eitaa logo
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
35هزار دنبال‌کننده
20هزار عکس
4.5هزار ویدیو
16 فایل
حرف ،درد دل و رازهای مگوی زن و شوهری😁🙊 با تجربه ها و رنج کشیده بیان اینجا👥👣💔 ادمین گرامی کپی از پست های کانال حرام و #پیگرد دارد⛔⛔ ♨️- ادمین @Fatemee113 جهت رزرو تبلیغات 👇👇👌 https://eitaa.com/joinchat/1292435835Ca8cb505297
مشاهده در ایتا
دانلود
**🍃🍃🍃🍃🍃🌸🍃 دوستهای عزیزم زیارت عاشورای تصویری و هر روز یک صفحه از قرآن تا پایان چلمون بعد از ظهرها پست خواهد شد.ممنونم که همراه کانال منی حضورتون دلگرمی من❤️❤️❤️ 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c**
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🍃🍃🌸🍃 #قسمت_اول ❤️ سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه خصوصا فاطمه عزیز.منم خواستم داستان زندگیم
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 قسمت دوم ناگفته نماند که تو این مدت کم کم خانواده ها فهمیدن و مامانم صد رد صد مخالف.ولی خانواده چشم سبز همه راضی.تعریف از خود نباشه همه میگن خوشگلم ولی خودم جلوی آیینه میرم این حسو ندارم😊اون بور و سبز و من چشم ابرو مشکی.اینم بگم چشم ابروی بسیار زیبایی دارم مثل اون دوتا خواهرام😊تابستون همون سال که سوم راهنمایی بودم عروسی دخترخالم بود مادر بزرگ مادریم یه آشنایی از یه روستای دیگه داشتن که همیشه توی دور همیهای فامیلی حرفشون بود اینا اومدن عروسی دخترخالم.موقعی که میخواستم از دروازه به بیرون حیاط برم منو این پسر آشنای دور یکی این طرف دروازه یکی اون طرف همدیگه رو دیدیم این میخواست بیاد داخل منم میخواستم برم بیرون.اون راه منو میبست منم راه اونو.میخواستم از چپ برم اونم از چپ میومد که بره داخل حیاط وبالعکس.تا اینکه عصبانی شد و یه گوشه وایستاد دست رو سینه اش گذاشت و کمی دولا شد و گفت بفرما😒منم یه ایشی گفتمو رفتم بیرون.تا رسید اون شب حنابندون.دخترخالم اومد بهم گفت فاطی کجای کاری این پسره که با مامانش اومدن آشنای مادربزرگمون میشن گفتم خوب چی شد گفت اینقدر قشنگ میرقصه.گفتم بریم ببینیم دوتایی بدو رفتیم دیدیم رقصش تموم شده😜به دخترخالم گفتم بهش بگو بازم برقصه ببینیم دخترخالم بهش گفت ایشونم گفت که نه تازه رقصیدم.منم دیدم دخترخالم خیلی تعریف رقصشو میکنه هی به دخترخالم میگفتم بهش بگو برقصه اونم میگفتو پسره میگفت نه.تا اینکه دخترخالم گفت دیگه خودت بگو😄منم بهش گفتم منکه رقصیدنتو ندیدم یه دور برقص منم ببینم فورا بلند شد گفت چون تو گفتی میرقصم حالا دختر خالم هی منو نیشگون میگیره که پسره ازت خوشش اومد فردا تا غروب تو عروسی هر جایی که بودم تا سرمو بلند میکردم باهاش چش تو چش میشدم نگو پسره از من خوشش اومد عصر همون روز که میخواستن برگردن روستای خودشون البته الان شهر شده از تو ماشین کلی برام دست تکون داد.خلاصهما تو روستا تا سوم راهنمایی بیشتر نداشتیم منو خواهرم قرار بود روستای خودشون که دبیرستان داشت بریم درس بخونیم از شانس بد من مادرم خونه اینا رو برامون اجاره کرده بود گرچه به خاطر آشنایی که با پدر بزرگ مادربزگم داشتن ازمون اجاره نمیگرفتن.حالا عشق جان چشم سبز من مخالف مدرسه رفتنم بود مثل بابام بابامو به زور راضی کردم برای رفتن به مدرسه😞کاشکی قلم پام میشکستو مدرسه نمی رفتم.خلاصه رفتم مدرسه روستای علی شون.