اینجوریه که تو اهمیت میدی اهمیت میدی اهمیت میدی؛ صدتو میذاری واسه یه چیزی و کل زندگیتو برای مدتی کوتاه یا بلند وقفش میکنی و اون موضوع یهو برات تبدیل میشه به شب و روز، خواب و بیداری، بالا و پایین. موقع ظرف شستن، ورزش کردن، شونه کردن موهات، خوابیدن، به خودت میای و میبینی فکرت درگیرش شده.
بعد یهو میبینی عه، تقی به توقی خورده و هرچی آسمون بوده اومده زمین که این یه مورد نشه.
یهو میبینی نشد.
اتفاقی که اینجا میوفته "کور شدن ذوق" نیست. مرگ تکهای از روحته که به نام اون اتفاق خورده بود و حالا با از دست رفتن اون رویداد، اون محیط، اون دستاورد، اونم از دست میره.
اینجور وقتا حس زندگی و زنده بودن از آدم خارج میشه و چه خوب که یکی باشه که این حسو بهتون برگردونه.
احساساتی که توی ۲۴ساعت گذشته تجربه کردم در حالت عادی باید توی ۲۴ماه تجربه میکردم
درواقع هر احساسی که تا به حال در خودم دیده بودمو احساس کردم و چندتا جدید هم آنلاک کردم