بسم الله الرحمن الرحیم
صبح به بدبختی بیدار شدم. با مامان رفتیم مصلی، مراسم شیرخوارگان حسینی. یادم نبود مجتبی و نورای شهید یک خواهر کلاس پنجمی هم داشتهاند. چند کلامی برایمان از روی نوشتهاش خواند. همان کافی بود برای اشکهایی که آماده بودند ببارند. همان لحظهها خبر شهادت سردار تنگسیری را شنیده بودیم. علمدارها یکی یکی میروند. من آدم کم واکنشی هستم. یعنی شدت حادثه را نمیتوانم خوب نشان دهم. شاید زیادی خنثی باشم. از واکنش زیاد دیگران هم اذیت میشوم حقیقتا. بعد از آن سحر سخت دیگر فکر نمیکنم به راحتی دچار آن رعشه بشوم و بدنم نتواند مقاومت کند که واکنش ندهد. خبر شهادت عزیزان را میشنوم و غصه میخورم. میشنوم و میترسم از بیحسی. آن حس برایم تکرار نمیشود. نمیخواهم بشود. نمیخواهم زود بروند.
شهید امیدوار و شهید رحیمیان را آوردند. حسین آقا امیدوار چند شب پیش برایمان صحبت کرده بود. میگویند راوی شهدا بود. داریم آن صحنههای غزه را کم کم زندگی میکنیم. ذرهای ترس اما در هیچ کس نیست. آن جا که میگفت: در غزه شهیدی شهیدی را نقاشی میکند و شهیدی از او عکس میگیرد و شهیدی آن را پست میکند و...
حسین آقا چند شب پیش از گره کوری میگفت که در کارش افتاده و از مردم دعا خواست. گره کورش باز شده بود.
شهید رحیمیان یکی از خلبانان نخبه بود. یکی از همانهایی که پهپادهای دشمن را یکی یکی شکار میکردند. حقش ادا نمیشود به راحتی. برخی از شهدا مظلومترند ولی همین مظلومها را مادر رها نمیکند. میدانم او را سر مزارش ملاقات خواهیم کرد مثل آقا محسن شهیدِ دانشگاه ما. همین شهید مظلوم اگر دست ما را بگیرد بارمان را بستهایم.
خواهر شهید امیدوار پشت تریبون میگفت من تا به حال میدان نیامدهام اما امشب میآیم که رجز بخوانم شما هم بیایید تا بشنوید. ساعت ۱۵ قرار بود برویم خانه شهید بادران. خانم معلم را مصلی دیدم و با او زودتر از مراسم بیرون رفتیم. نزدیک خانهشان رفتیم و دو گلدان گل(نمیدانم چی) خریدیم. یک گلدان گلِ ناز هم خانم معلم برای خودش خرید البته مردد بود اما دست آخر آن را که گلهای ریز بیشتری داشت برداشتیم.
رفتیم خانه و ناهار خوردیم و به سمت خانه شهید بادران راه افتادیم. بچهها منتظر بودند. داخل شدیم، فهیمه هم دیرتر آمد. جمعیت خودشان تقریبا زیاد بود. خجالت میکشیدم. مادر شهید گوشش سنگین بود. خواهرهای شهید راحت حرف میزدند از چیزهایی که به مادر نگفته بودند و مادر مویه میکرد بی آنکه شنیده باشد آنها چه گفتهاند. میگفتند از همه مهربانتر بود. ای بابا سوختیم که مهربانی را در این دنیا یاد نگرفتیم. انگار خدا فقط مهربانها را شهید میکند. مادر میگفت همه کارهایم با محمد بود. به زمین کنارش با دست میکوبید و میگفت سرش همینجا بود. نمیفهمیدم چه میگوید. وسط تعریفها خواهرش میگفت سه روز کامل قبل از شهادتش آماده بود پیش مادر خوابیده بود. سرشان را همان جا که مادر نشسته کنار هم میگذاشتند. میگفتند با همه خداحافظی کرده بود. همهشان مثل همهمان بودند. میگفتند وقتی برادرمان از شهادتش حرف میزد میگفتیم این حرفها را نزن. دلمان خالی میشود. ما هم وقتی از نبود آقا میشنیدیم دلمان خالی میشد و نمیخواستیم به آن فکر کنیم. آنهایی که باید از عمق فاجعه بنویسند هنوز نتوانستهاند. ما هم نمیتوانیم هنوز. فکر نمیکنم به این زودیها بتوانیم. چهرههایشان چهرههای بعد از فاجعه بود. حسرت، غم، خشم. میگفتند وحید هاشمی جای برادر ما رفته بود که شهید شد. با یک هفته فاصله او هم رفت. یاد چهره همسر شهید هاشمی میافتم. همه چیز در این چهرهها شبیه هم است. چیزی که باور نمیکردند اتفاق افتاده بود. چیزی که میدانستند اما نمیخواستند باور کنند را دیگر باور کرده بودند.
