قاسم هم خیلی دوست داشت آقا را ببیند. میگفت اگر یکم دیگر درجه بگیرم میبرمتان دیدار آقا. گفتیم حالا جای دیگری هم را ملاقات میکنند.
مادر میگفت دیروز دلم گرفته بود و تا غروب سر خاکش نشستم و گریه کردم تا آرام شدم...
مادرت دیگر نمیتواند راحت روضه گوش کند قاسم. همیشه به کم قانع بوده، خودش این را میگفت. همین که مزاری داشته باشی هر چند که اندکی از تن تو را در بر گرفته باشد برای گریستن و آرام کردنش کافیست. عجب شیرزنیست مادرت، قاسم!
دلم میخواست بمانم. این خانه با اینکه غم غربت داشت اما با حضور مادری که مانند سرو آنجا ایستاده بود گرم بود. چیکو هم اورا مامان صدا میکرد. قاسم چیکو را برای مادر به جا گذاشته بود و رفته بود...
" ... قاسم هم همانجا رفت. پیدا هم نشد تا کسی برود سر قبرش و دخیل ببندد بلکه به خواب بیاید و در خواب شصتش را بگیرد... "
_قیدار، رضا امیرخانی
2⃣
@ranjdarranj
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷 #اول_خانواده_شهدا
📸 انتشار تصاویری از حضور رهبر شهید انقلاب اسلامی حضرت آیتالله العظمی خامنهای رضواناللهعلیه در منزل خانوادههای معظم شهدا برای نخستینبار به مناسبت پویش #اول_خانواده_شهدا
✍️ حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای در پیام بهمناسبت آغاز سال ۱۴۰۵ توصیه کردند که مردم هر محله، دیدارهای سال نو خود را با تکریم شهداء همان محل آغاز نمایند.
📥 نسخه باکیفیت
🖥 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از روایتِ مردم
امروز ۲۶ روز از جنگ می گذرد.
به این فکر می کردم خدا در من چه دیده که بعد از کلی چشم انتظاری، پسرکمان ، حسین را در این شرایط هدیه داده است.
از چشم انتظاری هایم بگویم...
از اینکه پنج سال لحظه شماری می کردم تا فرزندم را در آغوش بگیرم.
ثانیه شماری می کردم تا حس مادر شدن رابچشم.
هر دکتری که فکرش را بکنید رفتیم در قم ، یزد ، مشهد.
این اواخر دیگر ناامید شده بودم. تصمیمم برای فرزند خواندگی قطعی شده بود اما...
اولین بار که متوجه شدم باردارم ، اصلا نمی توانستم باور کنم. برایم مثل رویا بود ولی عمر فرزندم ۶ هفته بیشتر نبود و من حتی صدای قلب اوراهم نشنیدم.
دقیقا ۹ ماه بعد متوجه شدم باردارم. دائما نگران بودم که نکند این دفعه هم....
اوایل بارداری ام همراه شد با جنگ ۱۲ روزه. دائم میگفتم خدایا در من چه دیدی که در این شرایط هدیه ات را دادی...
۱۰ روز قبل از اینکه حسین به دنیا بیاید اتفاقات ۱۸ و ۱۹ دی ماه رقم خورد. من شب ۱۸ دی ماه دقیقا از وسط این افراد به ظاهر انسان عبور کردم. احساسم را نمی توانم بیان کنم ،سراسر وحشت و ترس بود. هنوز که هنوز است وحشت آن شب و آن نگاه های شیطانی از یادم نرفته است.
به راستی مردم خدا مراقب ماست...
آن موقع هم سوالم همان بود خدایا در من چه دیدی...
زمانی که حسین ۴۰ روزش شد ، جنگ رمضان شروع شد.
سخت ترین لحظه ، لحظه ای بود که فهمیدم رهبرم دیگر حضور مادی ندارد.
در آن سرما حسین را در پتو پیچیدم تا در آغوش امام رضا حالمان بهتر شود.
هر شب که حسین همکاری کند و هوا خیلی سرد نباشد ماهم حضورمان را تیک می زنیم.
حضور حسین در این مکان ها حتی اگر خواب باشد و فقط برای شیر خوردن بیدار شود به عقیده من شخصیتش را بزرگ می کند.
