📌پیش به سوی بم
💠حدود نیم ساعت بعد از اذان مغرب، از گلزار شهدای کرمان حرکت کردیم به سمت بم.
در مسیر و در یک غذاخوری بین راهی توقف کردیم تا شام بخوریم. آقا مهدی ما را به یکی از غذاهای اصلی کرمان دعوت کرده بود.
💠انصافاً بهداشت را خیلی خوب رعایت کرده بودند، حتی میتوانم بگویم عالی؛ ولی کیفیت غذا عالی نبود.
این را هم آقامهدی گفت، هم من که قبلاً یک بار دیگر هم این غذا را خورده بودم؛ ولی #مهندس_جاویدان خیلی خوشش آمده بود.
💠یک دلیلش این بود که اولین بار بود که این غذا رو میخورد و نمیتوانست آن را با مصداق دیگری از این غذا مقایسه کند. ولی حمید آقا کلاً آدم بسازی است؛ قلیل المئونة و ان شاءالله کثیرالمعونة.
💠آقامهدی به بهانه اینکه کیفیت غذا راضی اش نکرده، یک بشقاب کشک و بادمجان سفارش داد تا هر کدام مان یکی دو لقمه بخوریم. البته معلوم بود که بهانه است، چون خودش خوراک چندانی ندارد؛ میخواست مهمانهایش را بیشتر اکرام کند.
💠کشک و بادمجان که رسید، فهمیدیم حمیدآقا دوست ندارد و نخورد. آقا مهدی هم تا لقمه اول را گرفت، گفت: "کیفیت غذای قبلی قابل تحمل بود، ولی این اصلاً کشک و بادمجان کرمان نیست!". راست میگفت؛ برای همین من هم که داشتم یک لقمه میخوردم به مهندس گفتم: "مهندس جان، شما هم که نخوردی، چیز خاصی رو از دست ندادی!".
💠موقع رفتن، آقامهدی در انتقاد به فروشنده همین جمله آخر من را به صاحب غذاخوری گفته بود. میگفت: "مرتضی این جمله خیلی براش سنگین بود. بهش گفتم تو با این غذات آبروی کرمان رو جلوی مهمانهای من بردی. خیلی ناراحت شده بود و میخواست پول غذا رو برگردونه..."
💠حرکت کردیم سمت بم. خسته بودم، ولی چون از صبح قول داده بودم که یه بحثی را توی راه بم برای مهندس توضیح بدم، یک چرت کوتاه پنج دقیقه ای زدم و شروع کردم. راستش هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که توی جاده و داخل ماشین، یک جلسه کامل از محتوای تربیتی مان را تدریس کنم. فکر کنم یک ساعتی حرف زدم. البته قبلش هم از داخل غذاخوری شروع به گفت و گو کرده بودیم که روی هم رفته یک ساعت و نیم شد. ماشاءالله حمیدآقا خیلی پیگیر و باحوصله است.
💠حدود ساعت ۹ونیم رسیدیم بم و رفتیم سمت محل اسکان. سه نفر از دوستان آقامهدی منتظرمان بودند که من فقط حاجاقا میثم الهی رو میشناختم. آقامهدی که رفت تا به پدر و مادرش سر بزند، دوستان هم کم کم رفتند. فقط حاجاقا الهی کمی بیشتر ماند که او هم ساعت ۱۰ شب رفت و گفت فردا ساعت یک ربع به هفت دنبال تان میآیم که به مسجد جامع برویم؛ هم برای صبحانه، هم برای شروع جلسات.
الآن نشسته ام، منتظر حاجاقا الهی...
#سفرنامه_کرمان_مشهد
پرده هفتم
🆔️ @rajaaei
📌رویشهای انقلاب مشغول کارند...
💠صبح جمعه، حدود ساعت، آقامهدی و یکی از دوستانشان آمدند دنبال من و مهندس جاویدان؛ رفتیم به سمت مسجد جامع بم.