شهید بادران دو پسر داشت. هفت ساله و ۱۴ ساله. میگفتند پسر کوچکش هنوز خیلی متوجه نیست چه شده.
بلند شدیم که برویم. خانم زهرا گفت میخواهم بروم حسینیه شهدای گمنام. ما هم خودمان را چسباندیم. دائما این روزها فکر میکردم معراج شهدای اراک کجاست؟ از این و آن میپرسیدم. همان موقع هم پرسیدم که خانم زهرا گفت گمان میکنم همانجاست، حسینیه شهدای گمنام. رفتیم. به یکی از آرزوهایم رسیدم. معراج شهدا خیلی جای قشنگی است. هر معراج شهدایی که باشد. اولین بار کلاس دهم که رفتم راهیان نور فهمیدم به کجا میگویند معراج شهدا. این حسینیه دیگر واقعا بهشت بود. عجیب بود. یک پله قبل از بهشت بود. فاطمه قشنگ توصیفش را نوشته بود. همان را دوباره بخوانید. آن موقع که فاطمه داشت به تصاویر شهدا و بزرگان آنجا با دقت نگاه میکرد من داشتم تعداد فرشهایش را میشمردم و مهرسا هم تعداد آدمهای آنجا را. پس همان توصیفات را بخوانید بهتر از مال من میشود قطعا.
1⃣
@ranjdarranj
دم در نشسته بودیم که شهدا را آوردند. در آن حسینیه همه نزدیکتر بودند به خدا انگار. البته نمیدانم من آنجا چه میکردم. آنجا هم دستم به تابوت شهید نخورد. در چند قدمیاش نشسته بودم. کاش تا ابد آنجا جای من میشد. روضه کنار شهید. صحبتهای مادر شهید امیدوار. اول فکر میکردم یکی از فامیلهای دور است. بخدا باورم نمیشد مادر شهید باشد. چون خانم مسنتری که فکر کنم مادربزرگش بود بیشتر بیتابی میکرد فکر میکردم مادر شهید هم اوست. آن دوست شهید که روضه میخواند گفت مادر برایشان صحبت کند. از آنجا شناختم او را. مامان هم امشب بعد از دیدنش تکان خورده بود. میگفت من هیچ وقت نمیتوانم مثل آنها باشم. من میدانم مادرم از بچگی تا بزرگسالی کم داغ ندیده اما او هم از دیدن این خانواده تکان خورده بود. روضه را خواندند و صداهای بهشتی را پخش کردند: رفیق عین برادر شد رفاقت تا سر جونه، غمه داغ رفیقا رو برادر مرده میدونه، غم داغ رفیقا رو برادر مرده میدونه...
شهدا را بردند. مادربزرگ شهید میگفت این که میبریدش جان من است... دلم میخواست شهدا بیشتر میماندند. همه دوست داشتند بمانند انگار. بردند و جای خالیشان ماند. رفقایش ماندند. ما ماندیم. بیچارهها ماندند. یک آقای میانسال نشسته بود روی صندلی چوبی و نگاه میکرد رفتنش را و میگریست.
بعضیها انگار نمیدانستند چه کار باید بکنند. مانده بودند همانطور. خب حالا چه؟ رفتند. باز ما ماندیم.
کاش اینجا خانهام بود. نمیرفتم. غم داشت اما عالمی بود برای خودش.هر چند الان میدانم آنجا آن معراج شهدای اصلی نبود انگار ولی عجب جایی بود. رفتم و دستی کشیدم روی جای خالیشان. آن پارچه سبز هم ارج و قربی داشت برای خودش.
