فراوان به خانه بهلول رفتند. وقتی در زدند، فرزندش در را باز کرد.
-با پدرت ... فخر شیعیان ... قاضی القُضات عباسیان کار داریم.
-پدرم قاضی القُضات شد؟ عجب!
-چرا تعجب میکنی؟ انگار از مقام و منزل علمی و معنوی پدرت بی خبری!
-بی خبر نیستم. اما بهتر است نگاهی به پشت سرتان بکنید.
وقتی همه رو برگرداندند، دیدند بهلول لباس کهنه ای به تن کرده و مثلا بر چوب بزرگی سوار شده و او را هی میکند. فرماندهی که خیال میکرد از آن روز وظیفه اش محافظت از قاضی القُضات عباسیان خواهد بود، با تعجب پرسید: «جناب بهلول چه میکنید؟! این خلاف شان شماست!»
بهلول جواب داد: «مگر کوری؟ خلیفه بازی میکنم!»
فرمانده با تعجب پرسید: «پس کو خلیفه؟!»
بهلول اشاره به چوبی کرد که لای پایش قرار داده بود و او را هی میکرد. گفت: «اینا. الان من سوار خلیفه ام و ساعتی دیگر، خلیفه سوار من خواهد شد.»
و این چنین بود که فرمانده ناامید شد و خبر دیوانگی بهلول را به دربار رساند. و از آن روز، بهلول تا ده سال، یعنی تا سال 190 هجری، با زبان و هیبت دیوانگان، از هر فرصتی برای بی آبرو کردن عباسیان استفاده کرد تا اینکه با همان حال از دنیا رفت.
#دلنوشته_های_یک_طلبه
@Mohamadrezahadadpour
امام_کاظم (ع):
أَمَا إِنَّ أَبدَانَکُم لَیسَ لَهَا ثَمَنٌ إِلَّا الجَنَّةُ، فَلَا تَبِیعُوهَا بِغَیرِهَا.
«بدانید که بهاى تنِ شما مردم، جز بهشت نیست، آن را جز بدان نفروشید»
🏴شهادت_امام_کاظم تسلیت باد🏴
▪️اجرک الله یا صاحب الزمان فی مصیبة جدک الامام موسی الکاظم علیه السّلام▪️
امام موسیکاظم علیه السلام:
«إجْتَهِدُوا فِی أَنْ یَکُونَ زَمَانُکُمْ أَرْبَعَ سَاعَاتٍ؛
ساعَةً لِمُناجاةِ اللهِ، وَساعَةً لاَِمْرِالْمَعاشِ، وَساعَةً لِمُعاشَرَةِ الاِْخْوانِ والثِّقاةِ الَّذینَ یُعَرِّفُونَکُمْ عُیُوبَکُمْ وَیُخَلِّصُونَ لَکُمْ فِى الْباطِنِ، وَساعَةً تَخْلُونَ فیها لِلَذّاتِکُمْ فى غَیْرِ مُحَرَّم وَبِهذِهِ السّاعَةِ تَقْدِروُنَ عَلَى الثَّلاثِ ساعات»
بکوشید که اوقات شبانه روزى شما چهار قسمت باشد:1 ـ قسمتى براى مناجات با خدا
2 ـ قسمتى براى تهیّه معاش
3ـ قسمتى براى معاشرت با برادان و افراد مورد اعتماد که عیبهاى شما را به شما می فهمانند و در دل به شما اخلاص مىورزند
4 ـ و قسمتى را هم در آن خلوت می کنید براى درک لذّت هاى حلال [و تفریحات سالم] و به وسیله انجام این قسمت است که بر انجامِ وظایف آن سه قسمت دیگر توانا می شوید.
🥀شهادت امام موسیبنجعفر علیهالسلام را تسلیت عرض میکنیم.
همراهی با ما👇👇👇
┏━━ °•🍃•°━━┓
🇮🇷@rahrovan110🇮🇷
┗━━ °•🍃•°━━┛
هدایت شده از فدائیان ولایت
🔴 این حرف رهبری رو با طلا بنویسید؛ و سَر دَر عنترنشنال نصب کنید.
🆔 @fadaiyanevelayat