eitaa logo
رَنْج‌بَرْ
54 دنبال‌کننده
681 عکس
184 ویدیو
19 فایل
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در #فَغان و در غوغاست میز کار در ایتا: @ranjbarart میز کار در بله: @ranjart
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم _بخشی از روزنوشت روز ۳۳ جنگ رمضان بعد از خانه شهید علی بیگی رفتم خانه مامان بزرگ. بهار هم گفته بود می‌آید. اصلا بیشتر به خاطر بهار رفتم، چون دلش می‌خواست برود و تنها نمی‌رفت. قرار بود بهار را مامان بیاورد. وقتی رفتم دیدم سرکارم گذاشته‌اند و نیامده‌اند. این روزها خانه مامان بزرگ رفتن برایم سخت است. هیچ کس آن‌جا شبیه ما نیست. دیگر به خیلی چیزها اعتقاد سفت و سخت ندارند. برای همین سعی می‌کنم خیلی چیزهارا نشنیده بگیرم. هرچند آن‌ها هم چیزی به ما نمی‌گویند. خلاصه من بودم و عمه و زن‌عمو و مامان‌بزرگ و ماهی و مامان ماهی(عمه کوچکم). با ماهی نقاشی کردیم. برایش به دشت پر از گوسفند کشیدم. او هم برایم خانه و درخت و ابر و رنگین کمان کشید و با تمام قدرتش آن‌هارا رنگ کرد. طوری که آخرش خسته شد و افتاد! گفتم بیا بگیر دستت تا عکس تو و نقاشی را بگیرم. عکس را انداختم. نقاشی را روی زمین گذاشت، سریع مدادش را برداشت و گفت بگذار حالا که جنگ شده یک پرچم ایران هم بالای خانه‌ات بکشم! شش ساله است ماهی... با عمه پروانه به هم نگاه کردیم و خندیدیم. گفتم می‌خواهم بروم خانه شهید. همان نزدیکی خانه مادربزرگم بود. مامان بزرگ با یک کیسه پارچه آمد کنارم نشست. پرسید هنوز هم شب‌ها می‌روید؟ گفتم بله. منتظر بودم چیزی بگوید. سرزنشی، چیزی مثلا. اما کیسه را داد دستم و گفت این‌ها را ببر به بچه‌ها بده. نگاه کردم. خرگوش‌های کوچک بافته بود و با شکلات بسته‌بندی کرده بود. شش بسته بودند. باورم نمی‌شد مامان‌بزرگ این‌ را گفته باشد. همان موقع هم بحث بود بین عمه‌ها که می‌شود بسته‌های خوراکی درست کرد و پخش کرد و اینطور چیز‌ها.. درست نفهمیدم ولی شنیدن این چیزها در آن خانه برای من یکی که عجیب بود. دلم برای خرگوش‌های قشنگ و ناز مامان بزرگ قیلی ویلی می‌رفت. یکی‌شان را گذاشتم توی کیفم که نشان بچه‌ها بدهم، بقیه را هم گذاشتم با نقاشی ماهی بماند که بروم خانه شهید و بیایم و بعد بگیرمشان. می‌خواستم پیاده بروم که دیگر دیر شده بود. اسنپ گرفتم. باز هم یک بن بست دیگر و یک خانه شهید. وارد شدیم و نشستیم. فامیل‌هایشان هم آمده بودند. مادر و برادر شهید نشستند روبه‌رویمان و شروع کردند به گفتن. جوری حرف می‌زدند انگار که مهسا داخل اتاق است. آنقدر با جزئیات و دقیق حالات مهسا را توصیف کرده‌اند که دیگر حس می‌کنم او را دیده‌ام. حدس می‌زنم رفتارش شبیه دخترعموی بابا باشد. مهسا عجیب بود و یک نخبه واقعی. در عین حال یک دختر عادی که روتین پوستی‌‌اش را رعایت می‌کند. مادر این را گفت که بعدش روضه بخواند. از صورت قشنگ مهسا که چیزی از آن نمانده بود... هنوز وسایلش روی میزش بود. عروسک‌هایش. پتویش. مادرش بعدا می‌گفت من نخواستم چهره‌اش را ببینم. دلم نمی‌خواست تصورم از صورت قشنگش عوض شود. عمه‌اش که دیده بود می‌گفت دیگر چیزی نمانده بود. می‌گفت مهسا عاشق ابالفضل(علیه‌السلام) بود. دو دستش بریده