eitaa logo
تربیت و حکمرانی|مرتضی رجائی
1.2هزار دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
725 ویدیو
44 فایل
🔰نویسنده حوزه #تربیت تربیت اسلامی از نگاه رهبر فرزانه انقلاب (۵جلد)، قالب‌های برنامه‌سازی تربیتی (۵جلد)، تربیت با کتاب (۴جلد)، خلوت ناامن. 🔰دانش‌پژوه دکتری رشته #حکمرانی در مدرسه عالی حکمرانی شهید بهشتی (ره) 🆔️ @rajaaei
مشاهده در ایتا
دانلود
📝جشن کرونایی نیمه شعبان در خانۀ یک طلبه (داستان کوتاه) 🧮۸۰۰ کلمه 📆 ۲۲ فروروین ۱۳۹۹ بسم الله 🔰سخنرانی تلویزیونی آقا که تمام شد، همگی صلوات فرستادیم. فرشته آمد جلوی من نشست و گفت: «بابا، حالا که امسال نمی‌تونیم تو روز نیمه شعبان بریم تو جشن شرکت کنیم، بیا خودمون یه جشن برگزار کنیم. شما هم سخنرانی کن!» محمدرضا خودش را انداخت توی بغلم و گفت: «آره بابا، منم مداحی محمود کریمی رو می‌خونم». گفتم: «قبول، فقط اول محمدرضا مداحی کنه». 🔰چند دقیقه بعد فرشته گفت: «پذیرایی آماده است». بعد هم یک صندلی آورد و رویش یک پارچۀ سفید انداخت. محمدرضا رفت روی صندلی نشست و با یک بسم الله شروع کرد: «دل دل نکن ای دل، دست دست نکن ای پا...» 🔰همان‌طور که داشتیم دست می‌زدیم، به این فکر می‌کردم که چه حرفی بزنم تا هم بچه‌ها متوجه بشوند و هم به درد خودم و مادر بچه‌ها بخورد. مداحی محمدرضا که تمام شد، صلوات فرستادیم. فرشته به عنوان مدیر برنامۀ جشن گفت: «حالا نوبت شماست». 🔰روی صندلی نشستم و شروع کردم: «بسم الله الرحمن الرحیم. این روزا همهٔ ما منتظر یه مهمون هستیم، یه مهمون عزیز که قراره بعد از سال‌ها دوری به جمع ما برگرده. کیه که ندونه مهمونی برای خودش آدابی داره؟ کسی که منتظر یه مهمون عزیزه، از مدت‌ها قبل خودشو برای اومدن اون آماده می کنه تا وقتی که اومد، همه چیز اون طوری باشه که او دوست داره...» ـ «مثل اون وقتی که ما منتظر دوقلوها بودیم و داشتیم خودمون رو آماده می‌کردیم!» ـ «آره دخترم، یا مثل اون دفعه که مادرجون داشت از کربلا می‌اومد و داشتیم برای استقبال از خودش و پذیرایی از مهمونا آماده می‌شدیم. حالا ما چکار باید بکنیم تا برای اومدن امام زمان آماده باشیم؟ امام باقر علیه السلام تو یکی از احادیثشون، یکی از این کارها رو به ما یاد دادن. ایشون فرمودن در زمان ظهور امام زمان، شیعیان این‌قدر با هم مهربون می‌شن، که اگه یکی‌شون به پول نیاز داشته باشه، راحت دست می‌کنه تو جیب دوستش و پولی رو که لازم داره برمی‌داره؛ دوستشم از این کار ناراحت نمی‌شه...» 🔰این بار محمدرضا پرید توی حرفم و گفت: «ولی بابا، این کار که دزدیه! یعنی ما شیعیان باید از هم دزدی کنیم تا امام زمان بیاد؟!» فرشته که داشت با سینی آب پرتقال از آشپزخانه بیرون می‌آمد، لبش را گزید و با دندان قروچه گفت: «هیسس، مثلاً سخنرانیه ها! آخه کی وسط سخنرانی سؤال می‌کنه؟» ـ «عیبی نداره بابا جون، ما کلاً سخنرانی مون فرق می‌کنه. ببین، منم فقط یک عبا انداختم رو دوشم و به جای منبر رو صندلی نشستم». فرشته همان‌طور که خم شده بود تا مادرش آب پرتقال بردارد، رو کرد به من و سری تکان داد و چشمکی زد که یعنی: «فهمیدم، چون محمدرضا بچه است، نمی‌خواهی ناراحتش کنی!» فقط دو سال از محمدرضا بزرگ‌تر است، ولی دختر است دیگر. 