الان هر موقع از جلوی آن مغازه رد میشوم با خودم فکر میکنم که من چطوری مادری هستم که با دست خودم ساکش را خریدم و بستم و دستش دادم تا برود.
مادر هم میان صحبتهایش کمی گریه کرد. میگفت همان بار اولی که رفت شهید شد...
هر وقت خودشان گریه میکردند پدر شهید چیزی میگفت و خودش جو را عوض می کرد.
میگفت نوه واقعا چیز عجیبی است. بسیار شیرینتر از فرزند است. خیلی بامزه این را میگفت. از دو تا نوهاش که حرف میزد واقعا ستاره و قلب از چشمانش بیرون میزد.
پدر حرفهای مهم زیادی زد. حرفهایی که از افغانستانیهای زیادی آنهارا شنیدهام. یکی از آنها این بود که میگفت ایرانیها قدر امنیتشان را نمیدانند و این را داشت وسط جنگ میگفت!
حرف بسیار است واقعا. همه را یادم نمیآید اما بسیار در مورد ایران حرف زدند. از اینکه آنها اهل اینجا هستند و تفاوتی میان ایران و افغانستان نمیبینند و اهل همین آب و خاکند و اگر لازم باشد برای این خاک هم میجنگند و جان میدهند!
چطور این خانواده میتوانند به چنین سطح فهم شعوری دست یابند و اینطور باشرف از ایران دفاع کنند اما عدهای وطنفروش که اینجا ریشه دواندهاند سالها از این خاک تغذیه کردهاند اینطور وطن را بفروشند و همچنان به زندگی نحسشان ادامه دهند؟
خدا این خانواده و تمام خانواده شهدای فاطمیون را حفظ کند. تمام خائنین وطنفروشی که به شناسنامه یا اصل و نسب اهل ایرانند فدای یک تار مویشان.
سیدمجید حتما چیزی میدانست که خودش را وقف آنها کرده بود. هنوز هم...
2⃣
@ranjdarranj
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 توصیه رهبر انقلاب: #اول_خانواده_شهدا
✍🏼 حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای در پیام بهمناسبت آغاز سال ۱۴۰۵: مردم هر محله، دیدارهای سال نو خود را با تکریم شهداء همان محل آغاز نمایند.
📽 انتشار تصاویری از حضور رهبر شهید انقلاب اسلامی حضرت آیتالله العظمی خامنهای رضواناللهعلیه در منزل خانوادههای معظم شهدا برای نخستینبار
📲 @rahbar_enghelab_ir
➕️عیدالشهدا
قسمت چهارم
دیدار با خانواده شهید قاسم عزیزی
۸ فروردین ۱۴۰۵
@ranjdarranj
بسم الله الرحمن الرحیم
ساعت ۹ بیدار شدم. خانم معلم هم ده دقیقه بعد زنگ زد که خواب نمانم. صدای بوقهای ممتد کامیون و تریلی از کمربندی میآمد. پرده را کنار زدم. قطاری از مینی بوس و ماشین سنگین و تریلی و... پشت سر هم میرفتند. تک و توک به برخیشان پرچم ایران و پرچمهای سیاه عزاداری و یاحسین(علیهالسلام) وصل بود. هنوز خواب بودم و درست نمیفهمیدم. مامان میگفت کاروان خودرویی از یکی از روستاهاست.
حاضر شدم که بروم خانه شهید قاسم عزیزی. در راه از کنار کاروان خودروهای سنگین رد شدیم. ته نداشت انصافا. یاد قیدار افتادم:
" ... شیخ جلو میآید و به قیدار میگوید:
_اخوی ما با شما هم محل هستیم در قلهک... شنیده بودیم مسجدی هستید، اما در مسجد زیارتتان نکردهایم... خیلی از اربابِ گاراژدار وجوهاتشان را با ما صاف میکنند...
_ گاراژدار و گاراژندار یک ارباب دارند! آن ارباب هم بیشتر ما هیئتیهاست تا مسجدیها! ... "
بگذریم...
