ایده ای ندارم برای نیم چنل
چون فکر میکنم تو از اون آدمهایی هستی که وقتی کسی رو دوست دارن، کمکم خودشون رو فراموش میکنن. انقدر به جزئیات کوچیک توجه میکنن، انقدر حرفهای ساده رو توی ذهنشون مرور میکنن و انقدر دنبال نشونهای میگردن که ثابت کنه برای طرف مقابلشون مهم هستن، که گاهی یادشون میره خودشون هم باید جایی توی قلب اون آدم داشته باشن. نه فقط وقتی که طرف مقابل حوصله داره، نه فقط وقتی که دلش میخواد حرف بزنه، بلکه حتی وقتی همهچیز ساکته و هیچ نشونهای وجود نداره.
چون شاید تو از اون آدمهایی باشی که با یه پیام کوتاه خوشحال میشن، با یه تغییر کوچیک توی لحن کسی دلشون میگیره و با هزار تا سؤال بیجواب میرن میخوابن. آدمهایی که ممکنه جلوی بقیه بخندن و وانمود کنن همهچیز عادیه، اما وقتی تنها میشن، برمیگردن به همون یک جمله، همون یک نگاه و همون اتفاق کوچیکی که شاید برای بقیه هیچ اهمیتی نداشته.
و میدونی قسمت غمانگیزش کجاست؟ اینکه شاید گاهی انقدر درگیر فهمیدن احساسات یه نفر دیگه میشی که فراموش میکنی احساسات خودت هم به همون اندازه مهمن. شاید بیشتر از چیزی که باید، برای فهمیدن سکوت بقیه تلاش میکنی، درحالیکه خودت هم حق داری کسی رو داشته باشی که مجبور نباشی مدام حدس بزنی توی ذهنش چی میگذره.
اما اگه بخوام صادق باشم، من واقعاً نمیدونم تو توی رابطههات چطوری هستی. شاید همهی این حرفها دربارهات درست نباشن. شاید تو فقط یه آدمی هستی که عمیق احساس میکنه و دلش میخواد احساسش رو به زبون بیاره. این بهخودیخود چیز بدی نیست.
پس چرا گفتم دوستت ندارم؟
چون توی این بازی، من نقش کسی رو دارم که نمیتونه اون محبتی رو که بهش میدی، بهت برگردونه. اما میخوام یه چیز رو یادت بمونه: دوست داشتنِ کسی، حتی اگه اون نتونه همونطور دوستت داشته باشه، از ارزش تو کم نمیکنه.
گاهی غمانگیزترین اتفاق این نیست که کسی دوستت نداشته باشه؛ اینه که برای دوستداشتنی بودن، شروع کنی به تغییر دادن خودت و فراموش کنی که قبل از هر کسی، خودت هم سزاوار محبتی.
و تو نباید برای اینکه کسی بمونه، خودت رو کوچکتر کنی.