اسم پسره که با خواهرم رفتیم خونشون برای ادامه تحصیل علی بود.روزی که وسایلمون رو سر کوچه شون از تو ماشین خالی کردیم علی سر رسید و یه پیک نیک رو برداشت و برامون برد خونشون کلی ذوق تو صورتش بود.رفتیم خونشون دیدم غیر از ما پنج شش تا دختر دیگه هم خونشون هستن از روستاهای اطراف بودن.برای درس خوندن اومده بودن.یکی از دخترا تا منو دید گفت تو فاطی هستی گفتم آره تو از کجا میدونی گفت علی گفته با یه دختری دوست شدم خیلی خوشگله امسال میاد خونمون که درسشو بخونه اون نشونیهایی که داده تو باید باشی راستی علی تو روز عروسی بهم گفت دوستت دارم اگه میخوای باهات ازدواج کنم باید ادامه تحصیل بدی ولی خدا میدونه من از قبل دیدن علی هم دوست داشتم درس بخونم خلاصه درس میخوندمو هر هفته چهارشنبه بعد ازظهر به خاطر دیدارم با چشم سبز میرفتم محل.این چند روز سعی میکردیم بیشتر با هم صحبت کنیم همین روال ادامه داشت علی هم سعی میکرد خودشو بهم نزدیک کنه البته منم بی میل نبودم حالا خانواده علی فهمیدن که علی دوستم داره ولی هیچی به علی نمیگفتن شاید میگفتن زود گذره.هنوز که هنوزه برام سواله که دلشون برای علی نمی سوخت؟فکر نمی کردن که علی از درسش می افته و آیندش تباه میشه؟چرا منو از اون خونه بیرون نکردن؟ناگفته نماند علی با یکی از این دخترا که چند سال ازش بزرگتر بود رابطه داشت خودم دیده بودم خانوادش هم می دونستن ولی کاری نمی کردن.. 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697Ca1050d30df
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 وقتی قلبم در دل تو می تپد چجوری از خودم بگویم ؟ وقتی تو را صدا می کنند من بر می گردم چجوری اسمم يادم بماند ؟ من که ديگر من نيستم من سبز آبی کبودم تو دستهایت را بگذار توی جيبم راه برو مي بينی ؟ من توام آنقدر توام که از خواب خودم پر می کشم به خواب تو آنجا بازخودم می شوم باز عاشقت می شوم بخواب نارنجی من بيدار نشو هيس بگذار هنوز نگاهت کنم🧡 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697Ca1050d30df
سلام به فاطمه خانم عزیز و خانمهای گل گروه😘😘میخواستم یه هشدار بدم به مادرها راجع به اینکه خود درمانی نکنن.چند وقت پیش خواهر زادم که پنج سالشه افتاده بود زمین و هر دو دستش زیرش مونده بود و خواهرم .پیش شکسته بند برده بود . شکسته بند هم گفته بود چیزی نیست ضرب دیده زرده تخم مرغ و....بسته بود. خواهرم میگفت پسرش همش گریه میکرد روز اول ولی روزهای بعد بهتر بود تا اینکه بعد یه هفته موقع لباس عوض کردن دستش درد گرفته بود و ناراحتی و...برده بود بیمارستان عکس انداخته بود دکتر خواهرمو دعوا کرده بود گفته بود هر دو دست شکسته بوده کج جوش خورده واسه چی خود درمانی کردین بچه یه هفته درد کشیده خلاصه همون شب بستری کرده بودن فرداش عمل کرده بودن لطفا این جور مواقع سرسری نگیریم. 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697Ca1050d30df