💠اعضای شورای مرکزی قرارگاه فرهنگی مسجد جامع بم جمع بودند؛ چند جوان مؤمن و انقلابی که چهرههایشان پر از انرژی و امید به آینده بود. بیشترشان را میشناختم، جز دو سه نفری که به تازگی به جمع آنها اضافه شده بود. البته اینکه میگویم به تازگی، یعنی در پنج سال اخیر؛ چون آنجا بود که دوستان گفتند آخرین بار، پنج سال پیش آمده بودم بم.🤦♂️ خودم باورم نمیشد که چقدر زود گذشت.
💠بعد از صبحانه، جلسه شروع شد؛ از ساعت ۸ تا ساعت ۱۱ونیم که آماده شدیم برای نماز جمعه.
💠از محتوای اصلی جلسه که بگذریم، در بخشی از آن، از دوستان درخواست کردم که از تجربهنگاری فعالیتهای خودشان و نیز از فعالیت مختصر و جهتمند در فضای مجازی برای ارائه روایتهای ساده و صمیمی از خودشان و فعالیتهایشان غافل نباشند. سعی کردم توضیح بدهم که همین روایتهای کوتاه، اگر ساده و صمیمی و واقعی باشد، و اگر مستمر باشد، میتواند مردم را با واقعیت ما مذهبیها و انقلابیها بیشتر آشنا کند و این، انس میآورد و البته امید به آینده؛ چراکه مردم میبینند نیروهای انقلاب مشغول کارند.
💠وقت نماز جمعه که رسید، آقامهدی تأسف میخورد از اینکه چطور نماز جمعه پرشور و شلوغ بم، به دلیل کرونا اینقدر خلوت شده است. نگران بود نکند بعد از کرونا مردم به این دوری از مسجد عادت کنند.
💠در بخشی از خطبه دوم حجت الاسلام دانشی با اشاره به رفع تحریم تسلیحاتی، از آن به عنوان یک دستاورد برای نظام یاد کرد و سپس از دستگاه دیپلماسی و زحمات آنها برای این منظور تشکر نمود. داشتم با خودم میگفتم: در این چند سالی که حاجی را ندیدهام، او هم تغییر کرده، که ناگهان حاجی شروع کرد؛ از بی دستاورد بودن برجام گفت، از معطل کردن کشور به بهانه برجام گفت، از عملکرد ضعیف دولت درباره مسکن گفت و...
💠بعد نماز جمعه، ناهار را خوردیم و حدود ساعت ۲ بعد از ظهر راهی کرمان شدیم. باید میرفتیم و قبل از حرکت به سوی مشهد، برای آقامهدی کفش میخریدیم.
#سفرنامه_کرمان_مشهد
پرده هشتم
🆔️ @rajaaei
📌درس اخلاق پدر غیرطلبه به فرزند طلبه
💠در جاده کرمان، آقامهدی متوجه شد که برادرش مهندس جواد، یک جفت صندل در صندوق عقب ماشینش دارد؛ یعنی خود آقا جواد به او گفت، وقتی زنگ زد و از ماجرای کفشهای آقامهدی و اینکه دارد میآید کرمان تا کفش بخرد باخبر شد. وقتی توقف کردیم تا یکی از چرخهای جلوی ماشین را باد کنیم، آقامهدی رفت و کفشها را از صندوق درآورد و پوشید؛ آخر ما با ماشین مهندس جواد رفته بودیم بم و البته سوار شدن این ماشین و توبیخ آقامهدی از سوی پدرش هم خود داستانی دارد.
💠پنجشنبه شب که توی جاده بم بودیم، وقتی پدر آقامهدی متوجه شد که ما داریم با دناپلاس مهندس جواد میرویم سمت بم، از همان پشت تلفن به آقامهدی گفت: "رسیدی بم، ماشین را جلوی خانه پارک میکنی و روز جمعه با این ماشین توی شهر تردد نمیکنی". بعد هم گفت: "مردم اگه ببینن یک آخوند معمم با این ماشین صفر، با شیشه های دودی رفت و آمد میکنه، چی میگن؟" کاش بعضی از دوستان طلبه و معمم من هم این چیزها برایشان معمم بود و در این اوضاع و احوال جامعه و مردم، مالهای حلال و طیب و طاهر خودشان را، انفاق هم نمیکنند، لااقل به رخ مردم نکشند.
