سر به زیر ، وارد شدم .
به استقبالم آمدی .
خودت دست گذاشتی زیر چانهام ..
سرم را بالا آوردی
و خط نگاهم را مماس کردی
با نگاهِ خودت .
تا زبان به پوزش باز کردم
تو آغوشت را برای گشودی
میان حرفم دویدی
انگار هیچ خطایی سر نزده از من .
لبخندت حکایت از محبت داشت .
خبری از کینه نبود .
نگاه مهربانت
آب بود روی آتش اضطرابم .
چنان بودی
که گویی من و خطا
پیش از آمدنم
حتی یک بار به هم برنخوردهایم .
من خودم را به نام تو
مشهور کردم در میان مردم
و چوبِ اشتباهاتِ من
خورد به تو .
عذر میخواهم آقا !
مرا ببخش .