قرار است او خاری در چشم دشمنان باشد.
هنوز هم سوالم همان است اما باخودم میگویم عمری از خدا فرزندی خواستم تا دینش را یاری کند شاید برای اینکه حسین کسی مثل سردار سلیمانی ها شود باید در این زمانه زیست می کرده.
شیری که می خورد وقتی همراه با بغض یهود و طاغوت باشد
وقتی همراه با حضور خیابانی با هر سختی باشد
وقتی همراه با سوره فتح و دعای توسل باشد
فرق می کند...
اصلا اجازه دادم پدرش برود و سختی اش را به جان خریدم تا زمانی که حسین بزرگ شد به او بگویم پدرت در آن جنگ مهم و تاریخ ساز برای کمک به وطنش هر کاری توانست انجام داد.
تو هم باید برای وطن و این انقلاب هرکاری می توانی انجام بدهی.
اری با همین حرفا ها خودم را دلداری می دهم تا هرموقع همسرم می گوید اینجا کار زیاد است، اکثر افراد جهادی خسته می شوند و ۵ روزه برمی گردند ،نیرو کم است . بگویم اشکال ندارد تا هرموقع که نیاز است بمانید...
اما بازهم خدا بیشتر از ظرفیت من روی من حساب کرده است ، اینها همه اش حرف است.
امیدوارم در عمل شرمنده اش نشوم...
شرمنده خانواده شهدا و نیرو های مسلح نشوم...
سادات ـ مشهد
۵ فروردین ماه
🏙 روایت من و تو، روایتِ مردم | @revayatt_mardom
هدایت شده از رسانه هنرستان
🔍 #یادداشت
📝 شما چقدر شگفت آورید ایرانیان! چقدر حسادت برانگیزید!
🔸️مرتضی امینی تبار هنرمند تئاتر قمی و بازیگر سریال «زخم کاری» درباره ایران نوشت: یاد گرفتهام که به عنوان یک مهاجر افغان، اکثر وقت ها باید سکوت کنم. اما از خیابانی در قلب ایران، روز سیام جنگ، مینویسم که به عنوان یک خارجی، به ایران افتخار میکنم.
🔸غمگینم بابت هر خاری که به پایتان میرود؛ اما نمیدانید چه خوشحالم که در این خاک زاده و پرورده شدم. در خاکی و میان مردمی که جهانیان را بر جای خودشان مینشانند.
🔸به سختی متصل شدم و نوشتم تا اعتراف کنم که شما چقدر شگفت آورید ایرانیان! چقدر حسادت برانگیزید! در روزهای تلخ و شیرین، چگونه اتحادتان از دست نمیرود؟ چگونه از هم نمیپاشید و حتی زورمندترینها را به خاک میافکنید؟
🔸شجاع و دلیرید و بشارت تان باد که جهان از شما الگو میگیرد. مردمان آزاده بسیاری در جهان، مثالتان میکنند. شما سرنوشت جهان را در دست دارید. سرنوشت خودتان که جای خود دارد.
🔰 رسانه هنرستان
🎭🎬🎨 | @Honarestan_net
➕️عیدالشهدا
قسمت پنجم
دیدار با خانواده شهید وحید هاشمی
۱۰ فروردین ۱۴۰۵
@ranjdarranj
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز نزدیک طلوع آفتاب که بابا داشت میرفت ناگهان به سرم زد که شهید شدنش را تصور کنم. من بعد از این همه رجز خواندن و شعار دادن حاضر خواهم شد که بابایم را مثل خیلیهای دیگر فدا کنم؟ بابی انت و امی که که میگویم واقعیست یا نه؟ آرزویم این است که عاقبت همهمان شهادت باشد اما نمیدانم الان توان تحملش را دارم یا نه. من به بابا زیاد محبت نشان نمیدهم. ما خیلی اهلش نیستیم یعنی خودشان از یک جایی به بعد اینطور بارمان آوردند. برای همین احتمالا خیلی دلم میسوزد اگر برود. چون مثل بقیه دخترها نمیتوانم از آن روزها بگویم. هر چند من آن روزهای بابایی بودن را از بهار و باران بیشتر تجربه کردهام. دلم برای آن دو بیشتر میسوزد. بابایی که اسم مرا زینب گذاشته بود از نظر من بهتر از بابای آنها است. به خودم که آمدم در سجده بعد نماز خوابم رفته بود. خدا کند رد مهر نماند. ای بابا...
