هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 توصیه رهبر انقلاب: #اول_خانواده_شهدا
✍🏼 حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای در پیام بهمناسبت آغاز سال ۱۴۰۵: مردم هر محله، دیدارهای سال نو خود را با تکریم شهداء همان محل آغاز نمایند.
📽 انتشار تصاویری از حضور رهبر شهید انقلاب اسلامی حضرت آیتالله العظمی خامنهای رضواناللهعلیه در منزل خانوادههای معظم شهدا برای نخستینبار
📲 @rahbar_enghelab_ir
➕️عیدالشهدا
قسمت چهارم
دیدار با خانواده شهید قاسم عزیزی
۸ فروردین ۱۴۰۵
@ranjdarranj
بسم الله الرحمن الرحیم
ساعت ۹ بیدار شدم. خانم معلم هم ده دقیقه بعد زنگ زد که خواب نمانم. صدای بوقهای ممتد کامیون و تریلی از کمربندی میآمد. پرده را کنار زدم. قطاری از مینی بوس و ماشین سنگین و تریلی و... پشت سر هم میرفتند. تک و توک به برخیشان پرچم ایران و پرچمهای سیاه عزاداری و یاحسین(علیهالسلام) وصل بود. هنوز خواب بودم و درست نمیفهمیدم. مامان میگفت کاروان خودرویی از یکی از روستاهاست.
حاضر شدم که بروم خانه شهید قاسم عزیزی. در راه از کنار کاروان خودروهای سنگین رد شدیم. ته نداشت انصافا. یاد قیدار افتادم:
" ... شیخ جلو میآید و به قیدار میگوید:
_اخوی ما با شما هم محل هستیم در قلهک... شنیده بودیم مسجدی هستید، اما در مسجد زیارتتان نکردهایم... خیلی از اربابِ گاراژدار وجوهاتشان را با ما صاف میکنند...
_ گاراژدار و گاراژندار یک ارباب دارند! آن ارباب هم بیشتر ما هیئتیهاست تا مسجدیها! ... "
بگذریم...
وقتی رسیدم منتظر ماندم تا بچهها هم برسند. یک کوچه بن بست. کوچه ابتدا مستقیم بود بعد به چپ میرفت و تهش هم باز مستقیم و بسته بود. معطل ماندیم تا بفهمیم خانه شهید کدام است. چون فهیمه نرسیده بود و شماره را فقط او داشت. آخر بقایای کمی از اعلامیه را در یکی از خانهها دیدیم و در زدیم.
میدانستم مادر شهید جوان است و متولد ۶۴ ولی بازم وقتی با خانمی که پایین به استقبالمان آمده بود سلام و احوالپرسی کردم داشتم فکر میکردم که ایشان چه نسبتی میتواند با شهید داشته باشد و وقتی نشستیم منتظر بودم تا مادر شهید را ببینم. داخل شدیم. خانه واقعا فضای گرمی داشت. در و دیوارها پر از قاب و عکس و بنر از شهید بود. چندین گلدان گل و یک میز عسلی در گوشهای که رویش کلاه شهید و عکس و کنارش هم دو گلدان بزرگ بود. یک قفس رنگی کنار بخاری بود و چیکو، عروس هلندی بامزهای که بعدا با او بیشتر آشنا شدیم داخلش نشسته بود. همان اول سعی کردم چند تا عکس بگیرم تا هنوز بقیه نیامدهاند خیلی موفقیتآمیز نبود. فرقی هم نمیکرد، بعدا هم میتوانستم بگیرم. وقتی نشستیم و فقط ما و آن خانم نسبتا جوان ماندیم دوزاریم افتاد که ایشان مادر شهید است. خانم معلم راست میگفت که از شروع جنگ دوزاریمان کمی کج شده است. چیکو جیغ میزد و سلام میداد. مادر شهید میگفت باید جوابش را بدهید تا ساکت شود. جوابش را دادیم. قفس را باز کردند تا بیرون بیاید. فهیمه و فاطمه از پرندهها میترسیدند. چیکو اول سمت فهیمه آمد ولی خیلی نزدیک نشد و سلام کرد، بعد نوبت من بود بعد نفر بعدی و بعدی و... ناغافل از فاطمه خوشش آمد انگار و نزدیکتر شد و نزدیکتر و فاطمه خیلی خوب خودش را نگه داشت اما بعد با باز شدن بالهای پرنده جیغ کشید. همه ترکیدیم...! چیکو شبیه کسی که بهش برخورده باشد رفت روی قفسش و به نظرم چند تا فحش هم روانه ما کرد. انگار که آمده باشم خانه خالهام یا عمهام یا دوست نزدیکم. انقدر همه چیز صمیمی و دوست داشتنی بود که اصلا از سنگینی فضا خبری نبود.