بود، اربا اربا بود... یادم نمی‌آید کی فهمیدم اربا اربا یعنی چه. احتمالا با روضه حضرت علی اکبر(علیه‌السلام) بوده. مادرش باز همان بعد که در مراسمی دیگر دیده بودیمش می‌گفت من فقط یک بار گریه‌ی برادرش را دیدم آن هم وقتی بود که من یکی از رفتارهای مهسا را تقلید کردم. گریه کرد و رفت در اتاقش. مادر می‌گفت آرام‌تر شده‌ام. خیلی آرام‌تر شده‌ام. خودش کمکم می‌کند. مهسا آرامم می‌کند. انقدر با ذوق برایمان تعریف می‌کرد که خودمان تعجب کرده بودیم. برادرش می‌گفت ما سر شهادت با هم کل کل داشتیم. من می‌گفتم من زودتر شهید می‌شوم او هم می‌گفت دهنت را ببند امیر! من نمی‌توانم یک روز بدون شما بمانم. این‌ها را برادرش با خنده می‌گفت. مادرش می‌گفت روز خاکسپاری برادرش مهسا را گرفت و در قبر گذاشت. مردی است برای خودش، فقط همان یک بار دیدم اشک بریزد. برادر می‌گفت من دیگر روزهای آخری که می‌دیدمش می‌فهمیدم قرار است خبری شود. از رفتار‌هایش از همه چیز می‌شد فهمید. محرم رازش هم بودم. راست می‌گفت او یک روز هم بدون مهسا زندگی نکرده بود اما حالا داشت روزهای بعد از او را می‌گذراند. من از تصور بلایی که آن‌ لحظه سر شهدا می‌آید خیلی اذیت می‌شوم. نمی‌توانم بفهمم چطور خانواده‌هایشان دوام می‌آورند. در مجلسی که بعدا باز مادر شهید طاهری را دیده بودیم یک مادر شهید دیگر از شهدای جنگ هشت ساله، بلند شد تا قابی مزین به نام حضرت زهرا را از طرف جمع برگزار کننده جلسه به ایشان هدیه دهد. شیرزنی بود برای خودش. رجر خواند و دعا کرد و قاب را تحویل داد. مادر مهسا را در آغوش گرفت و گریستند. با صدای بلند. داغ اولاد تمام نمی‌شود. هیچ وقت. دو سرو را می‌دیدم در آغوش هم. عجب صحنه‌ای بود. مادر شهید جنگ هشت ساله می‌گفت عصا همین‌ است. همه چیز همین است و به قاب اشاره می‌کرد. قاب کادو شده بود و گفتند همانجا بازش کنند. 1⃣ @ranjdarranj
مادر مهسا کادوی قاب را باز کرد. یا فاطمه‌الزهرا(علیه‌السلام) بود. با خطی که ترکیبش شبیه یک حرم شده بود. خانه بقیه شهدا هم این قاب را دیده بودم که نشان از حضور این جمع در خانه‌ آن‌ها می‌داد. آن لحظات آخری که خانه شهید طاهری بودیم مادر اتاق مهسا را نشانمان داد. میز چوبی ساده. تخت و آینه و لوازمی که همانطور مانده بودند. زنده. مادر می‌گفت انگار مهسا هنوز هست. خودم سر سجاده‌اش و با چادرش نماز می‌خوانم. شب‌ها پتویش را بغل می‌کنم. این عطر را ببینید. این را برای من خریده بود اما من دلم نمی‌آمد چیزی برای من بخرد. می‌گفتم اول خودت استفاده کن مهساجان بعد من هم استفاده می‌کنم. عطر را به چادرهایمان زد. بوی خاطرات بلند شد. یادم افتاد که بوی عروسک‌های عطری کچلی که زمانی مد بودند و از گردنشان پستونک آویزان بود را می‌دهد. همان‌هایی که عکسشان هم بو دارد. مادر بغلمان می‌کرد و می‌گفت حالا بوی مهسا را گرفته‌اید. هیچ وقت فکر نمی‌کردم انقدر به یک نخبه هوا فضا  نزدیک شوم. کسی که از جنگ ۱۲ روزه مادرش او را درست ندیده و حالا شاید خیلی از موشک‌هایی که به دل تلاویو می‌خورد و اسرائیلی‌ها را در به درمی‌کند به خاطر وجود او و تلاش‌هایش در طول زندگی، درس‌خواندن‌های مداومش، کارهای شبانه روزیش و پیچاندن مهمانی‌های