eitaa logo
رَنْج‌بَرْ
54 دنبال‌کننده
681 عکس
184 ویدیو
19 فایل
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در #فَغان و در غوغاست میز کار در ایتا: @ranjbarart میز کار در بله: @ranjart
مشاهده در ایتا
دانلود
این حجم از متن فقط بخشی از روزنوشت دیروز بود. طولانی‌تر و کامل‌ترش که بخش‌های غیر مربوط به خانواده شهدا از توش حذف نشده رو در کانال روزنوشت‌ها آپلود می‌کنم. حوصله داشتید بگید آدرس بفرستم براتون. @ZedR1357
از گرافیک حرف بزنیم! این طرح نیازی به حرف اضافه نداره. @ranjdarranj
هدایت شده از ..:: ایرانیوم ::..
اسطوره های تنگستان ... 🔻|رسانه هنری نفحات|🔻 @nafahatgraphic پایگاه هنر و محتوای ایرانیوم @iraniyom
رَنْج‌بَرْ
قسمت دوم طلبتان! باید امروز را می‌نوشتم که یادم نرود...
➕️عیدالشهدا قسمت دوم دیدار با خانواده شهید خاوری از شهدای فاطمیون ۴ فروردین ۱۴۰۵ @ranjdarranj
بسم الله الرحمن الرحیم بعد از مدت‌ها پایم را در فوتبال گذاشتم. همیشه باید قبلش توضیح دهم که فوتبال یکی از مناطق حاشیه شهر اراک است که به خاطر زمین فوتبالش از گذشته به آن فوتبال گفته‌اند. سر کوچه شهید عزت‌الله مرادی ایستاده بودم. زودتر از بقیه رسیدم. کوچه یهو شلوغ می‌شد و یهو خلوت. هی کسی از این خانه بیرون می‌آمد و به آن خانه می‌رفت و از بیرون به داخل می‌آمد  یا بالعکس. هم خلوتش کمی ترسناک بود و هم شلوغش! گمانم حتی پدر شهید را دیدم که با چند نان سنگک به خانه‌شان رفت ولی اورا نمی‌شناختم. البته از چهره‌شان حدس زدم ولی به‌ هر حال در فوتبال افغانستانی‌های زیادی زندگی می‌کنند. ماندم تا خانم معلم و فاطمه هم برسند. با گلدان به دست، سر کوچه ایستاده بودیم. خانم معلم زنگ زد به مادر شهید و در خانه‌ای باز شد و مادر از آن بیرون آمد. به سمت خانه رفتیم و سلام و احوالپرسی و داخل شدیم. دختر نوجوانی با شرم و حیا بود که سلام داد و ماهم و پدر شهید که الان دیگر تقریبا مطمئن شدم همان فردی بود که اول در کوچه دیده بودم. مادر شهید را در کلیپ معروف مادران شهدا دیده بودم. چند باری هم در گلزار شهدا بچه‌ها نشانم دادند و همین چند روز پیش هم آخرین پنجشنبه سال با زینب در گلزار شهدا دیدیمشان ولی پدر شهید برای همه‌مان پدیده‌ جدیدی بود. بسیار مهربان و مودب و خونگرم. اول بچه‌ها سعی کردند با مادر صحبت کنند و از ایشان بخواهند کمی از شهید برایمان بگویند. مادر نمی‌دانست چه بگوید. به نظرم حرف زیاد داشت اما جای درست را پیدا نمی‌کرد که شروع کند. گفت چه بگویم اولاد خوبی بود... پدر وارد صحنه شد و شروع کرد. بسیار فهیم بود و حرف‌های جالبی می‌زد. نسبت به دیروز که خانه شهید دیگری بودیم احساس راحتی بیشتری می‌کردم و فضا آنقدرها سنگین نبود. مخصوصا زمان‌هایی که پدر شوخی‌هایی هم می‌کرد و به خنده می‌انداختمان. همانطور هم گاهی با خاطراتی که می‌گفت گریه می‌کرد. به راحتی، بدون ترس. شخصیت پدر شهید واقعا برایم حسرت‌انگیز است. آدمی شجاع و به قول خودش جامعه‌دیده. هر چه می‌گفت واقعا همین را ثابت می‌کرد.