خدایا بابا را به تو میسپارم. اگر شهیدش کنی هم ناراحت نمیشوم ولی کاری کن که حقش را قبل آن ادا کنم و مدیون او نباشم. اگر میشود بگذار پیر پیر پیر شود بعد او را شهید کن.
همه متن بالا را همان صبح بعد از نماز نوشتم. حالا روز ۲۹ام جنگ رمضان تمام شده و وارد روز ۳۰ شدهایم. امروز قرارمان منزل شهید وحید هاشمی بود. طبق معمول وقتی بیدار شدم که اذان ظهر را داده بودند. نماز خواندم و غذا خوردم و اسنپ گرفتم که بروم. پراید مسی. وقتی رسید واقعا رنگش مسی بود! مقصد بهشت بود. نزدیک فردوس. وقتی رسیدم انبوهی از جمعیت دختران چادری سر کوچه بهشت ایستاده بودند. هر چه نگاه کردند مرا نشناختند. پیاده شدم از دور خانم معلم و هانیه و فاطمه و مهرسا را دیدم. با همان گلدان همیشگی. کمی منتظر ماندیم که آن لشکر انبوه بروند داخل و بیایند بعد ما برویم که بتوانیم در خلوت و آرامش با خانواده شهید گفتگو کنیم اما آنها هم معطل مانده بودند. ناچار تصمیم گرفتیم ما زودتر از آنها داخل شویم. تا وارد شدیم آنها هم تصمیم گرفتند بیایند. انگار که منتظر ما بودند. کوچه بهشت واقعا انتهایش به بهشت میرسید. کوهپایه سبز سبز... وارد شدیم. همسر شهید به استقبالمان آمد. او را همان شب شهادت همسرش در میدان شهدا دیده بودیم. همان شب متنی را با چنان لحن شیوا و دلنشین و محکمی خواند که مبهوت شده بودم. حتی قطرهای اشک نمیریخت، مادر شهید زار میزد آن شب. کنار ما نشستند روی فرشها. شب قدر بود. فامیلهایشان هم پیش ما بودند. دیدم پسرک کنارم دختر عینکی نسبتا کوچکی را که رد میشد با لحنی که انگار خیلی مشتاق دیدارش بود صدا زد. با لحنی که بزرگترها خردسالان شیرینزبان را صدا میزنند. آن لحظه باخودم گفتم چه عجیب که اینطور صدایش میزند، این دختر که خیلی هم خردسال نیست و آنقدر هم تفاوت سنی با هم ندارند که پسرک اینطور تحویلش گرفته و صدایش میکند و حالش را میپرسد. همه اینها یک لحظه از ذهنم رد شد. چون اسم دخترک خاص بود در ذهنم ماند تا امروز که فهمیدم پریماه دختر کوچک شهید هاشمی است.
داشتم از مادرش میگفتم که به اینجا رسیدم. همسر شهید بسیار خوشسخن و محکم و مطمئن بود. وقتی حرف میزد با خودم میگفتم چطور کلمه کم نمیآورد؟ چطور حتی یک تپق هم نمیزند؟ انگار همه چیز را برای نوشته باشند که از رویش بخواند. بخدا که من از روی چیزی هم میخوانم باز خراب میکنم.