خانوادگی و ماندن در خانه یا محل کار برای اتمام پروژه‌هایش باشد. مادر می‌گفت دلم می‌سوزد که مهسا را سیر ندیده‌ام. مهسا عوض شده بود. قدیم اینطور نبود. از جایی به بعد تغییر کرد، زندگیش متحول شد. دیگر برایش مادیات مهم نبود. دیگر برای اینجا نبود اصلا. یک روز رفته بود گلزار شهدا و با یکی از همکاران پدرش در سپاه قبر خودش را هم انتخاب کرده بود. مهسا دیگر مهسای قبل نبود. ما منتظر شهادتش بودیم اما نه به این زودی. برایش آرزوها داشتیم. من برایش جهیزیه می‌خریدم اما او مرا مدیون می‌کرد که اگر استفاده‌شان نکنید من راضی نیستم. اینطور دختری بود. دنبال چیز دیگری بود اصلا. مادر این‌ها را بعدتر گفت. گفت مهسا دلش می‌خواست برای بچه‌های بی‌بضاعت کاری کند. لوازم تحریر بخرد. می‌گفت من می‌خواهم به بچه‌هایی که مثل خودم لوازم تحریر ندارند کمک کنم. من گاهی در خرید لوازم تحریرشان می‌ماندم. حتی یک سال لباس فرم سال قبلش را برایش شکافتم و پشت و رو دوختم تا نو شود. برای این چیزها هیچ وقت بهانه نمی‌گرفت. هر غذایی که می‌پختم. هر لباسی که می‌دادم بپوشد. برای هیچ کدام غر نمی‌زد. از بچگی همین بود. گفته بودم که این‌ها سرّی در خود دارند بی‌شک. حالا مهسا رفته بود و عروسک‌ دو رویش که یک روی خندان داشت و یک روی غمگین مانده بود. مادر می‌گفت وقتی خوشحال بود روی خوشحالش را می‌گذاشت و وقتی ناراحت بود برعکسش می‌کرد تا روی غمگینش نمایان شود. حالا این عروسک مانده و به قول فاطمه احتمالا تا ابد باید روی خوشحالش رو باشد، اما من فکر می‌کنم مادر مهسا  از این به بعد هر موقع ناراحت است رویش را برمی‌گرداند و بالعکس وقتی خوشحال است وی خوشحالش را می‌گذارد. آخر معلوم بود که مهسا خیلی شبیه مادرش است. از خانه بیرون آمدیم بوی مهسا را گرفته‌ام.  برگشتم خانه مامان بزرگ تا خرگوش‌ها و نقاشی ماهی را بگیرم و بروم خانه. از خانه مامان بزرگ برداشتمشان و تا به در خانه برسم دو تا از عموها جلویم را گرفتن که بیا ما برسانیمت و منم گفتم می‌خوام راه بروم. تا سر خیابان رفتم. از کنار خانه‌های قدیمی که کودکیم را در آن‌ها در همین محله گذرانده بودم رد می‌شدم. از کنار مغازه‌هایی که هنوز سر جایشان بودند و همیشه بابا را مجبور می‌کردم چیزی از آنجا برایم بخرد. رسیدم به مسجد آشنای ۱۴ معصوم و سر خیابان. موکب بود و از دور دیدم که مردم ایستاده‌اند و پرچم می‌گردانند. قدری ایستادم و تماشایشان کردم. آن‌هایی که رد می‌شدند و واکنش‌هایشان دیدنی‌تر بود‌. اسنپ گرفتم و رفتم خانه. شب با بوی مهسا پا به خیابان گذاشتم. به نیت از او قدم برداشتم و پرچم تکان دادم. خرگوش‌های مادر بزرگ را جا گذاشتم. بخشکی شانس! ماندند برای یک شب دیگر... 2⃣ @ranjdarranj
هدایت شده از ..:: ایرانیوم ::..
راه شهید ادامه دارد... 🔹 اثرهنرمند: محمدرضا یگانه 🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🔵 رافا | مجمع طراحان انقلاب اسلامی استان گیلان 💠 @rafa_gilan110 ✅ پایگاه هنری محتوایی ایرانیوم @iraniyom
هدایت شده از تَمامِ مَن
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شگفتانه امشب: اون دخترک گوگولی که درخواست شخم زدن تل‌آویو رو با موشک صورتی داشت، اراکیه