💠القصه، همین که آقامهدی خیالش از خرید کفش راحت شد، گفت: "حالا که وقت اضافه داریم، چند تا گزینه داریم برای رفتن: باغ شازده ماهان، مقبره شاه نعمت الله ولی و..." دیدن مقبره شاه نعمت الله با آن تعریف و تمجیدهایی که از معماری اش میکنند میتوانست جالب باشد، ولی راستش به دلایلی با رفتن به این طور جاها کمی مشکل دارم و خیلی راحت نیستم. بیشتر دوست داشتم وقت اضافه مان را در گلزار شهدای کرمان و کنار مزار حاج قاسم باشیم. ولی چیزی نگفتم؛ چون خیلی دوست ندارم سلایقم را به دیگران تحمیل کنم، یعنی اخیراً بیشتر برایم مهم شده است که این کار را نکنم.
💠نزدیکی ماهان بودیم که آقامهدی با دیدن خواب مهندس حمید و خستگی اش، گفت: "به نظرم بیدارش نکنیم و مستقیم بریم گلزار شهدا تا فرصت داشته باشه یه کم بیشتر بخوابه؛ خسته است". از پیشنهادش استقبال کردم و به این ترتیب، بدون اینکه چیزی بگویم، جایی که دوست نداشتم نرفتیم.
#سفرنامه_کرمان_مشهد
پرده نهم
🆔️ @rajaaei
📌و خداوند حاج قاسم را عزیز دنیا و آخرت قرار داد...
💠دوباره رسیدیم به گلزار شهدای کرمان. بعد از زیارت حاج قاسم و شهید پورجعفری و بعد از قرائت فاتحه برای شهید حسین یوسف الهی و شهید حسین بادپا که کنار مزار حاج قاسم هستند، رفتم سر قبر شهید عبدالمهدی مغفوری. تقریباً به همان تعداد که دور مزار حاج قاسم نشسته بودند، اطراف قبر شهید مغفوری هم زائر بود. معروف است که ایشان عجیب و غریب حاجت میدهد.
💠بعد از زیارت شهدا، رفتم به سمت ساختمان حسینیه شهدا، برای قرائت فاتحه کنار قبر حجت الاسلام حاجی آبادی. تصویر چهره نورانی و دلنشینش را روی دیوار کنار قبر نصب کرده بودند. چقدر متأثر شدم؛ یاد خاطرات چند ملاقاتم با ایشان افتادم. چقدر متواضع و خاکی بود، با اینکه حدود پانزده سال از من بزرگتر بود و پیشکسوت عرصه فرهنگی و تربیتی و با اینکه حجم فعالیتهای جهادی اش به اندازه همه فعالیت های چند نفر مثل من بود، وقتی چیزی از من میپرسید، طوری رفتار میکرد که خودم خجالت می کشیدم از این همه بزرگواری ایشان.
💠دوباره برگشتم کنار مزار حاج قاسم؛ آقامهدی و مهندس جاویدان آنجا بودند. داشتیم فاتحه میخواندیم تا برویم، که یک خانم میانسال نشست کنار مزار حاجی و شروع کرد به زمزمه کردن. اولش آرام بود، ولی کم کم صدایش رفت بالا و شروع کرد به گریه و التماس. میگفت: "حاج قاسم، دو تا پسرام دارن میمیرن. تو رو خدا از خدا بخواه بهم برشون گردونه. حاجی تو میتونی، تو پیش امام حسین آبرو داری..."