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 سلام فاطمه عزیزم من پبام خانمی که چندین سال پیشگیری داشتن ولی حالا که میخوان بچه دار بشن و نمیشه تازه دیدم ، امیدوارم خدای مهربون به این خانم فرزند سالم و صالح بده ،خدا بهشون کمک کنه و امیدوارو آروم باشن ، من وضعیتم بهتر از این خانم نیست ولی خب خواهر من این همه استرس واسه چی ؟ رحمت خدا کمه؟به بخشنده و مهربان بودن خدا شک داری ؟ یه چند سالی هم طول بکشه ،درسته تو نخواستی ،ولی خب چی میشه مگه؟ زندگی مگه همش بچه ست ؟؟؟ تو با این همه استرس تایپ میکنی و بچه میخوای،اون بچه هم یه مادر استرسی و نگران و غمگین و میخواد؟؟؟از الان بشو یه مامان آروم ،یه مامان منتظره آروم از پزشکا من با پزشکی رابطه نداشتم که بخوام توصیه شون کنم ،ولی یه ماما عست که بسیار قبولشون دارم و بسیار عالم هستن و باتجربه ،تو همین کانال هم دیدم که یکی دوبار معرفی شدن من هم باعاشون مشاوره شدم ،خیلی ها از علم و برنامه ایشون به لطف خدا درمان شدن و کلی نی نی های اصلاح سبکی فلورا تو ایران و کشوارای دورو تزدیک هست ، خانوم فلورا تاجیکی ،هم کارگاه دارن هم گهگاهی مشاوره قبول میکنن و با چندین ماماهمکاری میکنن ،بد نیست شما هم با ایشون مشاوره بشید استرس خیلی مخرب تر چیزیه که فکر میکنید ذخیره هم یه عدد ازمایشگاهیه که با نوع زندگی و بسته به هرماه عوض میشه دوستتون دارم و براتون سلامتی و نینی نازنین آرزو میکنم 💚✨ 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697Ca1050d30df
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 قسمت دوم ناگفته نماند که تو این مدت کم کم خانواده ها فهمیدن و مامانم صد رد صد مخالف.ول
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 قسمت سوم خواهر علی مخالف سرسخت من بود   علی و خانواده اش از جریان دوستی من و چشم سبز باخبر بودن.یادم رفت بگم پدر چشم سبز مخالف ازدواجمون بود مثل مادرم.جشم سبز از اول دبیرستان تا چهارم  دبیرستان مدام منو از پدرم خواستگاری میکرد البته پدرش نمی اومد برادرش می اومد چند باری هم چندتا از بزرگای محل رو میفرستادن برای خواستگاری.ولی پدرم همیشه میگفت دخترم داره درس میخونه.حالا پدر مادرم میدونن که با علی هم سر و سری دارم مادر علی مثلا خیلی راضی به ازدواجمون بود هی از علی پیش من دروغ میگفت که علی خیلی دوستت داره و بدون تو نمیتونه دووم بیاره وهمین طور حرفایی از من پیش علی میگفت که حتی یه بار به زبون نیاوردم نگو هی به علی میگفت تو باید با این دختره ازدواج کنی علی هم میگفت دوستش دارم ولی بذار بعد از سربازی.مادر علی بیکار ننشست و به پدرم گفت پدرم یک نه صد دل راضی بود چون وضع خانواده علی خیلی از ما بهتر بود پدر مادرم مدام دعوا میکردن تموم روزای خوب بچگی و نوجونیمون با ترس و لرز گذشت همیشه کتک کاری فحش تو خونه بود هر چی هم که دلمون میخواست برامون آماده نبود همیشه لباس دست دوم این و اون تنمون بود خورد و خوراکمون هم خیلی بد.شاید هم این چیزا باعث شد بین عشق و سرمایه یکی رو انتخاب کنم سرمایه ای که هیچوقت به دردم نخورد همین وضع ادامه داشت تا علی حتی با پسر خاله ام دوست شده بود و تابستونا دو سه باری می اومد خونمون.به عنوان سر زدن حالو احوال.پیش خانوداه ام مینشستو منم میدید تو روستای علی که بودم چشم سبز میومد روستای علیشون چون روستاییها برای تهیه مایحتاج زندگیشون میومدن اون روستا همه چی روستاشون داشت الا گاز.علی با دوستش چشم سبز رو گرفتن به باد کتک.همه این چیزا ادامه داشت تا چشم سبز رفت سربازی یادم نمیره اون شب تا صبح گریه کردم چشم سبز رفت و سه ماه ندیدمش مثل مرغ سر کنده بودم این وسط پدرم و مادر علی بیکار ننشستن هی برای ازدواج منو علی تلاش میکردن پدرم میخواست ببینه اگه ازدواج منو علی سر نگرفت منو به چشم سبز بده.