رامونا .
-
خیالمان آسوده است
گویی به ما
وعده ی جاودانگی داده اند در این دنیا !
خیالِ تو آسوده نیست
گویی به تو
وعده ی حتمی بهشت را ندادهاند .
ما نشسته ایم
بی آنکه تکانی به خود بدهیم .
گویی زمان
سربازِ گوش به فرمانِ ماست .
تو دائم در حال تکاپویی
گویی تو را کسی
صاحبِ زمان نکرده است .
تو به ما میگویی
هرروز را
آخرین روز عمرمان بدانیم .
ما چنان طمع داریم
به سالهای خیالیِ طولانیِ پیشِ رویمان
که گویی هرروز
روز اول زندگی است .
تو فریادت بلند است
از اندک بودن توشه
طولانی بودن راه
دور بودنِ مقصد
و بزرگ بودن جایی که باید به آن وارد شد : قیامت .
ما چنان آسوده نفس میکشیم
که گویی نه سفری هست ، نه راهی و نه مقصدی
و اینجا ایستگاهِ آخر است .
و جایِ ما هم خوب و راحت
و قیامت هم همین است که هست
و ما بهشتیانِ این قیامتِ برپا شدهایم .
ما اگر مثل تو فکر میکردیم
غرق میشدیم در اضطرابِ بندگی
چقدر خوب است این اضطراب !
و چه بد این آرامشِ حیواننشانِ ما !
رامونا .
ما اگر مثل تو فکر میکردیم غرق میشدیم در اضطرابِ بندگی چقدر خوب است این اضطراب ! و چه بد این آرامش
این ، اضطرابِ بندگی است
که میتواند ما را بدل کند به صیّادی
که چشمش از عقاب هم تیزتر است
و هر فرصتی را هر اندازه کوچک
به اندازه ی مرواریدی میبیند
به بزرگی یک کوه .
چشم ما چقدر ضعیف شده !
که فرصتهای به این بزرگی را نمیبیند
و چراغ به دست و ذرّهبین به چشم
به دنبالِ فرصتهایی میگردیم
که راه آسمان را برایمان باز کند .