دسته پرچم را به زور بازو به سینه چسبانده بودم و دستانم را زیر آستین فرو برده و با آه دهانم ضد یخ می زدم .
حواسم شش دانگ شعارهای بود که مثل موشک بر سر دیو های زمانه می فرستاد.
لحظه ای عصای زیر دستش نگاهم را دزدید تازه به خودم آمدم، از سر شب تا حالا سر یک پا ایستاده!
تا حالا از خودم اینقدر خجالت زده نشده بودم.
✍رضایت
نشر فقط فوروارید👇
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
ملت به ۲دلیل خیابانها را خالی نخواهد کرد
🔰 ویراست و توئیت #حجت_الاسلام_راجی
====================
🔻 ما را در ویراستی دنبال کنید
💠 اندیشکده راهبردی سعداء
🆔 @soada_ir
شاید خیلی از شماها هم مثل بنده راضی به این آتش بس نبودید
و الان دل توی دلتون نیست
اما باید بدونیم که تصمیمی که گرفته شده انشالله که به نفع نظام هست
وما برای پاسداری از نظام و و اینکه نشان دهیم تا آخر پای کار هستیم امشب حضور پر شور تری در خیابان خواهیم داشت.
حفاظت از تنگهی هرمز حضور در خیابان را می طلبد.
✍رضایت
نشر فقط فوروارید👇
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
🖊 رقص قلمᏪ
شاید خیلی از شماها هم مثل بنده راضی به این آتش بس نبودید و الان دل توی دلتون نیست اما باید بدونیم ک
لبنان چی!
اسرائیل با بمبهای یک تنی بیمارستان و زایشگاه لبنان را یکجا منهدم کرد
اینهمه کودک و تمام خدمه بیمارستان به شهادت رسیدند
مگر یکی از تعهداتی که از شروط ده گانه ایران به امریکا برای آتش بس همین تمام شدن جنگ در تمامی هسته های مقاونت در منطقه نبود!
پس جرا ما شاهد بنباران لبنان هستیم!
✍رضایت
نشر فقط فوروارید👇
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
«چلهٔ غم و شادی»
سخنی با پدر؛
دلمان تنگ است و قلبمان سوزان فراغت،
نمی خواهم بگویم جایت خالیست،
در همهٔ لحضات این چهل روز مقاومتِ بی نظیر فرزندانت،
حضورت احساس می شد.
رهبرا،
ای پدر مظلوم ما،
فرمایشت تحقق یافت و مردم مبعوث شدند چهل روز است که مشتشان گره شده و مانند مشت گره شدهات بر دهان استکبار کوبید و خواهد کوبید.
چهل روز است که شعارحسینیات را فریاد زده
«مثلی لایباع مثل یزید»
چهل روز است که فرزندانت پای لانچرها جان می دهند ومقاومت می کنند.
این ملت چهل روز است پای عهدی که با شما بسته است فریاد می زند؛
«خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست»
رهبرا؛
ای پدر ما که مظلومانه از بین ما رفتی،
ما سینه سوختگان غمت هنوز نتوانسته ایم زیر تابوتت را بگیریم و از هویدای دل فریاد بزنیم؛
«عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، مهدی صاحب زمان، صاحب عزاست امروز».
ای پدر مظلوم ما؛
اکنون که طلیعه های درخشش پیروزی دمیده است در بینمان نیستی که دور شمع وجودت حلقه زنیم و انگشتر و چفیه متبرک بگیریم.
اشکمان روان است اما پرچم رامحکم تر از همیشه گرفتهایم.
پدرجان،
خیالت راحت؛ ما با سید مجتبی عهد بسته ایم که میدان را هرگز خالی نخواهیم کرد و تا آخرین نفس و نابودی استکبار از صفحه روزگار، فریاد خواهیم زد؛
مرگ بر آمریکا
مرگ بر اسرائیل
مرگ بر وطن فروش خائن.
#رهبر_شهید
#دلنوشت
✍رضایت
نشر فقط فوروارید👇
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
🔴نگاهشان که میکنی جاذبهی تبسمشان وجودت را پر از زندگی میکند اما عمیقتر که میشوی میفهمی این خندهی زنانی است که لاهوتی شدهاند و به ما ناسوتیان میخندند!
