«چلهٔ غم و شادی»
سخنی با پدر؛
دلمان تنگ است و قلبمان سوزان فراغت،
نمی خواهم بگویم جایت خالیست،
در همهٔ لحضات این چهل روز مقاومتِ بی نظیر فرزندانت،
حضورت احساس می شد.
رهبرا،
ای پدر مظلوم ما،
فرمایشت تحقق یافت و مردم مبعوث شدند چهل روز است که مشتشان گره شده و مانند مشت گره شدهات بر دهان استکبار کوبید و خواهد کوبید.
چهل روز است که شعارحسینیات را فریاد زده
«مثلی لایباع مثل یزید»
چهل روز است که فرزندانت پای لانچرها جان می دهند ومقاومت می کنند.
این ملت چهل روز است پای عهدی که با شما بسته است فریاد می زند؛
«خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست»
رهبرا؛
ای پدر ما که مظلومانه از بین ما رفتی،
ما سینه سوختگان غمت هنوز نتوانسته ایم زیر تابوتت را بگیریم و از هویدای دل فریاد بزنیم؛
«عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، مهدی صاحب زمان، صاحب عزاست امروز».
ای پدر مظلوم ما؛
اکنون که طلیعه های درخشش پیروزی دمیده است در بینمان نیستی که دور شمع وجودت حلقه زنیم و انگشتر و چفیه متبرک بگیریم.
اشکمان روان است اما پرچم رامحکم تر از همیشه گرفتهایم.
پدرجان،
خیالت راحت؛ ما با سید مجتبی عهد بسته ایم که میدان را هرگز خالی نخواهیم کرد و تا آخرین نفس و نابودی استکبار از صفحه روزگار، فریاد خواهیم زد؛
مرگ بر آمریکا
مرگ بر اسرائیل
مرگ بر وطن فروش خائن.
#رهبر_شهید
#دلنوشت
✍رضایت
نشر فقط فوروارید👇
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
🔴نگاهشان که میکنی جاذبهی تبسمشان وجودت را پر از زندگی میکند اما عمیقتر که میشوی میفهمی این خندهی زنانی است که لاهوتی شدهاند و به ما ناسوتیان میخندند!
▪️خبر سنگین است بسیار سنگین ...
تمام جنگها برای این است زندگی را از شبیخون جنایت نجات دهیم و زنی چرخ این زندگی را پیش ببرد! اما وقتی خبر به شهادت زنها میرسد با خودت میگویی پس چه کسی زندگی را نگه دارد ؟
چه کسی آشپزخانهی جنگ را نگه دارد، چه کسی سفرهی افطاری رزمندگان را تزیین کند؟ چه کسی لباس رزمندگان را ترمیم کند ..
زن که شهید میشود جای زندگی در کنار رزم هم خالی میشود...
دلت بیشتر میسوزد..
گمان میکنی خنده دوباره از زمین خواهد رفت چرا که مادری دیگر نیست زندگی را سر سامان دهد ...موی دخترش را ببافد .. برای دختر چادر بدوزد ..
نوازشش کند .. قربان صدقه برود..
وای که چقدر زندگی از تپش می افتد .
چه دشمن بدی داریم شهر به شهر کوچه به کوچه .. خانه به خانه زن شهید میکند و دلمان را داغ میکند ...
آن هم زنی که از جنس مقاومت است
از جنس مادری است
وسط رزم، ویلا نشین نمیشود
میرود به میانهی میدان ...
صبحها غذای رزمندگان را میپزد و شبها خیابانها را نگه میدارد ...
اصلا ای رزمنده! خوش به حالت ...
سفرهی غذایت را هم مادری شهید چیده
تو لقمه ی مادر شهید خوردهای.
◀️این۱۳شهید بزرگوار در پایگاه مشغول درست کردن افطاری برای ایست، بازرسی و مساجد آن منطقه بودند و همگی به دست سفیانی معاصر ما به شهادت رسیدند.
✍عالیه سادات
🍃
هدایت شده از شهید خامنهای به روایت خودش
هشت. پدرم میگفت «علیآقا» زیادی به خودش فشار میآورد...
سال ۴۳ از قم به مشهد برگشتم. مدرسه نمیرفتم و جایی برای مطالعه نداشتم.
منزل پدرم هم خیلی جا کم بود؛
فقط یک اتاق داشتیم که در زمستان، خالی میماند. روبهروی آشپزخانهی و زیر اتاق خانم. چون خیلی سرد بود و رطوبت داشت و گرم نمیشد و وسایل گرمازا هم مثل امروز نبود. من اینجا را برای اتاق مطالعه آماده کردم. فرش نداشت؛ یک گلیم و یک تشک در گوشهی آن انداختم و یک میز کوچک و یک والور هم بردم و آنجا را مثل اتاقِ طلبگی درست کردم و خلاصه، شدم طلبهی آنجا.