🔰می‌خواستم جواب محمدرضا را بدهم که فرشته آرام ـ طوری که مثلاً ما نشنویم ـ به مادرش گفت: «برای شما دو تا آب پرتقال آوردم؛ آخه سهم دوقلوها رو هم شما باید بخوری». قند توی دلم آب شد، ولی به روی خودم نیاوردم و رو کردم به محمدرضا: «ببین پسرم، منظور امام باقر علیه السلام این نیست که شیعیان باید از هم دزدی کنن تا امام زمان تشریف بیارن. منظورشون اینه که مثلاً من و همسایه‌ها این‌قدر باید به هم نزدیک بشیم و همدیگه رو دوست داشته باشیم که اگه یکی از همسایه‌ها به پول نیاز داشت، من حتی نباید اجازه بدم خودش بهم بگه، باید خودم بهش کمک کنم». 🔰محمدرضا آرام شده بود و داشت فکر می‌کرد. رو کردم به طرف فرشته و ادامه دادم: «مثلاً دیدید وقتی دسته‌جمعی می ریم بیرون، موقع خرید که می‌شه و ما مردا می‌خواهیم پولش رو حساب کنیم، بیشتر وقتا عمو جواد حساب می‌کنه؟ همیشه هم می‌گه جیب من و شما نداره که!» حاج‌خانم که تا اینجای سخنرانی را فقط گوش کرده بود، گلویی صاف کرد تا تواضعش را به رخ من بکشد که لطف کرده و با آن همه فضل، پای منبر من نشسته است: «مثلاً تو همین سخنرانی امروز، آقا دستور دادن حالا که ماه مبارک رمضان نزدیکه، هر کس که می‌تونه به فقرا و کسایی که به خاطر تعطیلی این روزا مشکل مالی پیدا کردن کمک کنه». 🔰محمدرضا با ناراحتی رو به مادرش کرد و گفت: «منم دوست دارم به دستور آقا سید علی عمل کنم». ـ «خب عمل کن مامان جان، قلکت رو بیار بده بابا، ببره قرارگاه جهادی». ـ «قلکم که خالیه. مگه یادت نیست؟ قبل عید دادیم قرارگاه برای خرید ماسک. تو این چند وقتم که شما خیلی به من پول نداید تا بندازم توش». اشتیاق محمدرضا را که برای ایثار دیدم، گفتم: «عیبی نداره بابا جون، شما قلکت رو بیار، هرچقدر توش پول بود، دوبرابرش رو هم من می‌ذارم روش از طرف شما می دم به قرارگاه». چشمان محمدرضا برق زد. از جا کنده شد و دوید سمت اتاق... https://eitaa.com/joinchat/1379663915Ce68dbc3592
✅ بیش از هزار جعبه شیرینی و هدیه کودکانه همراه با تمثال شهید سلیمانی ✊با ولایت تا شهادت "مکتب شهید حاج قاسم سلیمانی" مدرسه علمیه حاج ملاصادق مجتهد قمی https://eitaa.com/mojtahedqomi
📝جشن کرونایی نیمه شعبان در خانۀ یک طلبه (داستان کوتاه) 🧮۸۰۰ کلمه 📆 ۲۲ فروروین ۱۳۹۹ بسم الله 🔰سخنرانی تلویزیونی آقا که تمام شد، همگی صلوات فرستادیم. فرشته آمد جلوی من نشست و گفت: «بابا، حالا که امسال نمی‌تونیم تو روز نیمه شعبان بریم تو جشن شرکت کنیم، بیا خودمون یه جشن برگزار کنیم. شما هم سخنرانی کن!» محمدرضا خودش را انداخت توی بغلم و گفت: «آره بابا، منم مداحی محمود کریمی رو می‌خونم». گفتم: «قبول، فقط اول محمدرضا مداحی کنه». 🔰چند دقیقه بعد فرشته گفت: «پذیرایی آماده است». بعد هم یک صندلی آورد و رویش یک پارچۀ سفید انداخت. محمدرضا رفت روی صندلی نشست و با یک بسم الله شروع کرد: «دل دل نکن ای دل، دست دست نکن ای پا...» 🔰همان‌طور که داشتیم دست می‌زدیم، به این فکر می‌کردم که چه حرفی بزنم تا هم بچه‌ها متوجه بشوند و هم به درد خودم و مادر بچه‌ها بخورد. مداحی محمدرضا که تمام شد، صلوات فرستادیم. فرشته به عنوان مدیر برنامۀ جشن گفت: «حالا نوبت شماست». 🔰روی صندلی نشستم و شروع کردم: «بسم الله الرحمن الرحیم. این روزا همهٔ ما منتظر یه مهمون هستیم، یه مهمون عزیز که قراره بعد از سال‌ها دوری به جمع ما برگرده. کیه که ندونه مهمونی برای خودش آدابی داره؟ کسی که منتظر یه مهمون عزیزه، از مدت‌ها قبل خودشو برای اومدن اون آماده می کنه تا وقتی که اومد، همه چیز اون طوری باشه که او دوست داره...» ـ «مثل اون وقتی که ما منتظر دوقلوها بودیم و داشتیم خودمون رو آماده می‌کردیم!» ـ «آره دخترم، یا مثل اون دفعه که مادرجون داشت از کربلا می‌اومد و داشتیم برای استقبال از خودش و پذیرایی از مهمونا آماده می‌شدیم. حالا ما چکار باید بکنیم تا برای اومدن امام زمان آماده باشیم؟ امام باقر علیه السلام تو یکی از احادیثشون، یکی از این کارها رو به ما یاد دادن. ایشون فرمودن در زمان ظهور امام زمان، شیعیان این‌قدر با هم مهربون می‌شن، که اگه یکی‌شون به پول نیاز داشته باشه، راحت دست می‌کنه تو جیب دوستش و پولی رو که لازم داره برمی‌داره؛ دوستشم از این کار ناراحت نمی‌شه...» 🔰این بار محمدرضا پرید توی حرفم و گفت: «ولی بابا، این کار که دزدیه! یعنی ما شیعیان باید از هم دزدی کنیم تا امام زمان بیاد؟!» فرشته که داشت با سینی آب پرتقال از آشپزخانه بیرون می‌آمد، لبش را گزید و با دندان قروچه گفت: «هیسس، مثلاً سخنرانیه ها! آخه کی وسط سخنرانی سؤال می‌کنه؟» ـ «عیبی نداره بابا جون، ما کلاً سخنرانی مون فرق می‌کنه. ببین، منم فقط یک عبا انداختم رو دوشم و به جای منبر رو صندلی نشستم». فرشته همان‌طور که خم شده بود تا مادرش آب پرتقال بردارد، رو کرد به من و سری تکان داد و چشمکی زد که یعنی: «فهمیدم، چون محمدرضا بچه است، نمی‌خواهی ناراحتش کنی!» فقط دو سال از محمدرضا بزرگ‌تر است، ولی دختر است دیگر. 🔰می‌خواستم جواب محمدرضا را بدهم که فرشته آرام ـ طوری که مثلاً ما نشنویم ـ به مادرش گفت: «برای شما دو تا آب پرتقال آوردم؛ آخه سهم دوقلوها رو هم شما باید بخوری». قند توی دلم آب شد، ولی به روی خودم نیاوردم و رو کردم به محمدرضا: «ببین پسرم، منظور امام باقر علیه السلام این نیست که شیعیان باید از هم دزدی کنن تا امام زمان تشریف بیارن. منظورشون اینه که مثلاً من و همسایه‌ها این‌قدر باید به هم نزدیک بشیم و همدیگه رو دوست داشته باشیم که اگه یکی از همسایه‌ها به پول نیاز داشت، من حتی نباید اجازه بدم خودش بهم بگه، باید خودم بهش کمک کنم». 🔰محمدرضا آرام شده بود و داشت فکر می‌کرد. رو کردم به طرف فرشته و ادامه دادم: «مثلاً دیدید وقتی دسته‌جمعی می ریم بیرون، موقع خرید که می‌شه و ما مردا می‌خواهیم پولش رو حساب کنیم، بیشتر وقتا عمو جواد حساب می‌کنه؟ همیشه هم می‌گه جیب من و شما نداره که!» حاج‌خانم که تا اینجای سخنرانی را فقط گوش کرده بود، گلویی صاف کرد تا تواضعش را به رخ من بکشد که لطف کرده و با آن همه فضل، پای منبر من نشسته است: «مثلاً تو همین سخنرانی امروز، آقا دستور دادن حالا که ماه مبارک رمضان نزدیکه، هر کس که می‌تونه به فقرا و کسایی که به خاطر تعطیلی این روزا مشکل مالی پیدا کردن کمک کنه». 🔰محمدرضا با ناراحتی رو به مادرش کرد و گفت: «منم دوست دارم به دستور آقا سید علی عمل کنم». ـ «خب عمل کن مامان جان، قلکت رو بیار بده بابا، ببره قرارگاه جهادی». ـ «قلکم که خالیه. مگه یادت نیست؟ قبل عید دادیم قرارگاه برای خرید ماسک. تو این چند وقتم که شما خیلی به من پول نداید تا بندازم توش». اشتیاق محمدرضا را که برای ایثار دیدم، گفتم: «عیبی نداره بابا جون، شما قلکت رو بیار، هرچقدر توش پول بود، دوبرابرش رو هم من می‌ذارم روش از طرف شما می دم به قرارگاه». چشمان محمدرضا برق زد. از جا کنده شد و دوید سمت اتاق... https://eitaa.com/joinchat/1379663915Ce68dbc3592