می‌گفت من خیلی در جامعه می‌روم. این خیلی تاثیر دارد. حتی از درس و دانشگاه هم بیشتر. من تا کلاس چهارم به مکتب رفته‌ام اما با خیلی از افراد تحصیل‌کرده مثل مهندس‌ها دوستم و با آن‌ها گفتگو و معاشرت می‌کنم. و گاهی آن‌ها از حرف من استفاده می‌کنند چون تجربه‌اش را به صورت عملی دارم. من فکر می‌کنم غرور بیجا و غلطی که در همه آدم‌ها وجود دارد فقط در برخی پررنگ و در برخی کمرنگ است در مردم افغانستانی اصلا وجود ندارد. خیلی دلم می‌خواهد شبیه آن‌ها باشم. شبیه پدر شهید. آزاده، نترس، متواضع و بخشنده... بعد این همه سال می‌توانست برای پسرش گریه کند. می‌گفت تمام بچگی و بزرگ شدنشان در این محله بود. همه‌ گوشه و کنار فوتبال برای ما خاطرات آن سال‌هاست. داغ خیلی سخت است. فاطمه می‌گفت وفتی آدم به این موضوع فکر می‌کند که همه آدم‌ها به نحوی می‌میرند و از این دنیا می‌روند با خود می‌گوید چه بهتر که مرگشان شهادت باشد و عاقبت بخیر شوند. پدر می‌گفت بله اتفاقا موضوعی مربوط به همین که شما می‌گویید هست. ما در همسایگی خانه قبلیمان در همین فوتبال، خانواده‌ای بودند که پسرشان همسن پسر ما بود. گمان می‌کنم این همسایه‌ها خانواده شهید را اذیت می‌کردند و گویا ماجرایی رخ داده بوده که بعد از شهادت پسرشان بوده و انگار آن‌ها با پدر شهید دعوایی کرده بودند. آقای خاوری می‌گفت من با اینکه داغ دیده بودم آن شب چیزی نگفتم. چند سال بعد پسرشان در اثر اوردوز مصرف مواد فوت کرد. پدرش بعد از این اتفاق از من عذرخواهی کرد و گفت تازه می‌فهمم داغ یعنی چه. ما به شما بد کردیم. بعد آن همه سال. آدم در عجب می‌ماند که خدا چگونه به برخی از مردم عزت می‌دهد و به برخی دیگر ذلت. پدر شهید می‌گفت حرف شما درباره مرگ و شهادت و ارزش آن‌ها درست است ما هم تسلیمیم. اما داغ هم سخت است واقعا. این خاطرات چه هستند واقعا که همه از آن‌ها واهمه دارند؟ همه خانواده‌های داغدار بدون استثناء از ترس ماندگاری خاطرات می‌گویند. مادر می‌گفت پسرم که برای فاطمیون ثبت‌نام کرد فکر نمی‌کردیم حالا حالاها قبولش کنند.خیالم راحت بود اما یکهو بعد یکی دو هفته جوابش آمد و قبولش کرده بودند. یک پسر دیگر هم دارم که آن هم سوریه رفت. شهید خاوری چندین سال قبل به افغانستان برگشته و آن‌جا ازدواج کرده بود. وقتی قرار شد برود مادر اصرار کرده بود که زن و بچه‌‌‌هایش را با ایران و پیش آن‌هابیاورد و بعد برود. می‌گفت برای آن یکی پسرم دلشوره نداشتم اما برای کاظم از همان موقع که گفت اسمش در آمده حس دلشوره داشتم. برای همین گفتم زن و بچه را بیاورد ایران که اگر طوری شد حداقل پیشمان باشند. خودم کوله‌‌اش را از همین مغازه در خیابان خریدم و ساکش را بستم. 1⃣ @ranjdarranj
الان هر موقع از جلوی آن مغازه رد می‌شوم با خودم فکر می‌کنم که من چطوری مادری هستم که با دست خودم ساکش را خریدم و بستم و دستش دادم تا برود. مادر هم میان صحبت‌هایش کمی گریه کرد. می‌گفت همان بار اولی که رفت شهید شد... هر وقت خودشان گریه می‌کردند پدر شهید چیزی می‌گفت و خودش جو را عوض می کرد. می‌گفت نوه واقعا چیز عجیبی است. بسیار شیرین‌تر از فرزند است. خیلی بامزه این را می‌گفت. از دو تا نوه‌اش که حرف می‌زد واقعا ستاره و قلب از چشمانش