هدایت شده از ☆𝕄𝕖𝕝𝕚𝕣𝕒☆
امشب هینامه قراره برای تمام کسایی باشه که بی احساس و سرد خطاب شدن.
سلام! من یه برونگرای بی احساسم. برون گرایی که به وقت ناراحتی غیب میشه و گاهی دنبال جای امنی میگرده. اما حتی اگر پیداش کنه..مزاحمش نمیشه!
متنمو با قضاوت نخونید.. برای خودم هم سواله که چطور میتونم برونگرایی باشم که مشکلاتش رو به دست باد سپرده..چطور میتونم برای یه مدت نامرئی بشم و وقتی برگشتم دوباره همون انرژی همیشگی رو نشون بدم. ولی این متن درباره ی من نیست..درباره ی ماست! همه ی مایی که احساساتمون سرکوب شد و خودمون هم نفهمیدیم چطور و چرا..
میدونید از یه جا به بعد آدما بهش عادت میکنن. اونا میگن: "خودش میتونه حلش کنه"
ولی..شما همیشه منتظرید کسی در اتاقتون رو بزنه..اما فقط در حد رویا باقی میمونه و اون در هیچوقت زده نمیشه.
بقول آگوست دی..امیدوارم رویاهاتون در حد رویا باقی نمونن!
بله! احتمالا تقصیر خود ماست که دیواری بین احساسات خودمون و دیگران کشیدیم.
کِی انقدر منطق به ضررم شد؟
به هرحال اون ها شمارو قوی میبینن..شما نشون دادید از پس هرچیزی بر میاید و لعنت به کمالگراییتون که تمام ضعف های شمارو پنهان کرد. گاهی میپرسم چرا همیشه میخوام عالی باشم؟ اون وقت کسی هست که منو با ضعف هام ببینه؟ ولی شما توی جمع به جایی میرسید که هینای خوشحال، مسئولیت خوشحالی رو به عهده گرفته..اونموقع دیگه راه فرار نیست..شما تصمیم گرفتید کسی باشید که به وقت شادی ها، برونگرا و وراج و دلقک باشه. غم انگیزه..اینکه تمام چیزی شدم که اونها فکر میکنن. تمام اون وابستگی، احساسات زیبا، و هرچیزی که زمانی هینامه هارو در بر میگرفت از بین رفته. حالا فکر کنم 15 درصد باقی مونده از اون احساسات هم نشون ندم.
اما پس چرا دارم هینامه مینویسم؟ مگه غیر از اینه که هینامه از احساسات من نشأت میگیره؟
من برای شما مینویسم. حتی خودم هم نمیدونم چقدر از نوشته هام دروغ و چقدرش راسته. فقط میدونم هیچوقت با خودم رو راست نبودم. هیچوقت نپذیرفتم که گاهی میتونم غمگین باشم. نخواستم غمگین باشم و هینای قوی رو همه جا فریاد زدم. هینای مثلا نویسنده..مثلا باهوش..مثلا بامزه..مثلا کافی و با روابط اجتماعی بالا!!
ولی اون هینا هیچوقت برای خودش کمک کننده نشد.
توی کتاب زبانمون سوال پرسیده بود: "بنظر شما بزرگ کردن چه مدل فرزندی سخته؟" من جواب دادم: "بچه ای که از کسی کمک نمیگیره و همیشه خودش مشکلاتش رو حل میکنه."
ببخشید مامان..ببخش که انقدر بزرگ کردن من سخته و کاش یروزی ازت کمک بخوام. اما اون روز هنوز نرسیده..هینا لجباز تر از این حرفاست و روی پای خودش می ایسته. خودش میسازه، خودش زمین میخوره و دوباره بلند میشه همونطور که دوچرخه سواری رو تنهایی یاد گرفت!
هینا از پسش بر میاد مامان..فقط کافیه تو دعا کنی یه روز فرو نریزه. شاید یه بار در اتاقمو زد..کی میدونه؟!
#هینامه
توی زندگی و توی اکثر داستان ها ممکنه به جایی برسیم که یه مثلث عشقی یا شایدم مربع باشه ؛ کی میدونه؟ یا شاید هم فرقی نمیکنه ولی یه چیز عجیبی که مدام تکرار میشه، اینکه توی این بازی بالاخره یه سری ادم ها به عشقشون نمیرسن . شاید بعضی ها بهش بگن تقدیر یا سرنوشت ولی بعید میدونم کسی جز انسان تقدیر و سرنوشت رقم بزنه .... ادما مسئول رفتارین که میکنن چه غلط چه درست ، زندگی گاهی نوشته شده تا شاید یه سریا برسن و بقیه فقط تماشاچی باشن.
احتمالا این سئوال پیش میاد اونی که به عشقش نمیرسه چی؟ اگه اشتباهی نکرده باشه چی؟ پس جرمش چیه؟ توی بیشتر داستان ها و فیلم ها ما یه شخصیت دوم داریم ، که حاضر خیلی از چیزاش یا شاید همه چیزیشو فدا کنه ؛ یا حتی حاضر میشه مرتکب جرم و جنایت بشه، فقط برای رسیدن به اون فرد خاص. البته خب اینم یه جورایی فدا کردن شرافتشه ، و شاید از نظر خیلیا اون شرور باشه یا بد باشه ولی به نظر من اون مجرم عاشقیه و جرمش چیزی جز عاشقی نیست ، اون فقط یه عاشقه که شاید مسیر اشتباهی رو رفته ولی جرمش واقعا چیز دیگه ای نیست؛ اون فقط میخواد اون آدم کنارش باشه و نمیتونه کنار بیاد کنار یکی دیگه باشه البته اگه ادم عاشق واقعی باشه فکر کنم فرقی نکنه اونی که شما دوستش داری کنار کی باشه یا داره چیکار میکنه؛ مهم اینه حالش خوب باشه و وقتی حالش خوب باشه حال توام خوبه
حالا اگه اون آدم نباشیم، اگه اون قهرمان داستان نباشیم که تهش به مقصد میرسه، چی؟ اگه مجبور باشیم از دور، با لبخندی که از سر اجبار روی لبمونه، خوشبختی اونا رو ببینیم؟ شاید بزرگترین فداکاری این نباشه که جونت رو بدی، بلکه این باشه که با تمام وجودت بخوای اون مال تو باشه، اما آگاهانه انتخاب کنی که بذاری مال کس دیگه باشه... تا فقط حالش خوب بمونه.
شاید ما هم روزی نقش دوم باشیم...