دلم میخواست بپرسم چرا اسم پسرتان را قاسم گذاشتید. مادر خیلی باروحیه و شاد مینمود اما موهای سفیدش زیاد بود. میگفت پسرم خیلی به من وابسته بود. روی دست من میخوابید. قبل از شهادتش زنگ زد و با همه صحبت کرد. خیلی خوشحال بود... شهید عزیزی را همه به نحوه شهادتش میشناسند. نمیدانم چه صبری خدا به مادر و خواهرش داده که آن طور محکم حرف بزنند. نمیدانم چقدر خواهرش از آن صحنههای شهادت برادر دیده و خبر دارد و نمیدانم قاسم چه کرده بود که اینگونه عزیز شد...
هنوز بودنش را حس میکنند وگرنه نمیتوانستند انقدر آرام باشند. مادرش میگفت هر چه در دلم میخواهم او از طریقی برایم فراهم میکند. میگفت خانمی آمده بود و دنبال من میگشت و بعد از مدتها پیدایم کرده بود. گفته بود شهید شما به خواب من آمد و گفت برای مادرم گل ببر. آورده بود. چون قصد کرده بودم چند تا از گلدانها بخرم قاسم برایم فرستاده بود! آن خانم میگفت شهید شما حاجت مرا داد. مادر به گلدان و قابها اشاره کرد و گفت اینها همه را دیگران برایش آوردهاند. مادر صبور بود اما باز هم کمی دلش شکست وسط صحبتهایش. میگفت من خانهام ساده است. خدا میداند که هیچ وقت نخواستم چیزهای پر زرق و برق داشته باشم. میتوانستم بخرم اما نخواستم. اصلا آنطور دوست ندارم، همینطور سادگی را دوست دارم. همیشه هم میگفتم همین که بچههایم کنارم باشند برایم کافیست. الان حاضرم همینها را هم بدهم ولی او میبود... این را میگفت و اشک میریخت.
میگفت قرار بود همان روز که جنگ شد دیدار رهبری برویم. خصوصی. همه چیز هم آماده بود که این لعنتیها زدند.
1⃣
@ranjdarranj
قاسم هم خیلی دوست داشت آقا را ببیند. میگفت اگر یکم دیگر درجه بگیرم میبرمتان دیدار آقا. گفتیم حالا جای دیگری هم را ملاقات میکنند.
مادر میگفت دیروز دلم گرفته بود و تا غروب سر خاکش نشستم و گریه کردم تا آرام شدم...
مادرت دیگر نمیتواند راحت روضه گوش کند قاسم. همیشه به کم قانع بوده، خودش این را میگفت. همین که مزاری داشته باشی هر چند که اندکی از تن تو را در بر گرفته باشد برای گریستن و آرام کردنش کافیست. عجب شیرزنیست مادرت، قاسم!
دلم میخواست بمانم. این خانه با اینکه غم غربت داشت اما با حضور مادری که مانند سرو آنجا ایستاده بود گرم بود. چیکو هم اورا مامان صدا میکرد. قاسم چیکو را برای مادر به جا گذاشته بود و رفته بود...