بیرون می‌زد. پدر حرف‌های مهم زیادی زد. حرف‌هایی که از افغانستانی‌های زیادی آن‌هارا شنیده‌ام. یکی از آن‌ها این بود که می‌گفت ایرانی‌ها قدر امنیتشان را نمی‌دانند و این را داشت وسط جنگ می‌گفت! حرف بسیار است واقعا. همه را یادم نمی‌آید اما بسیار در مورد ایران حرف زدند. از اینکه آن‌ها اهل اینجا هستند و تفاوتی میان ایران و افغانستان نمی‌بینند و اهل همین آب و خاکند و اگر لازم باشد برای این خاک هم می‌جنگند و جان می‌دهند! چطور این خانواده می‌توانند به چنین سطح فهم شعوری دست یابند و اینطور باشرف از ایران دفاع کنند اما عده‌ای وطن‌فروش که اینجا ریشه دوانده‌اند سال‌ها از این خاک تغذیه کرده‌اند اینطور وطن را بفروشند و همچنان به زندگی نحسشان ادامه دهند؟ خدا این خانواده و تمام خانواده شهدای فاطمیون را حفظ کند. تمام خائنین وطن‌فروشی که به شناسنامه یا اصل و نسب اهل ایرانند فدای یک تار مویشان. سیدمجید حتما چیزی می‌دانست که خودش را وقف آن‌ها کرده بود. هنوز هم... 2⃣ @ranjdarranj
😂😂😂
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 توصیه رهبر انقلاب: ✍🏼 حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای در پیام به‌مناسبت آغاز سال ۱۴۰۵: مردم هر محله، دیدارهای سال نو خود را با تکریم شهداء همان محل آغاز نمایند. 📽 انتشار تصاویری از حضور رهبر شهید انقلاب اسلامی حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه در منزل خانواده‌های معظم شهدا برای نخستین‌بار 📲 @rahbar_enghelab_ir
➕️عیدالشهدا قسمت چهارم دیدار با خانواده شهید قاسم عزیزی ۸ فروردین ۱۴۰۵ @ranjdarranj
بسم الله الرحمن الرحیم ساعت ۹ بیدار شدم. خانم معلم هم ده دقیقه بعد زنگ زد که خواب نمانم. صدای بوق‌های ممتد کامیون و تریلی از کمربندی می‌آمد. پرده را کنار زدم. قطاری از مینی بوس و ماشین سنگین و تریلی و... پشت سر هم می‌رفتند. تک و توک به برخی‌شان پرچم ایران و پرچم‌های سیاه عزاداری و یاحسین(علیه‌السلام) وصل بود. هنوز خواب بودم و درست نمی‌فهمیدم. مامان می‌گفت کاروان خودرویی از یکی از روستاهاست. حاضر شدم که بروم خانه شهید قاسم عزیزی. در راه از کنار کاروان خودروهای سنگین رد شدیم. ته نداشت انصافا. یاد قیدار افتادم: " ... شیخ جلو می‌آید و به قیدار می‌گوید: _اخوی ما با شما هم محل هستیم در قلهک... شنیده بودیم مسجدی هستید، اما در مسجد زیارت‌تان نکرده‌ایم... خیلی از اربابِ گاراژدار وجوهاتشان را با ما صاف می‌کنند... _ گاراژدار و گاراژندار یک ارباب دارند! آن ارباب هم بیشتر ما هیئتی‌هاست تا مسجدی‌ها! ... " بگذریم... وقتی رسیدم منتظر ماندم تا بچه‌ها هم برسند. یک کوچه بن بست. کوچه ابتدا مستقیم بود بعد به چپ می‌رفت و تهش هم باز مستقیم و بسته بود. معطل ماندیم تا بفهمیم خانه شهید کدام است. چون فهیمه نرسیده بود و شماره را فقط او داشت. آخر بقایای کمی از اعلامیه را در یکی از خانه‌ها دیدیم و در زدیم. می‌دانستم مادر شهید جوان است و متولد ۶۴ ولی بازم وقتی با خانمی که پایین به استقبالمان آمده بود سلام و احوالپرسی کردم داشتم فکر می‌کردم که ایشان چه نسبتی می‌تواند با