وقتی رسیدم منتظر ماندم تا بچهها هم برسند. یک کوچه بن بست. کوچه ابتدا مستقیم بود بعد به چپ میرفت و تهش هم باز مستقیم و بسته بود. معطل ماندیم تا بفهمیم خانه شهید کدام است. چون فهیمه نرسیده بود و شماره را فقط او داشت. آخر بقایای کمی از اعلامیه را در یکی از خانهها دیدیم و در زدیم.
میدانستم مادر شهید جوان است و متولد ۶۴ ولی بازم وقتی با خانمی که پایین به استقبالمان آمده بود سلام و احوالپرسی کردم داشتم فکر میکردم که ایشان چه نسبتی میتواند با شهید داشته باشد و وقتی نشستیم منتظر بودم تا مادر شهید را ببینم. داخل شدیم. خانه واقعا فضای گرمی داشت. در و دیوارها پر از قاب و عکس و بنر از شهید بود. چندین گلدان گل و یک میز عسلی در گوشهای که رویش کلاه شهید و عکس و کنارش هم دو گلدان بزرگ بود. یک قفس رنگی کنار بخاری بود و چیکو، عروس هلندی بامزهای که بعدا با او بیشتر آشنا شدیم داخلش نشسته بود. همان اول سعی کردم چند تا عکس بگیرم تا هنوز بقیه نیامدهاند خیلی موفقیتآمیز نبود. فرقی هم نمیکرد، بعدا هم میتوانستم بگیرم. وقتی نشستیم و فقط ما و آن خانم نسبتا جوان ماندیم دوزاریم افتاد که ایشان مادر شهید است. خانم معلم راست میگفت که از شروع جنگ دوزاریمان کمی کج شده است. چیکو جیغ میزد و سلام میداد. مادر شهید میگفت باید جوابش را بدهید تا ساکت شود. جوابش را دادیم. قفس را باز کردند تا بیرون بیاید. فهیمه و فاطمه از پرندهها میترسیدند. چیکو اول سمت فهیمه آمد ولی خیلی نزدیک نشد و سلام کرد، بعد نوبت من بود بعد نفر بعدی و بعدی و... ناغافل از فاطمه خوشش آمد انگار و نزدیکتر شد و نزدیکتر و فاطمه خیلی خوب خودش را نگه داشت اما بعد با باز شدن بالهای پرنده جیغ کشید. همه ترکیدیم...! چیکو شبیه کسی که بهش برخورده باشد رفت روی قفسش و به نظرم چند تا فحش هم روانه ما کرد. انگار که آمده باشم خانه خالهام یا عمهام یا دوست نزدیکم. انقدر همه چیز صمیمی و دوست داشتنی بود که اصلا از سنگینی فضا خبری نبود.
دلم میخواست بپرسم چرا اسم پسرتان را قاسم گذاشتید. مادر خیلی باروحیه و شاد مینمود اما موهای سفیدش زیاد بود. میگفت پسرم خیلی به من وابسته بود. روی دست من میخوابید. قبل از شهادتش زنگ زد و با همه صحبت کرد. خیلی خوشحال بود... شهید عزیزی را همه به نحوه شهادتش میشناسند. نمیدانم چه صبری خدا به مادر و خواهرش داده که آن طور محکم حرف بزنند. نمیدانم چقدر خواهرش از آن صحنههای شهادت برادر دیده و خبر دارد و نمیدانم قاسم چه کرده بود که اینگونه عزیز شد...
هنوز بودنش را حس میکنند وگرنه نمیتوانستند انقدر آرام باشند. مادرش میگفت هر چه در دلم میخواهم او از طریقی برایم فراهم میکند. میگفت خانمی آمده بود و دنبال من میگشت و بعد از مدتها پیدایم کرده بود. گفته بود شهید شما به خواب من آمد و گفت برای مادرم گل ببر. آورده بود. چون قصد کرده بودم چند تا از گلدانها بخرم قاسم برایم فرستاده بود! آن خانم میگفت شهید شما حاجت مرا داد. مادر به گلدان و قابها اشاره کرد و گفت اینها همه را دیگران برایش آوردهاند. مادر صبور بود اما باز هم کمی دلش شکست وسط صحبتهایش. میگفت من خانهام ساده است. خدا میداند که هیچ وقت نخواستم چیزهای پر زرق و برق داشته باشم. میتوانستم بخرم اما نخواستم. اصلا آنطور دوست ندارم، همینطور سادگی را دوست دارم. همیشه هم میگفتم همین که بچههایم کنارم باشند برایم کافیست. الان حاضرم همینها را هم بدهم ولی او میبود... این را میگفت و اشک میریخت.