" ... قاسم هم همانجا رفت. پیدا هم نشد تا کسی برود سر قبرش و دخیل ببندد بلکه به خواب بیاید و در خواب شصتش را بگیرد... "
_قیدار، رضا امیرخانی
2⃣
@ranjdarranj
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷 #اول_خانواده_شهدا
📸 انتشار تصاویری از حضور رهبر شهید انقلاب اسلامی حضرت آیتالله العظمی خامنهای رضواناللهعلیه در منزل خانوادههای معظم شهدا برای نخستینبار به مناسبت پویش #اول_خانواده_شهدا
✍️ حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای در پیام بهمناسبت آغاز سال ۱۴۰۵ توصیه کردند که مردم هر محله، دیدارهای سال نو خود را با تکریم شهداء همان محل آغاز نمایند.
📥 نسخه باکیفیت
🖥 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از روایتِ مردم
امروز ۲۶ روز از جنگ می گذرد.
به این فکر می کردم خدا در من چه دیده که بعد از کلی چشم انتظاری، پسرکمان ، حسین را در این شرایط هدیه داده است.
از چشم انتظاری هایم بگویم...
از اینکه پنج سال لحظه شماری می کردم تا فرزندم را در آغوش بگیرم.
ثانیه شماری می کردم تا حس مادر شدن رابچشم.
هر دکتری که فکرش را بکنید رفتیم در قم ، یزد ، مشهد.
این اواخر دیگر ناامید شده بودم. تصمیمم برای فرزند خواندگی قطعی شده بود اما...
اولین بار که متوجه شدم باردارم ، اصلا نمی توانستم باور کنم. برایم مثل رویا بود ولی عمر فرزندم ۶ هفته بیشتر نبود و من حتی صدای قلب اوراهم نشنیدم.
دقیقا ۹ ماه بعد متوجه شدم باردارم. دائما نگران بودم که نکند این دفعه هم....
اوایل بارداری ام همراه شد با جنگ ۱۲ روزه. دائم میگفتم خدایا در من چه دیدی که در این شرایط هدیه ات را دادی...
۱۰ روز قبل از اینکه حسین به دنیا بیاید اتفاقات ۱۸ و ۱۹ دی ماه رقم خورد. من شب ۱۸ دی ماه دقیقا از وسط این افراد به ظاهر انسان عبور کردم. احساسم را نمی توانم بیان کنم ،سراسر وحشت و ترس بود. هنوز که هنوز است وحشت آن شب و آن نگاه های شیطانی از یادم نرفته است.
به راستی مردم خدا مراقب ماست...
آن موقع هم سوالم همان بود خدایا در من چه دیدی...
زمانی که حسین ۴۰ روزش شد ، جنگ رمضان شروع شد.
سخت ترین لحظه ، لحظه ای بود که فهمیدم رهبرم دیگر حضور مادی ندارد.
در آن سرما حسین را در پتو پیچیدم تا در آغوش امام رضا حالمان بهتر شود.
هر شب که حسین همکاری کند و هوا خیلی سرد نباشد ماهم حضورمان را تیک می زنیم.
حضور حسین در این مکان ها حتی اگر خواب باشد و فقط برای شیر خوردن بیدار شود به عقیده من شخصیتش را بزرگ می کند.
قرار است او خاری در چشم دشمنان باشد.
هنوز هم سوالم همان است اما باخودم میگویم عمری از خدا فرزندی خواستم تا دینش را یاری کند شاید برای اینکه حسین کسی مثل سردار سلیمانی ها شود باید در این زمانه زیست می کرده.
شیری که می خورد وقتی همراه با بغض یهود و طاغوت باشد
وقتی همراه با حضور خیابانی با هر سختی باشد
وقتی همراه با سوره فتح و دعای توسل باشد
فرق می کند...
اصلا اجازه دادم پدرش برود و سختی اش را به جان خریدم تا زمانی که حسین بزرگ شد به او بگویم پدرت در آن جنگ مهم و تاریخ ساز برای کمک به وطنش هر کاری توانست انجام داد.
تو هم باید برای وطن و این انقلاب هرکاری می توانی انجام بدهی.
اری با همین حرفا ها خودم را دلداری می دهم تا هرموقع همسرم می گوید اینجا کار زیاد است، اکثر افراد جهادی خسته می شوند و ۵ روزه برمی گردند ،نیرو کم است . بگویم اشکال ندارد تا هرموقع که نیاز است بمانید...
اما بازهم خدا بیشتر از ظرفیت من روی من حساب کرده است ، اینها همه اش حرف است.