شهید داشته باشد و وقتی نشستیم منتظر بودم تا مادر شهید را ببینم. داخل شدیم. خانه واقعا فضای گرمی داشت. در و دیوارها پر از قاب و عکس و بنر از شهید بود. چندین گلدان گل و یک میز عسلی در گوشه‌ای که رویش کلاه شهید و عکس و کنارش هم دو گلدان بزرگ بود. یک قفس رنگی کنار بخاری بود و چیکو، عروس هلندی بامزه‌ای که بعدا با او بیشتر آشنا شدیم داخلش نشسته بود. همان اول سعی کردم چند تا عکس بگیرم تا هنوز بقیه نیامده‌اند خیلی موفقیت‌آمیز نبود. فرقی هم نمی‌کرد، بعدا هم می‌توانستم بگیرم. وقتی نشستیم و فقط ما و آن خانم نسبتا جوان ماندیم دوزاریم افتاد که ایشان مادر شهید است. خانم معلم راست می‌گفت که از شروع جنگ دوزاریمان کمی کج شده است. چیکو جیغ می‌زد و سلام می‌داد. مادر شهید می‌گفت باید جوابش را بدهید تا ساکت شود. جوابش را دادیم. قفس را باز کردند تا بیرون بیاید. فهیمه و فاطمه از پرنده‌ها می‌ترسیدند. چیکو اول سمت فهیمه آمد ولی خیلی نزدیک نشد و سلام کرد، بعد نوبت من بود بعد نفر بعدی و بعدی و... ناغافل از فاطمه خوشش آمد انگار و نزدیک‌تر شد و نزدیک‌تر و فاطمه خیلی خوب خودش را نگه داشت اما بعد با باز شدن بال‌های پرنده جیغ کشید. همه ترکیدیم...! چیکو شبیه کسی که بهش برخورده باشد رفت روی قفسش و به نظرم چند تا فحش هم روانه ما کرد. انگار که آمده باشم خانه خاله‌ام یا عمه‌ام یا دوست نزدیکم. انقدر همه چیز صمیمی و دوست داشتنی بود که اصلا از سنگینی فضا خبری نبود. دلم می‌خواست بپرسم چرا اسم پسرتان را قاسم گذاشتید. مادر خیلی باروحیه و شاد می‌نمود اما موهای سفیدش زیاد بود. می‌گفت پسرم خیلی به من وابسته بود. روی دست من می‌خوابید. قبل از شهادتش زنگ زد و با همه صحبت کرد. خیلی خوشحال بود... شهید عزیزی را همه به نحوه شهادتش می‌شناسند. نمی‌دانم چه صبری خدا به مادر و خواهرش داده که آن طور محکم حرف بزنند. نمی‌دانم چقدر خواهرش از آن صحنه‌های شهادت برادر دیده و خبر دارد و نمی‌دانم قاسم چه کرده بود که اینگونه عزیز شد... هنوز بودنش را حس می‌کنند وگرنه نمی‌توانستند انقدر آرام باشند. مادرش می‌گفت هر چه در دلم می‌خواهم او از طریقی برایم فراهم می‌کند. می‌گفت خانمی آمده بود و دنبال من می‌گشت و بعد از مدت‌ها پیدایم کرده بود. گفته بود شهید شما به خواب من آمد و گفت برای مادرم گل ببر. آورده بود. چون قصد کرده بودم چند تا از گلدان‌ها بخرم قاسم برایم فرستاده بود! آن خانم می‌گفت شهید شما حاجت مرا داد. مادر به گلدان و قاب‌ها اشاره کرد و گفت این‌ها همه را دیگران برایش آورده‌اند. مادر صبور بود اما باز هم کمی دلش شکست وسط صحبت‌هایش. می‌گفت من خانه‌ام ساده است. خدا می‌داند که هیچ وقت نخواستم چیزهای پر زرق و برق داشته باشم. می‌توانستم بخرم اما نخواستم. اصلا آنطور دوست ندارم، همینطور سادگی را دوست دارم. همیشه هم می‌گفتم همین که بچه‌هایم کنارم باشند برایم کافیست. الان حاضرم همین‌ها را هم بدهم ولی او می‌بود... این را می‌گفت و اشک می‌ریخت. می‌گفت قرار بود همان روز که جنگ شد دیدار رهبری برویم. خصوصی. همه چیز هم آماده بود که این لعنتی‌ها زدند. 1⃣ @ranjdarranj