تو به قدری خودت را
ذوب کردهای در رضای خدا
که از وجودت چیزی نمانده
جز رضای خدا .
چه خوب است
که با یقین میشود گفت :
حق همان چیزی است
که تو را راضی میکند
و باطل آن است
که تو را خشمگین میسازد .
من میخواهم خدا گوش به فرمانم باشد
امّا خودم گوشی برای شنیدنِ فرمانش ندارم .
میخواهم خدا هوای مرا داشته باشد
امّا من کاری به رضایِ او ندارم .
آخر میکُشد مرا
این همه فاصلهای که میانِ من و توست .
چرا دیدنِ تو دیدنِ خداست
امّا دیدنِ من دیدنِ من ؟
کسی که خدایی نیست
نفَس های او
دمیدن به کوره ی مرگ است .
من نفَس به نفَس
دارم با مرگ زندگی میکنم .
پیش از آنکه آخرین برگ سفرنامهام ورق بخورد
طعمِ زندگی را به من بچشان ، آقا !
وقتی دوتا آدم به هم گره میخورن با صدتا قهر و خداحافظ و این حرفا اون گره باز که نمیشه هیچ ، بلکه هر بار سفت و محکمتر و سفت و محکمتر میشه .