امیدوارم در عمل شرمنده اش نشوم...
شرمنده خانواده شهدا و نیرو های مسلح نشوم...
سادات ـ مشهد
۵ فروردین ماه
🏙 روایت من و تو، روایتِ مردم | @revayatt_mardom
هدایت شده از رسانه هنرستان
🔍 #یادداشت
📝 شما چقدر شگفت آورید ایرانیان! چقدر حسادت برانگیزید!
🔸️مرتضی امینی تبار هنرمند تئاتر قمی و بازیگر سریال «زخم کاری» درباره ایران نوشت: یاد گرفتهام که به عنوان یک مهاجر افغان، اکثر وقت ها باید سکوت کنم. اما از خیابانی در قلب ایران، روز سیام جنگ، مینویسم که به عنوان یک خارجی، به ایران افتخار میکنم.
🔸غمگینم بابت هر خاری که به پایتان میرود؛ اما نمیدانید چه خوشحالم که در این خاک زاده و پرورده شدم. در خاکی و میان مردمی که جهانیان را بر جای خودشان مینشانند.
🔸به سختی متصل شدم و نوشتم تا اعتراف کنم که شما چقدر شگفت آورید ایرانیان! چقدر حسادت برانگیزید! در روزهای تلخ و شیرین، چگونه اتحادتان از دست نمیرود؟ چگونه از هم نمیپاشید و حتی زورمندترینها را به خاک میافکنید؟
🔸شجاع و دلیرید و بشارت تان باد که جهان از شما الگو میگیرد. مردمان آزاده بسیاری در جهان، مثالتان میکنند. شما سرنوشت جهان را در دست دارید. سرنوشت خودتان که جای خود دارد.
🔰 رسانه هنرستان
🎭🎬🎨 | @Honarestan_net
➕️عیدالشهدا
قسمت پنجم
دیدار با خانواده شهید وحید هاشمی
۱۰ فروردین ۱۴۰۵
@ranjdarranj
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز نزدیک طلوع آفتاب که بابا داشت میرفت ناگهان به سرم زد که شهید شدنش را تصور کنم. من بعد از این همه رجز خواندن و شعار دادن حاضر خواهم شد که بابایم را مثل خیلیهای دیگر فدا کنم؟ بابی انت و امی که که میگویم واقعیست یا نه؟ آرزویم این است که عاقبت همهمان شهادت باشد اما نمیدانم الان توان تحملش را دارم یا نه. من به بابا زیاد محبت نشان نمیدهم. ما خیلی اهلش نیستیم یعنی خودشان از یک جایی به بعد اینطور بارمان آوردند. برای همین احتمالا خیلی دلم میسوزد اگر برود. چون مثل بقیه دخترها نمیتوانم از آن روزها بگویم. هر چند من آن روزهای بابایی بودن را از بهار و باران بیشتر تجربه کردهام. دلم برای آن دو بیشتر میسوزد. بابایی که اسم مرا زینب گذاشته بود از نظر من بهتر از بابای آنها است. به خودم که آمدم در سجده بعد نماز خوابم رفته بود. خدا کند رد مهر نماند. ای بابا...
خدایا بابا را به تو میسپارم. اگر شهیدش کنی هم ناراحت نمیشوم ولی کاری کن که حقش را قبل آن ادا کنم و مدیون او نباشم. اگر میشود بگذار پیر پیر پیر شود بعد او را شهید کن.