💠کسی نمیدانست پسرهاش چه مشکلی دارند، ولی گریه هایش اشک همه را درآورده بود. و البته من بیشتر به این فکر میکردم که حاج قاسم چه مقامی پیش خدا دارد و خدا چطور به او در همین دنیا هم عزت و آبرو داده است. از حاجی خواستم برای ما هم دعا کند که عزیز زندگی کنیم و عزیز بمیریم.
#سفرنامه_کرمان_مشهد
پرده دهم
🆔️ @rajaaei
📌آمدم ای شاه پناهم بده...
💠ساعت ۸ و نیم شب رسیدیم مشهد و ساعت ۹ در محل اسکان بودیم؛ خیابان اندرزگو، کوچه دو؛ درست رو به روی باب الجواد.
💠یک لقمه ته بندی کردیم و خودمان را به حرم رساندیم. هوا خنک بود، اما اذیت نمیکرد. چیزی که اذیتم میکند، سردی دلی است که از فرط گناه، پر از ظلمت شده است. دلم یک آغوش گرم و پرمهر میخواهد؛ آغوش یک پدر مهربان و دلسوز، آغوش امام که پدر مهربان ما امت است.
💠از باب الجواد وارد صحن جامع شدیم. اذن دخول را که میخواندم، به چشمهایم التماس میکردم که حداقل تر شوند، تا نشانه ای باشد برای اینکه اذن دخولم دادهاند. چند دقیقه ای ایستادم، بعد آرام آرام راه افتادم تا خودم را به آقامهدی و مهندس حمید برسانم که جلوتر بودند.
💠رواق امام خمینی باز بود؛ از آنجا وارد شدیم. خودم دوست داشتم از صحن آزادی وارد شوم؛ چون هم صحن پایین پا و صحن محبوبم است، هم تنها صحنی است که در این ایام کرونا میشود با یک فاصله، ضریح را دید. دوست داشتم، ولی به زبان نیاوردم؛ چون احساس کردم آقامهدی سردش است و میخواهد در این رواق بنشیند. ولی وقتی به انتهای رواق رسیدیم و دیدیم که هیچ منظره ای از ضریح دیده نمیشود، خود آقامهدی گفت برویم صحن آزادی.
💠خودم را جلوی درِ مقابل رواق رساندم؛ نزدیک ترین جایی که میشد در مقابل ضریح بایستم. در حقیقت توی حیاط بودیم، ولی من خودم را کنار ضریح و در آغوش امام میدیدم:
آمدم ای شاه پناهم بده...
#سفرنامه_کرمان_مشهد
پرده یازدهم
🆔️ @rajaaei
📌 زیارت به نیابت امام و دعا برای رهبر انقلاب
💠کمتر پیش آمده که به زیارت بروم و امام خمینی را فراموش کرده باشم. من و خیلیهای دیگر، همه زندگیمان را مدیون اوییم؛ مدیون او و همه شهدایی که به فرمان او قیام کردند تا این انقلاب به پیروزی برسد و حفظ شود و ادامه یابد و بالنده شود.
💠نهتنها زیارت به نیابت از امام و شهدا را وظیفه خود میدانم، که دعا برای رهبر معظم انقلاب هم فراموشم نمیشود.
💠امروز هم در زیارت امام رئوف، دعا کردم که "خدایا، بر عمر و عزت و اقتدار روزافزون رهبر عزیزتر از جانم بیفزای".
#سفرنامه_کرمان_مشهد
پرده دوازدهم
🆔️ @rajaaei
صلی الله علیک یا ابامحمد حسن بن علی
سالی که حرم امامین عسکریین به دست تکفیریها تخریب شد، طلبهی مدرسه بودم. خوب یادمه صبح که از کلاس ساعت اول اومدیم بیرون، خبر این فاجعه منتشر شده بود.
حس دوگانهای داشتیم: هم غمگین بودیم و گریه میکردیم، هم خشمگین بودیم و دندان به هم میفشردیم. کفن پوش شدیم و برای نشان دادن اعتراض، راهی مسجد اعظم قم شدیم. خیلیهای دیگه هم اومده بودن.