پدرم حتی یه قول کوچیک به چشم سبزشون داده بود ولی اینا رو تو آب نمک خوابونده بود اگر علی نشد بده به چشم سبز.آخرین باری که چشم سبزو دیدم بهم گفت سه ماه بیشتر از سربازیم نمونده برام صبر کن درست 90 روز رو بشماری روز 91 پیشتم همش برام گریه میکرد منم براش گریه میکردم بهم میگفت اگه تنهام بذاری دست به هر کاری میزنم دوسش داشتم خیلی زیاد.ولی نمیدونم تا علی خانوده اش رو میدیدم دو دل میشدم.از طرف علی هم خواهر و پدرش نا راضی بودن.بین منو چشم سبز مدام نامه عکس رد و بدل میشد البته من خیلی ازش عکس داشتم ولی اون یکی.تا حدی مادرش دوستم داشت که نامه چشم سبز و برام می آورد.القصه همون سال که امتحان نهایی دپیلم رو دادم اومدم محل.خیلی ناراحت بودم و گریه میکردم دو هفته خودمو حبس کرده بودمو غذا نمیخوردم میگفتم با علی بودم لیاقت چشم سبزو ندارم من بهش خیانت کرده بودم خود چشم سبز هم میدونست علی منو میخواد خلاصه امتحان دادم اومدم روستا یه مدت پدرم منو دوباره فرستاد روستای علیشون بهم گفت بهشون بگو من خواستگار دارم اگه نیاین پدرم منو به کسی دیگه میده.منم بچه رفتم دیدم خواهر علی اومد پیشم گریه اگه اومدی مهمونی خوش اومدی اگر از خونه بابات فرار کردی برو ما برای علی هزارتا آرزو داریم  نگو مادر علی بهشون گفت دختره اینقدر علی رو میخواد بدون خواستگاری اومد.منم قسم خوردم اینطوری که تو فکر میکنی نیست اومدم نتیجه امتحان نهایی رو بگیرم واقعا برای اینم اومده بودم هم اینکه پیغام بابامو به مادر علی برسونم اون شب اونجا نموندم خواستم دربست بگیرم برگردم محل علی نزاشت گفت بیا خونمون فردا برو منم خونشون نرفتم خونه فامیل مامانم موندم بازم خودمو حبس کردمو شبو روزم با گریه سپری میشد مادرم که مدام تو گوشم میخوند چشم سبز نه حالا که منم میگفتم نه این برعکس عمل میکرد حالا میگفت علی نه چشم سبز آره.البته مادرم همیشه ساز مخالف میزد تو ازدواج ما ه شش تا همین بود خلاصه تو خونه بودمو غذا نمیخوردم خالم اومد خونمون به مادرم میگه فاطی کو میگه مریضه غذا هم نمیخوره خالم اومد پیشم گفت چرا خودتو حبس کردی بیا بریم حموم.البته اونوقتا روستا کسی تو خونه حموم نداشت همه میرفتن حموم عمومی ولی حموم بهداشتی بود.خلاصه به زور منو برد حموم.تو حموم رو سرم آب میریخت ولی مثل اردک شده بودم تنم خیس نمیشد انگار تنم روغن کاریه.مادر شوهر خالم یه پیرزن همه چی دون یه پا برای خودش دکتر بود به خالم گفت چشه؟گفت مریضه گفت ببرش زیر دوش درشم ببند رفتیم زیر دوش مادر شوهر خالم هم پشت سرمون اومد به خالم گفت خر خودتی رو این دختر دعا بکار بردن.بعد حموم اومدیم خونه خالم جریانو به مادرم گفت دوتایی لحاف تشک و متکایی رو که خونه علی شون مستاجر بودم استفاده میکردم رو باز کردن چشمتون روز بد رو نبینه 2تا برگه به اندازه نیم
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 قسمت سوم خواهر علی مخالف سرسخت من بود   علی و خانواده اش از جریان دوستی من و چشم سبز ب
