یه جوری پوستم فقط به طلا میسازه و به بقیه فلزات حساسه انگار تو زندگی قبلیم ملکه بودم
هدایت شده از اتاقكِزیرشیروونی.
آنكه چشمانت رادر حالى كه غمگين بودند
رهاكرد و رفت؛ آياشايستگى داردكه منتظر بازگشتش باشى؟
من حسادت میکنم حتی به تنها بودنت
من به فرد روبه رویی موقع خندیدنت
من به بارانی که با لذت نگاهش میکنی
یا نسیمی که رها میچرخد اطراف تنت
آدمی که بعد از حرف زدن باهاش به خودت تشر نمیزنی که کاش این رو براش تعریف نمیکردم و میتونی کنارش خود واقعیت باشی ، چون نقطه ی امنته >>>