نشستیم و آن جمعیت انبوه هم داخل شدند و فضای خانه را پر کردند. مادر و همسر شهید مقابلمان نشستند. گویا جمعیت حاضر قصد فیلمبرداری و ضبط روایت هم داشتند. از ابتدا تا انتهای جلسه از ما شش نفر مطلقا صدایی در نیامد. حتی از مهرسای هشت ساله. سکوت کامل حتی صدای خش خش لباس یا... اما به جایش تا دلتان بخواهد از آن جمعیت صدا تولید میشد. با اینکه وسط ضبط خودشان بود اما صدای فین فین گریهی دختر روبهرویی که فکر کنم تمام گناهانش با اشکهایش شسته شد، صدای راه رفتن چند نفری که وسطش بیرون میرفتند و میآمدند، صدای زنگ موبایل و اعلام نام تماس گیرنده: mom، صدای وارد شدن افراد جدید، صدای زنگ در که احتمالا کسی که بیرون رفته بود یادش رفته بود در را پشت سرش نبندد، صدای خش خش نوع خاصی از لباس که نفهمیدم چه بود که موقع راه رقتن آنقدر صدا ایجاد میکرد، صدای گریه و زاری، صدای هق هق و صدای زنگ خوردنهای مختلف. دلم برای تدوینگرشان سوخت واقعا. حتی آن وسط یک دور تلفن همسر شهید زنگ خورد و بیرون رفت. آن زمان داشتند با مادر شهید صحبت میکردند. بعد از چند ثانیه به نظر ضبطکنندگان رسید که صدای اضافهای میآید و بعد متوجه شدند میکروفن را از همسر شهید جدا نکرده بودند صدای حرف زدن ایشان با تلفن بوده! دیگر فوقالعاده شد. من اگر جای تدوینگرشان بودم خودم را با خوردن سمی چیزی راحت میکردم.
1⃣
@ranjdarranj
تازه بعد از آنکه فهمیدند، میکروفن را جدا کردند درحالی که بعدش وسط صحبتها باز همسر شهید حرف زدند ولی دیگر میکروفنشان وصل نبود و کسی هم حواسش نبود. چرا من این وسط حرص میخوردم؟ اه. مغزم دو دقیقه آرام نمیگیرد.
همسر شهید این بار هم یک قطره اشک نریخت. حرفهایش گریهدار بود اما. باز هم آن کلیدواژه مشترک، محبت. این انسانهایی که شهید شدهاند چه آدمهایی بودهاند واقعا؟ چرا انقدر بهتر از بقیه بودند؟ اگر یک دفعه بابا شهید شد من چه باید بگویم آخر؟ ما که آنقدر آدمهای ابرازی نیستیم... شاید به خاطر همین چیزهاست که شهید نمیشویم.
همسر شهید میگفت ۱۴ سال پربرکت را کنار آقا وحید گذراندم. او مرا ۱۴ سال پرورش داد. او به من بال داد. دخترهایش خیلی به او وابسته بودند. همیشه میدانستم به خاطر این رفتار و کردار شهید میشود ولی دعایم این بود که عقب بیفتد. در پیری شهید شود. فکر میکنم همه آرزویشان برای عزیزانشان همین است. یاد یادداشت صبح خودم افتادم، اول همین متن.
میگفت وقتی خبر رسید افتادم. گفتم قرار من با خدا این نبود. قرار نبود آقا وحید انقدر زود برود. نگاهم به دخترهایم افتاد که ترسیده بودند. فهمیدم نمیتوانم به این راحتی فرو بریزم. نمیتوانم حتی راحت برایش گریه کنم. بلند شدم و به پرنیا و پریماه گفتم که نترسید بابا طوریش نشده. فقط سرش زخم شده و بیمارستان است. به دختر بزرگم بعد از چند وقت به سختی گفتم اما دختر کوچکم نمیتواند قبول کند. حتی معراج شهدا که بابا را دید بچم گریه کرد اما بعد باز میگفت او بابا نبود و حالا منتظر باباست که برگردد. من فقط اینطور توانستم دختر بزرگترم را آرام کنم که به او گفتم بابا با امام زمان برمیگردد. ظهور امام هم نزدیک است. برای آمدن آقا دعا کنید. حالا دیگر تمام دعایشان ظهور امام زمان است...
مادر شهید هم صحبت میکرد. از حسرت خداحافظی میگفت و گریه میکرد. قلبم دیگر کشش ندارد برای این همه زخم. خدا چه صبری به آنها داده است؟
نتوانستیم بچهها را ببینیم. همسر شهید میگفت پریماه بعد از رفتن بابا اضطراب جدایی گرفته است. چون شب قبل مادرش با خاطر سرمای هوا او را خانه گذاشته بود که به تجمع میدان شهدا برسد تب کرده بود. همسر شهید نمیتوانست غصه دیگری بخورد او دائما نگران دخترهایش بود.
دختر مصاحبه کننده سوالهایش را با "جسارتا" میپرسید. مصاحبه طولانی شده بود و خانه به خاطر جمعیت دم کرده بود. تصویر شهید در آغوش همسر شهید بود وقتی صحبت میکرد. بعد مادر هم وقتی در آن جایگاه نشست او را در آغوش کشید.