میگفت قرار بود همان روز که جنگ شد دیدار رهبری برویم. خصوصی. همه چیز هم آماده بود که این لعنتیها زدند.
1⃣
@ranjdarranj
قاسم هم خیلی دوست داشت آقا را ببیند. میگفت اگر یکم دیگر درجه بگیرم میبرمتان دیدار آقا. گفتیم حالا جای دیگری هم را ملاقات میکنند.
مادر میگفت دیروز دلم گرفته بود و تا غروب سر خاکش نشستم و گریه کردم تا آرام شدم...
مادرت دیگر نمیتواند راحت روضه گوش کند قاسم. همیشه به کم قانع بوده، خودش این را میگفت. همین که مزاری داشته باشی هر چند که اندکی از تن تو را در بر گرفته باشد برای گریستن و آرام کردنش کافیست. عجب شیرزنیست مادرت، قاسم!
دلم میخواست بمانم. این خانه با اینکه غم غربت داشت اما با حضور مادری که مانند سرو آنجا ایستاده بود گرم بود. چیکو هم اورا مامان صدا میکرد. قاسم چیکو را برای مادر به جا گذاشته بود و رفته بود...
" ... قاسم هم همانجا رفت. پیدا هم نشد تا کسی برود سر قبرش و دخیل ببندد بلکه به خواب بیاید و در خواب شصتش را بگیرد... "
_قیدار، رضا امیرخانی
2⃣
@ranjdarranj
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷 #اول_خانواده_شهدا
📸 انتشار تصاویری از حضور رهبر شهید انقلاب اسلامی حضرت آیتالله العظمی خامنهای رضواناللهعلیه در منزل خانوادههای معظم شهدا برای نخستینبار به مناسبت پویش #اول_خانواده_شهدا
✍️ حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای در پیام بهمناسبت آغاز سال ۱۴۰۵ توصیه کردند که مردم هر محله، دیدارهای سال نو خود را با تکریم شهداء همان محل آغاز نمایند.
📥 نسخه باکیفیت
🖥 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از روایتِ مردم
امروز ۲۶ روز از جنگ می گذرد.
به این فکر می کردم خدا در من چه دیده که بعد از کلی چشم انتظاری، پسرکمان ، حسین را در این شرایط هدیه داده است.
از چشم انتظاری هایم بگویم...
از اینکه پنج سال لحظه شماری می کردم تا فرزندم را در آغوش بگیرم.
ثانیه شماری می کردم تا حس مادر شدن رابچشم.
هر دکتری که فکرش را بکنید رفتیم در قم ، یزد ، مشهد.
این اواخر دیگر ناامید شده بودم. تصمیمم برای فرزند خواندگی قطعی شده بود اما...
اولین بار که متوجه شدم باردارم ، اصلا نمی توانستم باور کنم. برایم مثل رویا بود ولی عمر فرزندم ۶ هفته بیشتر نبود و من حتی صدای قلب اوراهم نشنیدم.
دقیقا ۹ ماه بعد متوجه شدم باردارم. دائما نگران بودم که نکند این دفعه هم....
اوایل بارداری ام همراه شد با جنگ ۱۲ روزه. دائم میگفتم خدایا در من چه دیدی که در این شرایط هدیه ات را دادی...