ادامه قسمت سوم قرآنی خیلی زیادی در دو طرف نوشته بود با اسم خودمو مادرم.خالم به مادرم گفت ببر تو رودخونه بنداز مامانم هم همین کار رو کرد به پسر خالم گفتم رفتی روستای علی به علی بگو بیاد کارش دارم یکی از روزا علی رو آورد خونمون به علی دعا رو نشون دادم گفتم همین الان هم بگی همراهم بیا میام این دعا رو ببین اگه باهات ازدواج کردم بعد از چند سال با چندتا بچه ازت جدا شدم دلیلشو بدونی که با جادو جَنبَل باهات ازدواج کردم البته دعا رو قبل از اینکه مادرم تو رودخونه بندازه به علی نشون دادیم.حالا تو همین یکی از روزا که حالم هم خیلی بد بود پدر چشم سبز برای اولین بار اومد  خونمون پدرم خونه نبود پدر چشم سبز به مادرم میگه به یه شرط دخترتو عروسم میکنم که یه بار با من باشی مادرم گفت غلط کردی به شوهرم میگم داغت کنه اونم ترسید بلند شدو رفت البته قبل از این خیلی منو تخریب شخصیتی میکرد که باید طویله مونو تمیز کنه نون درست کنه وظیفشه منو زنمو نگه داره از این جور حرفا.منم جوون بودمو سختم میشد منم تا این وضعیت رو دیدم به علی جواب مثبت دادم بله برون تموم شد و ماعقد کردیم 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697Ca1050d30df
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
ادامه قسمت سوم قرآنی خیلی زیادی در دو طرف نوشته بود با اسم خودمو مادرم.خالم به مادرم گفت ببر تو رو
قسمت چهارم شب بله برونم پدر چشم سبز به عروسش گفته بود برین به فاطی بگین من غلط کردم بهم بزنه پسرم دق میکنه اینو عروسش بعد از مدتها بهم گفت گفت به پدرشوهرم گفتم کار تموم شد جواب پسرتو چی میدی خانواده چشم سبز همه پدرشو سرزنش میکردن..از عقد که داشتیم بر میگشتیم یه پیرمردی از روستای علی شون رو دیدیم بهمون تبریک گفت و گفت باید بهم شیرینی بدین علی گفت درخدمتم گفت اینجوری نه باید بهم کباب بدین من باعث شدم شما دوتا بهم برسین علی با تعجب گفت تو کجای کار بودی من ندیدم گفت دعای تو و زنت رو من رفتم از فلان روستا گرفتم مادرت 8000تومان به من داده منم رفتم براتون دعا گرفتم دهنمون باز مونده بود چون اونوقتا که حدود 25 سال پیش 8000 تومان خیلی زیاد بود علی گفت ولش کن اینا همه الکیه ما که همدیگه رو دوست داریم بعد عقد اومدیم روستای علیشون اون شب هر چی از دهن پدرش در اومد به منو خواهرم گفت.میگفت علی که تو رو برای ازدواج نمیخواست اینقدر این زنم خودشو به غشو ضعف زد ما مجبور شدیم تو رو برای علی بگیریم دهنم باز مونده بود ولی کار تموم شده بود پدر شوهر و دختر خواهر شوهر شدن بلای جونم.پدرشوهرم از هر نوع اذیتی سراغ دارین سرم آورد تا خوردن پوشیدن تلویزیون نگاه کردن خوابیدن.مثلا خواهر شوهرم خونه پدرشوهرم زندگی میکردن تموم کارای اینو بچه هاش با من بود حتی حموم کردن بچه هاش شستن لباساش.اگه نمیکردم پدرشوهر دمار از روزگارم در می آورد.اینا بعداز ناهار میخوابیدن منم میدیدم پدر شوهر ومادر شوهرم خواهر شوهرم همه خوابن منم تو اتاق علی میخوابیدم پدر شوهرم میگفت پهلوت درد نمیگیره اینقدر میخوابی تا دوهفته دعوام میکرد  میدیدم به خوابیدنم حساسه نمیخوابیدم تلویزیون میدیدم میگفت رحم از پول برق نمیکنی به چشمات رحم کن باز تا دوهفته متلک و دعوا.تلویزیون دیدنم کنار گذاشتم اینا میخوابیدن میرفتم جلوی خونه همسایه که فامیلشون هم بود با همسایه ها دور هم بودیم البته قبل از بیدارشدنشون باید چای رو آماده میکردم میگفت چه حرفی داری با این همسایه درد دلات تموم نمیشه خدا میدونه اون موقع هیچ حرفی از زندگیم یا اخلاقشون چیزی نمیگفتم دیگه پیش همسایه هم نمیرفتم اینا میخوابیدنو منم رو پله خونه شون می نشستم به روبروم که فقط کوه وتپه بود نگاه میکردم بیدار میشد می اومد رو پله میگفت رو اون کوه چه خبره که همش چشت اونجاست بماند اگه بلاهایی که سرم آورد بگم دو سه تا رمان میشه دوست دارم یه روزی تموم سرنوشتم رو برای کسی که نویسنده هست بگم مطمئنم یه کتاب میشه.. 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697Ca1050d30df