همسر شهید میگفت وحید آقا عاشق مهمان بود. از وقتی هم که شهید شده است یک روز این خانه بدون مهمان نبوده. خدا عجب توانی میدهد به این خانوادهها.ماشاءالله. هر چه میگذرد بیشتر میفهمم که به خاطر همین چیزها هم که شد احتمالا بابا شهید نمیشود. به خاطر ما. هر چند نمیشود این را گفت. این چند وقت به قول دوستان در باغ شهادت را کندهاند و جایش پرده زدهاند! آدمهای بالیاقت یکی یکی دارند مانند نسیم میروند.
بالاخره دوستان رضایت دادند که نصیحتها و توصیهها کافیست و بهتر است بیش ازین مزاحم خانواده شهید نشوند و در پناه خدا. باز معطل ماندیم تا آن انبوه جمعیت خداحافظی کنند و بروند. ما هم نمک و نبات تبرکی حرم را که هانیه آورده بود دادیم و خداحافظی کردیم. در راه برگشت رفتیم گلزار شهدا سری بزنیم. شهدای آنجا یکی یکی دارند برایم آشنا میشوند. شهید عزیزی، شهید خاوری، شهید هاشمی، شهید عابدی...
کاش روزی بفهمم شهادت چیست. واقعا بفهمم. چطور میشود که برخیشان غریبانه گوشهای هستند و روی سنگشان کسی آبی هم نمیریزد؟ چطور برخیشان حاجت میدهند و سرشان همیشه شلوغ است؟ چطور برخیشان به خواب دیگران میآیند؟ هر کدام چگونه زندگی کردهاند؟ شهدای قطعه ۴۲ گلزار شهدای تهران چه؟ آنها هر کدام از کجا آمدهاند؟ چرا عاقبتشان شهادت شد؟ نمیدانم. از شهادت هیچ نمیدانم.
برگشتیم. یادم نیست آن زمان تا غروب چگونه گذشت بعد از نماز و شام رفتیم به سمت تجمع. وحید یامین پور امشب جزو سخنرانان بود. دعا را زودتر خواندند. فاطمه و خانم معلم را هم دیدیم. موقع برگشت چای خوردیم و کمی از سرمای وجودمان کم کردیم.
فردا مراسم شیرخوارگان حسینی است. هنوز محرم نشده اما مجتبای کوچک ششم محرم را برایمان جلو انداخته. خون او و بقیه هم قد و بالاهایش تاریخ را هم جلو خواهند انداخت.
2⃣
@ranjdarranj
هنوز این شور، شور گرمسیریست
هنوز این سنج و دمامِ دلیریست
حرامیهای آمریکا بدانند
هنوز این تنگه، دست تنگسیریست
_میلاد عرفانپور
#پوستر | شهید سردار علیرضا تنگسیری
خط استاد مسعود نجابتی
گرافیک دانیال کهزادیان
@ranjdarranj
➕️قالیباف در واکنش به اعتراضات سراسری «نه به پادشاهی» در آمریکا: به جمع ما خوش آمدید! ما ۴۷ سال است که شعار «No kings» سر میدهیم
🔖محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس شورای اسلامی در شبکه ایکس نوشت:
📌در دو روز گذشته یکی از بزرگترین اعتراضات در تاریخ آمریکا در واکنش به سیاستهای زورگویانه و غیرقانونی ترامپ با شعار «نه به شاهها» در سه هزار شهر آمریکا با حضور بیش از ۸ میلیون معترض آمریکایی برگزار شد.
@ranjdarranj
هدایت شده از حسینیه ایران
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اشکهای پسربچه عراقی برای امام شهید که دوچرخهاش را برای کمک به مردم ایران آورده بود
🔻 پسربچه عراقی که دوچرخهاش را برای هدیه به مردم ایران آورده بود میگوید: برای یاری اسلام و مسلمین و جبهه حق در برابر باطل این را هدیه را آوردهام و اگر توان داشتیم جان خود را برای جمهوری اسلامی فدا میکردیم... 🇮🇷🇮🇶
حسینیه_ایران 👇
╭┅───────┅╮
🌺 @arakema