۱۰ روز قبل از اینکه حسین به دنیا بیاید اتفاقات ۱۸ و ۱۹ دی ماه رقم خورد. من شب ۱۸ دی ماه دقیقا از وسط این افراد به ظاهر انسان عبور کردم. احساسم را نمی توانم بیان کنم ،سراسر وحشت و ترس بود. هنوز که هنوز است وحشت آن شب و آن نگاه های شیطانی از یادم نرفته است.
به راستی مردم خدا مراقب ماست...
آن موقع هم سوالم همان بود خدایا در من چه دیدی...
زمانی که حسین ۴۰ روزش شد ، جنگ رمضان شروع شد.
سخت ترین لحظه ، لحظه ای بود که فهمیدم رهبرم دیگر حضور مادی ندارد.
در آن سرما حسین را در پتو پیچیدم تا در آغوش امام رضا حالمان بهتر شود.
هر شب که حسین همکاری کند و هوا خیلی سرد نباشد ماهم حضورمان را تیک می زنیم.
حضور حسین در این مکان ها حتی اگر خواب باشد و فقط برای شیر خوردن بیدار شود به عقیده من شخصیتش را بزرگ می کند.
قرار است او خاری در چشم دشمنان باشد.
هنوز هم سوالم همان است اما باخودم میگویم عمری از خدا فرزندی خواستم تا دینش را یاری کند شاید برای اینکه حسین کسی مثل سردار سلیمانی ها شود باید در این زمانه زیست می کرده.
شیری که می خورد وقتی همراه با بغض یهود و طاغوت باشد
وقتی همراه با حضور خیابانی با هر سختی باشد
وقتی همراه با سوره فتح و دعای توسل باشد
فرق می کند...
اصلا اجازه دادم پدرش برود و سختی اش را به جان خریدم تا زمانی که حسین بزرگ شد به او بگویم پدرت در آن جنگ مهم و تاریخ ساز برای کمک به وطنش هر کاری توانست انجام داد.
تو هم باید برای وطن و این انقلاب هرکاری می توانی انجام بدهی.
اری با همین حرفا ها خودم را دلداری می دهم تا هرموقع همسرم می گوید اینجا کار زیاد است، اکثر افراد جهادی خسته می شوند و ۵ روزه برمی گردند ،نیرو کم است . بگویم اشکال ندارد تا هرموقع که نیاز است بمانید...
اما بازهم خدا بیشتر از ظرفیت من روی من حساب کرده است ، اینها همه اش حرف است.
امیدوارم در عمل شرمنده اش نشوم...
شرمنده خانواده شهدا و نیرو های مسلح نشوم...
سادات ـ مشهد
۵ فروردین ماه
🏙 روایت من و تو، روایتِ مردم | @revayatt_mardom
هدایت شده از رسانه هنرستان
🔍 #یادداشت
📝 شما چقدر شگفت آورید ایرانیان! چقدر حسادت برانگیزید!
🔸️مرتضی امینی تبار هنرمند تئاتر قمی و بازیگر سریال «زخم کاری» درباره ایران نوشت: یاد گرفتهام که به عنوان یک مهاجر افغان، اکثر وقت ها باید سکوت کنم. اما از خیابانی در قلب ایران، روز سیام جنگ، مینویسم که به عنوان یک خارجی، به ایران افتخار میکنم.
🔸غمگینم بابت هر خاری که به پایتان میرود؛ اما نمیدانید چه خوشحالم که در این خاک زاده و پرورده شدم. در خاکی و میان مردمی که جهانیان را بر جای خودشان مینشانند.
🔸به سختی متصل شدم و نوشتم تا اعتراف کنم که شما چقدر شگفت آورید ایرانیان! چقدر حسادت برانگیزید! در روزهای تلخ و شیرین، چگونه اتحادتان از دست نمیرود؟ چگونه از هم نمیپاشید و حتی زورمندترینها را به خاک میافکنید؟
🔸شجاع و دلیرید و بشارت تان باد که جهان از شما الگو میگیرد. مردمان آزاده بسیاری در جهان، مثالتان میکنند. شما سرنوشت جهان را در دست دارید. سرنوشت خودتان که جای خود دارد.
🔰 رسانه هنرستان
🎭🎬🎨 | @Honarestan_net