2⃣
@ranjdarranj
➕️صوت صحبتهای مادر شهید امیدوار و روضه و چند دقیقهای در فضای حسینیه شهدای گمنام
خداحافظی با شهیدان محمد رحیمیان و حسین امیدوار
با حال مناسب گوش کنید.
دقیقه ۱۶:۳۰ به بعد خودش طور دیگری روضه است...
رنج در رنج
@ranjdarranj
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
📃پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی
به مناسبت گرامیداشت روز جمهوری اسلامی ایران و روز طبیعت
✍🏼 بسمالله الرحمن الرحیم
هُوَ اَنشَأََکُم مِنَ الارضِ وَاستَعمَرَکُم فیها
🔻 ملت قهرمان ایران نوروز امسال را با حماسه و غیرت عجین کردهاند و پس از گرامیداشت دوازدهم فروردین ـ روز جمهوری اسلامی ایران ـ به استقبال روز طبیعت میروند. اکنون که دشمن زبون و بیرحم آمریکایی و صهیونی، حدّ و مرز انسانی، اخلاقی، و حیاتی در دَدمنشی خود ندارد و حتی فضاهای طبیعی و زیستمحیطی میهن عزیزمان را نیز مورد هجوم و آسیب قرار داده است، هر حرکتی در مسیر گسترش آبادانی و ساختن آینده درخشان ایران، اقدامی شایسته و بایسته است.
🔻از جمله این کارهای پسندیده آن است که آحاد مردم در همه شهرها و روستاها با کمک یکدیگر و با همکاری و هماهنگی دستگاههای مربوطه، از روز طبیعت تا پایان بهار خصوصاً روزهای فروردین ماه به کاشت درختان مُثمِر و نیز مراقبتهای بعدی مورد نیاز اقدام کنند.
🔻دیوصفتان کودککش آمریکایی و صهیونیستی، نونهالان مدرسه شجره طیبه را وحشیانه به شهادت رساندند؛ اما ملت ایران به نیّت همه شهدا، خصوصاً شهدای جنگ تحمیلی سوم، #نهال_امید را در پهنه سرزمین خود غرس میکند تا هر یک از این نهالها در سالهای آینده به شجرهای طیبه و درختی پرثمر تبدیل شود، انشاءالله.
سیدمجتبی حسینی خامنهای
۱۲/فروردین/۱۴۰۵
📲 @rahbar_enghelab_ir
هدایت شده از رَنْجبَرْ
➕أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلا كَلِمَه طَيِّبَه كَشَجَرَه طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِت وَفَرْعُهَا فِي ٱلسَّمَآءِ ﴿٢٤﴾
مگر نمیبینی که خدا چطور عقیدۀ پاکِ توحیدی را به درختی سرسبز و پُربرگوبار تشبیه میکند؟ ریشۀ این درخت در اعماق زمین فرو رفته و شاخوبرگش سر به فلک کشیده است (٢٤)
_ سوره ابراهیم
@ranjdarranj
هدایت شده از حسینیه ایران
🌱🇮🇷 نهال جمهوری اسلامی امروز به «درخت تناوری» تبدیل شده است که نمیتوانند آن را از جای خودش تکان بدهند، این را شما بدانید #جمهوری_اسلامی قویتر خواهد شد.
#رهبر_شهید
#روزطبیعت
#نهال_امید
@iraniyom
حسینیه_ایران_اراک 👇
╭┅───────┅╮
🌺 @arakema
هدایت شده از محمدعلی جعفری
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 قصه آنا؛ یادگار تنهای مدرسه میناب
▪️روایت تکاندهنده دانشآموز نجاتیافته از حمله هوایی رژیم صهیونیستی و آمریکا به مدرسه میناب
▪️ آنا قدرت تکلم را از دست داده بود. بعد از چند روز تلاش روانکاو توانست با لکنت حرف بزند!
♾️ @m_ali_jafari
خدا اهل ستم را بر زمین گرم خواهد زد
و شاید از زمین گرم منظورش طبس باشد
_ محمد حسین ملکیان (فراز)
@ranjdarranj
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
از همون موقع که توی مستطیل سبز بازی میکردی دوست داشتم
پرسپولیسی غیرتی
» یه پرسپولیسی عاشق وطن «
@farsitweets