میدونی چیه؟ شاید تموم کارات ناراحتم کنه و دلیل شب بی خوابیام بشه اما در نهایت باید ازت ممنون باشم؛ ازت ممنونم که خودتو بهم ثابت کردی و باعث شدی به خودم بیام. ازت ممنونم که فاصله گرفتی و بهم فهموندی آدم بیخودی رو الکی بزرگش نکنم.
من ممنونم ازت که با حرفات ثابت کردی لیاقتم بیشتر از این حرفاست. ازت ممنونم که بهم یاد دادی فقط به خودم تکیه کنم.من همه جوره ازت ممنونم.
شما هم رقابت فرضی بعضی آدما رو با خودتون حس میکنید؟ عزیزم من وارد مسابقه ای با تو نشدم چه مرگته؟!
همسر شهید امیرمهدی کوهپایه، یکی از بچه های دوازدهممون بود.
ما باهم دوست و هم سرویسی بودیم و نسبت به بقیه بچه های دوازدهم رابطه نزدیک تری باهاش داشتم.
یادم میاد اوایل بهمن ماه توی سرویس مدرسه، با یه لبخند قشنگ و چشمای پر از ذوق، خبر ازدواجش رو بهمون داد. اونقدر ذوق داشت که انگار دنیا رو بهش داده بودن.. ما هم پا به پاش ذوق میکردیم. یادمه داشت از خریدها و چیدن خونه بختش میگفت... قشنگی توی چشماش اونقدر زیاد بود که آدم رو مبهوت میکرد..
روزهای پر از امیدشون خیلی کوتاه بود، اما به اندازه یه عمر، پربرکت و عاشقانه:)
۱۱ بهمن ماه تا ۱۱ اسفند ماه؛ فقط یک ماه!
همینقدر کوتاه، اما پر از خاطره و برکت..
وقتی خبر شهادت همسرش رو شنیدم، نفسم بند اومد. اولش دلم هزار راه رفت که نکنه دوستم از پا بیفته، نکنه این حجم از غم کمرش رو بشکنه...