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔅 وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ مَا تَرَكَ عَلَيْهَا مِنْ دَابَّةٍ وَلَٰكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلَىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى ۖ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً ۖ وَلَا يَسْتَقْدِمُونَ ﴿۶۱﴾ 🔸 و اگر خدا از ظلم و ستمگریهای خلق انتقام کشد جنبنده‌ای در زمین نخواهد گذاشت و لیکن او (عذاب) آنها را تأخیر می‌افکند تا وقتی معین (که مقتضای مصلحت و حکمت است) ولی آن گاه که اجل آنها در رسید دیگر یک لحظه پس و پیش نخواهند شد. 💭 سوره: نحل 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔅 وَلَا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿۴۲﴾ 🔸 و حق را به باطل مپوشانید و حقیقت را پنهان نسازید و حال آنکه (به حقّانیّت آن) واقفید. 🔅 وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ ﴿۴۳﴾ 🔸 و نماز به پا دارید و زکات بدهید و با خدا پرستان حق را پرستش کنید. 💭 سوره: بقره 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
🍃🍃🍃🍃🌸🍃 روایت واقعی 🍃🍃🍃🌸🍃
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🍃🌸🍃 استاد گفت _خانم دادگر شما بمونید لطفاً کارتون دارم سبحان برگشت به عقب نگاه خاصی به
🍃🍃🍃🍃🌸🍃 🌱 سبحان سریع گفت _چرا مگه چی شده کیمیا دوباره ایستاد کامل برگشت سمت سبحان و گفت _ هیچی...کمی هر دو ساکت بود دو قوی بیقرار مشکی و آبی به هم زل زده بودن یکی داره عاشق میشه و از گذشته اش میترسه یکی سالهاست پارو علایقش گذاشته چون همیشه سرخورده شده کیمیا کم آورد دوباره راه افتاد ولی سبحان غرق در احساس جدید خودش بود دوباره با کیمیا همقدم شد فهمید که چقدر اعصابش خورده از سر در شوخی و مزاح وارد شد و گفت _ ببینم جوجه اردک زشت این استاد خیلی خانم دکتر خانم دکتر میکنه خبر هایی؟؟ کیمیا از طرز فکر سبحان خندش گرفت مثل یک چیز محال که استاد میرزاده دکتر متخصص داخلی عضو هیئت علمی دانشگاه به کیمیا احساسی داشته باشه دستشو تو هوا تکون داد و گفت _ چیزی خوردی توهم زدی آقای دکتر راهبر سبحان خندید چشمکی به کیمیا زد و همزمان صورتشو کاملا نزدیک صورت کیمیا کرد لحظه ای نفس گرمش به صورت کیمیا خورد گفت _نخوردم ولی فکر کنم عاشق یه جوجه اردک زشت شدم الانم غیرتم به جوش اومده میخام بدونم این مردک با جوجه من چیکار داره کیمیا که فکر نمی کرد این حرف حرف دل سبحان باشه و فکر کرد داره مسخره میکنه عصبی تر گفت _ آقای دکتر راهبر بهت گفتم این روزا خسته تر از اونم که اذیت شما رو نادیده بگیرم برو خودت و معشوقه های رنگارنگت رو مسخره کن دست از سرم بردار و بعد سریع راه افتاد سبحان تو دلش خودش رو نفرین کرد و دنبال کیمیا راه افتاد که کیمیا دوباره عصبی برگشت نگاه خشمگینی به سبحان انداخت سبحان دستاشو مثل همیشه که اذیت میکرد به نشانه تسلیم بالا میبرد دستاشو بالا برد و با خنده گفت _ باشه باشه تسلیم فقط دوست داشتم بدونم استاد باهات چیکار داشت همین 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c