▪️خبر سنگین است بسیار سنگین ...
تمام جنگها برای این است زندگی را از شبیخون جنایت نجات دهیم و زنی چرخ این زندگی را پیش ببرد! اما وقتی خبر به شهادت زنها میرسد با خودت میگویی پس چه کسی زندگی را نگه دارد ؟
چه کسی آشپزخانهی جنگ را نگه دارد، چه کسی سفرهی افطاری رزمندگان را تزیین کند؟ چه کسی لباس رزمندگان را ترمیم کند ..
زن که شهید میشود جای زندگی در کنار رزم هم خالی میشود...
دلت بیشتر میسوزد..
گمان میکنی خنده دوباره از زمین خواهد رفت چرا که مادری دیگر نیست زندگی را سر سامان دهد ...موی دخترش را ببافد .. برای دختر چادر بدوزد ..
نوازشش کند .. قربان صدقه برود..
وای که چقدر زندگی از تپش می افتد .
چه دشمن بدی داریم شهر به شهر کوچه به کوچه .. خانه به خانه زن شهید میکند و دلمان را داغ میکند ...
آن هم زنی که از جنس مقاومت است
از جنس مادری است
وسط رزم، ویلا نشین نمیشود
میرود به میانهی میدان ...
صبحها غذای رزمندگان را میپزد و شبها خیابانها را نگه میدارد ...
اصلا ای رزمنده! خوش به حالت ...
سفرهی غذایت را هم مادری شهید چیده
تو لقمه ی مادر شهید خوردهای.
◀️این۱۳شهید بزرگوار در پایگاه مشغول درست کردن افطاری برای ایست، بازرسی و مساجد آن منطقه بودند و همگی به دست سفیانی معاصر ما به شهادت رسیدند.
✍عالیه سادات
🍃
هدایت شده از شهید خامنهای به روایت خودش
هشت. پدرم میگفت «علیآقا» زیادی به خودش فشار میآورد...
سال ۴۳ از قم به مشهد برگشتم. مدرسه نمیرفتم و جایی برای مطالعه نداشتم.
منزل پدرم هم خیلی جا کم بود؛
فقط یک اتاق داشتیم که در زمستان، خالی میماند. روبهروی آشپزخانهی و زیر اتاق خانم. چون خیلی سرد بود و رطوبت داشت و گرم نمیشد و وسایل گرمازا هم مثل امروز نبود. من اینجا را برای اتاق مطالعه آماده کردم. فرش نداشت؛ یک گلیم و یک تشک در گوشهی آن انداختم و یک میز کوچک و یک والور هم بردم و آنجا را مثل اتاقِ طلبگی درست کردم و خلاصه، شدم طلبهی آنجا.
زیر اتاق آقا هم بود. آقا بالا بود و من پایین. کتابهای مورد نیاز خودم را که عمده فقه و اصول بود، بردم آنجا و هنوز هم یادم هست که کجای اتاق، آنها را ردیف گذاشتم. در همان ایّام مرحوم ربّانی شیرازی یک سفر آمد مشهد. وقتی میخواست با من ملاقات کند، او را بردم همان جا. اتاق را که دید، گفت: «عجب! اینجا حجرهی خوبی است.»
چون اتاق سرد بود، شبها میرفتم زیر عبا تا بتوانم با نهایت سختی مطالعه کنم؛ البتّه آن هم نمیشد؛ برای اینکه تا میآمدم گرم مطالعه شوم، از بالا صدایی میآمد و خانواده حرفی میزدند. پدر و مادرم کمکم نگران شدند؛ چون هم اتاق مرطوب بود و هم من تا دیروقت، آنجا مطالعه میکردم. دلم هم میخواست همان جا بخوابم و برای خواب بالا نروم، ولی آنها به خاطر همان ملاحظات عاطفی رایج مخالفت میکردند و نمیگذاشتند و میگفتند اینجا مرطوب و سرد است. پدر و مادر، فرزندان را بچّه میدانند؛ یعنی هر سنّی هم که باشد، بچّه است! فکر میکردند که اگر از ما مراقبت نکنند، طوری میشود. آقا گفته بود: «علیآقا زیادی به خودش فشار میآورد و خودش را اذیّت میکند. زائد است اینها، اینجوری لازم نیست.»
شهید خامنهای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | سروش