همه متن بالا را همان صبح بعد از نماز نوشتم. حالا روز ۲۹ام جنگ رمضان تمام شده و وارد روز ۳۰ شدهایم. امروز قرارمان منزل شهید وحید هاشمی بود. طبق معمول وقتی بیدار شدم که اذان ظهر را داده بودند. نماز خواندم و غذا خوردم و اسنپ گرفتم که بروم. پراید مسی. وقتی رسید واقعا رنگش مسی بود! مقصد بهشت بود. نزدیک فردوس. وقتی رسیدم انبوهی از جمعیت دختران چادری سر کوچه بهشت ایستاده بودند. هر چه نگاه کردند مرا نشناختند. پیاده شدم از دور خانم معلم و هانیه و فاطمه و مهرسا را دیدم. با همان گلدان همیشگی. کمی منتظر ماندیم که آن لشکر انبوه بروند داخل و بیایند بعد ما برویم که بتوانیم در خلوت و آرامش با خانواده شهید گفتگو کنیم اما آنها هم معطل مانده بودند. ناچار تصمیم گرفتیم ما زودتر از آنها داخل شویم. تا وارد شدیم آنها هم تصمیم گرفتند بیایند. انگار که منتظر ما بودند. کوچه بهشت واقعا انتهایش به بهشت میرسید. کوهپایه سبز سبز... وارد شدیم. همسر شهید به استقبالمان آمد. او را همان شب شهادت همسرش در میدان شهدا دیده بودیم. همان شب متنی را با چنان لحن شیوا و دلنشین و محکمی خواند که مبهوت شده بودم. حتی قطرهای اشک نمیریخت، مادر شهید زار میزد آن شب. کنار ما نشستند روی فرشها. شب قدر بود. فامیلهایشان هم پیش ما بودند. دیدم پسرک کنارم دختر عینکی نسبتا کوچکی را که رد میشد با لحنی که انگار خیلی مشتاق دیدارش بود صدا زد. با لحنی که بزرگترها خردسالان شیرینزبان را صدا میزنند. آن لحظه باخودم گفتم چه عجیب که اینطور صدایش میزند، این دختر که خیلی هم خردسال نیست و آنقدر هم تفاوت سنی با هم ندارند که پسرک اینطور تحویلش گرفته و صدایش میکند و حالش را میپرسد. همه اینها یک لحظه از ذهنم رد شد. چون اسم دخترک خاص بود در ذهنم ماند تا امروز که فهمیدم پریماه دختر کوچک شهید هاشمی است.
داشتم از مادرش میگفتم که به اینجا رسیدم. همسر شهید بسیار خوشسخن و محکم و مطمئن بود. وقتی حرف میزد با خودم میگفتم چطور کلمه کم نمیآورد؟ چطور حتی یک تپق هم نمیزند؟ انگار همه چیز را برای نوشته باشند که از رویش بخواند. بخدا که من از روی چیزی هم میخوانم باز خراب میکنم.
نشستیم و آن جمعیت انبوه هم داخل شدند و فضای خانه را پر کردند. مادر و همسر شهید مقابلمان نشستند. گویا جمعیت حاضر قصد فیلمبرداری و ضبط روایت هم داشتند. از ابتدا تا انتهای جلسه از ما شش نفر مطلقا صدایی در نیامد. حتی از مهرسای هشت ساله. سکوت کامل حتی صدای خش خش لباس یا... اما به جایش تا دلتان بخواهد از آن جمعیت صدا تولید میشد. با اینکه وسط ضبط خودشان بود اما صدای فین فین گریهی دختر روبهرویی که فکر کنم تمام گناهانش با اشکهایش شسته شد، صدای راه رفتن چند نفری که وسطش بیرون میرفتند و میآمدند، صدای زنگ موبایل و اعلام نام تماس گیرنده: mom، صدای وارد شدن افراد جدید، صدای زنگ در که احتمالا کسی که بیرون رفته بود یادش رفته بود در را پشت سرش نبندد، صدای خش خش نوع خاصی از لباس که نفهمیدم چه بود که موقع راه رقتن آنقدر صدا ایجاد میکرد، صدای گریه و زاری، صدای هق هق و صدای زنگ خوردنهای مختلف. دلم برای تدوینگرشان سوخت واقعا. حتی آن وسط یک دور تلفن همسر شهید زنگ خورد و بیرون رفت. آن زمان داشتند با مادر شهید صحبت میکردند. بعد از چند ثانیه به نظر ضبطکنندگان رسید که صدای اضافهای میآید و بعد متوجه شدند میکروفن را از همسر شهید جدا نکرده بودند صدای حرف زدن ایشان با تلفن بوده! دیگر فوقالعاده شد. من اگر جای تدوینگرشان بودم خودم را با خوردن سمی چیزی راحت میکردم.
1⃣
@ranjdarranj