گریه میکردیم و شعار میدادیم؛ شعارهایی علیه وهابیت و تکفیریها و در حمایت از هر اقدامی علیه این جنایت.
سخنران جلسه خطاب به امام زمان گفت: آقاجان، به شما قول میدهیم که شیعه به همین زودی گنبد و بارگاهی بهتر و بزرگتر از گنبد و بارگاه قبلی برای پدر و جد بزرگوارتان بسازد.
الحمدلله که شیعه شرمندهی شما نشد. امروز گنبد حرم امامین عسکریین، بزرگترین و باشکوه ترین گنبد حرمهای اهلبیت است.
🆔️ @rajaaei
تبلیغ کانال جوکهای زن و شوهری در #کانال_شاد.
رسماً نوشته: بچه نیاد، شاخ درمیاره!!🤦♂️
#مشارکت_اعضای_کانال
🆔️ @rajaaei
📌سخن گزافی نیست اگر بگوییم پیادهروی اربعین، هدیه امام عسکری به ما برای عصر ظهور است.
💠یکی از احادیث راهبردی امام حسن عسکری، همان است که زیارت اربعین را یکی از نشانههای مؤمن معرفی کرده است.
💠سال ۹۵ با گروهی از متربیان کانون میثم تمار قم راهی پیادهروی اربعین شدیم. پس از ورود به خاک عراق، اول برای زیارت امامین عسکریین رفتیم؛ هم برای تشکر از امام عسکری برای این هدیه آخرالزمانی و هم برای ادای احترام به پدر و جد بزرگوار امام زمان.
💠آن سال همان سالی بود که هنوز تکفیریها شهر سامرا و حرم را تهدید میکردند. دور تا دور حرم با بلوکهای سیمانی بلند حفاظت شده بود و نیروهای نظامی کاملاً مسلح اطراف حرم مستقر بودند. قرار شد شب را در حرم بمانیم و صبح حرکت کنیم به سمت کاظمین.
💠حدود سه هزار نفر زائر داخل صحن و در زیرزمین مستقر شده بودند؛ ما چهل نفر هم سعی کردیم یک گوشه جمع شویم. یکی دو ساعت از غروب گذشته بود که صدای شلیکهای متعدد و انفجار شنیده میشد. تا نیمه شب این صداها ادامه داشت، ولی ما با خیال راحت در حرم خوابیده بودیم.
💠خوب یادم است؛ قبل از خواب، یکی از متربیان کانون که دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه تهران بود، جمله ای گفت که هنوز شیرینی اش را حس میکنم. گفت: "شما نمیدونید حضور سه هزار نفر آدم وسط این همه تهدید و تیر و ترکش و حفاظت از اونها و از این ساختمان بزرگ حرم، چه دلالتهای سیاسی مهمی دارد؛ این نشانه اقتدار شیعه و البته جمهوری اسلامی است".
💠خیلی خوشم آمد از این نگاه دقیق و امیدواری این دانشجو به انقلاب اسلامی.
🆔️ @rajaaei
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🚫 ورود مسئولین ممنوع
🔴 یک هشدار بسیار جدی
❗️ مثل برق می گذرد!
❗️ آن وقت دیگر خیلی دیر است.
#فرزندآوری
#فرزند_هراسی
#سقط_جنین
#موسسه_اندیشه_کوثر
✅ برای دریافت ۱۱۰ برنامه محتوای با موضوع #فرزندآوری و افزایش #جمعیت در کانال نسل ۱۱۰
👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3788177457C1c24ab6741
یا در صفحه رسمی سایت آپارات👇👇
https://www.aparat.com/andishekosar
🔸معاونت رسانه موسسه اندیشه کوثر
همراهان عزیزی که در اینستاگرام هم حضور دارید، خوشحال میشم صفحه من رو هم ببینید.
اگه پسند کردید، به دوستانتون هم معرفی کنید.
instagram.com/mrajaaei