در تاریخ بنویسید که 15 كشور عربی به نیابت از اسرائیل به یمن حمله کردن، و اما یمن به نیابت از کل عرب به اسرائیل حمله کرد...
@ranggarang
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ت:
🔴نمایی آخرالزمانی از جمعیت هولناک مردم آمریکا در واشنگتن دیسی😳
🔹تخمین زده شده که در این تظاهرات بیش از ۳۰۰هزار نفر شرکت کردهاند. این تجمع بزرگترین رویداد تاریخی آمریکا بعد از جنبش BLM است.
🔸تجمعکنندگان خواستار قطع کمک مالی به رژیم صهیونیستی شدهاند
#طوفان_الأقصی
#نشر_حداکثری
@ranggarang
@Barrane_eshghکیش مھر_۲۰۲۳_۰۲_۰۷_۰۹_۴۰_۴۵_۹۳۷.mp3
زمان:
حجم:
5.4M
#شھرامناظرے
ڪیشِمھــــر...
@ranggarang
#کوروش
«روز کوروش»
#قسمت_پانزدهم 🎬:
در خانه باز شد، دختر موهای بلند و نرمش را از دستان کنیزک خانه که داشت آنها را میبافت بیرون کشید و به سرعت خود را به عمویش رساند.
سلامی کرد و دست بزرگ و گوشتی عمویش را در دستانش گرفت و گفت: چقدر دیر آمدی! چه خبر دارید؟!
مردخای نفسش را محکم بیرون داد و گفت: از یک سرباز چه خبری میتوانی بگیری؟ غیر از نگهبانی وکار و کار و کار..
دخترک لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: هیاهویی که در شهر است و پچپچ های زنان و کوچه و بازار چیز دیگری می گویند، خبرهایی هست که مرا لایق دانستن نمی دانی...
مردخای چشمانش را بازتر و ترسناک تر از همیشه کرد و گفت: نکند به بیرون از خانه رفته ای؟! مگر من نگفتم حق نداری پایت را از در بیرون بگذاری مگر...
دختر سرش را پایین انداخت و همانطور که بغضی در صدایش موج میزد، گفت: من بیرون نرفته ام، اما از صبح گوشم را پشت این در چسپاندم و حرفهای رهگذران را میشنوم و الان کاملا می دانم چندین روز است که در شهر شوش و قصر خشایار شاه جشن های بزرگ و بریز و بپاش های زیادی برپاست و من فقط بی خبر بودم و همه می روند به دیدن این زیبایی ها، فقط انگار من باید به حکم عمویم که جای پدر و مادرم را دارد و مرا از کودکی بزرگ کرده و دختر خود خوانده، در این چهار دیواری دلگیر اسیر باشم...آخر کی من از این بند و زندان آزاد می شوم؟!
مردخای به سمت چاه اب وسط خانه رفت و همانطور که دلو پر از آب کنار چاه را بر میداشت به دختر اشاره کرد وگفت: بیا اندکی آب بر روی دستانم بریز و فراموش نکن من هر کاری که می کنم برای خوشبختی توست، به زودی به هر چه که می خواهی، حتی بالاتر از تصورت میرسی ، به من اعتماد کن عزیزم...
هنوز حرف در دهان مردخای بود که در خانه را زدند، دختر خوب می دانست که باید در پستوی اتاقی پنهان شود، چون طبق مصلحت اندیشی عمویش، کسی او را در این خانه نمی بایست ببیند.
مردخای به طرف در رفت و در را گشود،پشت در دو مرد که گاریی در پشت سرشان به چشم می خورد بودند.
یکی از مردها جلو آمد و گفت: شراب های نابی که سفارش داده بودید آماده شد، چندین خمره بزرگ که برای مدهوشی شهری کافی ست..
مرد خای لبخند گل گشادی زد و گفت: صبر کنید باید اینها را به قصر ببریم و آن کوزه ای که از همه ناب ترست و میزان مدهوشی اش بیشتر است را خودم با دستان خود حمل می کنم.
مرد چشمی گفت و آرام تر ادامه داد: ان کوزه که سفارش خاص شماست، قیمتش برابری می کند با تمام این خمره ها...آخر خاص ترین و ناب ترین شراب در این دنیاست...
مرد خای دستی به پشت مرد زد و گفت: من به خواسته ام برسم، بیش از آنچه که به تو وعده کرده ام خواهم داد..
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
@ranggarang