زیر اتاق آقا هم بود. آقا بالا بود و من پایین. کتابهای مورد نیاز خودم را که عمده فقه و اصول بود، بردم آنجا و هنوز هم یادم هست که کجای اتاق، آنها را ردیف گذاشتم. در همان ایّام مرحوم ربّانی شیرازی یک سفر آمد مشهد. وقتی میخواست با من ملاقات کند، او را بردم همان جا. اتاق را که دید، گفت: «عجب! اینجا حجرهی خوبی است.»
چون اتاق سرد بود، شبها میرفتم زیر عبا تا بتوانم با نهایت سختی مطالعه کنم؛ البتّه آن هم نمیشد؛ برای اینکه تا میآمدم گرم مطالعه شوم، از بالا صدایی میآمد و خانواده حرفی میزدند. پدر و مادرم کمکم نگران شدند؛ چون هم اتاق مرطوب بود و هم من تا دیروقت، آنجا مطالعه میکردم. دلم هم میخواست همان جا بخوابم و برای خواب بالا نروم، ولی آنها به خاطر همان ملاحظات عاطفی رایج مخالفت میکردند و نمیگذاشتند و میگفتند اینجا مرطوب و سرد است. پدر و مادر، فرزندان را بچّه میدانند؛ یعنی هر سنّی هم که باشد، بچّه است! فکر میکردند که اگر از ما مراقبت نکنند، طوری میشود. آقا گفته بود: «علیآقا زیادی به خودش فشار میآورد و خودش را اذیّت میکند. زائد است اینها، اینجوری لازم نیست.»
شهید خامنهای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | سروش
هدایت شده از مرسلات مدیا
کجائی ای آرامش؛ مگر تو هم خریدنی هستی؟
تنها یک جنس کم یاب که همه دنیا به دنبالش می دوند و آنرا نمی یابند و
گاها بر سر و کلهی هم می کوبند و بر سرش دعوا می کنند همین واژه پرطمطراق است که مصداقش به عینه آسون بدست نمی آید و شاید روزها و سالها باید برایش زحمت کشید.
می گویند آرامش یک حس درونی است و با پول و امثالهم خریداری نمی شود،
اما من برایت ثابت خواهم کرد که سکینه و طُمانینه از هر چیز خریدنی گرانتر است.
اما برای بدست آوردنش چگونه!
و چقدر باید بپردازیم !
آمار نشان می دهد هزینه های که افراد برای مبارزه در برابر فوبیا می پردازند و در مراقبه های هیپنوتیزم اریکسونی و جانشویی، به دنبالش می گردند چندان هم رقم پائینی نیست.
اما آیا این حرکات به اصطلاح موزون چند روز و چند ساعت می تواند آرامش را به ارمغان بیاورد!
آنچه که تجربه نشان داده؛
بدست آوردن آرامش پایدار نمی تواند رایگان یا کم هزینه باشد،
مانند نیازهای دیگر زندگی که هر چقدر احساس وجودش بیشتر باشد بدست آوردنش سختر و گرانتر است،
پس باید موانع را از سر راه برداشت و ارزشمندترین چیز را برای آن هزینه کرد و برای یافتنش چنگ و دندان نشان داد و خود را به آب و آتش زد.
آری آرامش پایدار رایگان نیست و برای آن باید بهای سنگین پرداخت.
امنیت و آرامش با مبارزه با طاقوت و جانفشانی بدست می آید،
حتی اگربهای آن، مثله شدن جوانی کف خیابان ویا بی دست و پاشدن پای لانچر و یا پریدن سر فرماندهان باشد.
همانگونه که امیر اعظم فرمود؛
«دندانهایت را به هم بفشار با صلابت قدم بردار، سرت را به عاریت بسپار و مطمئن باش که تحت نظر خداوند هستی»
نهج البلاغه؛ خطبه۱۹۲، لیله الهریر.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ.
سوره محمد/آیه۷
درود خدا به روح و روان پاک آنان که با بذل جان خود امنیت و آرامش را به زندگی های ما ارزانی داشتند.
#یاد_داشت
#ایثار
#مریم_رضایت
┄┅═✧☫مرسلات مدیا☫✧═┅┄
http://eitaa.com/morsalatmedia
«بهانه»
شده ام مثل بچه های کوچک بهانهگیر،
که به هر چیزی گیر می دهند برای گریه کردن؛
غذایش می دهند بهانه آب میگیرد،
آبش می دهند بهانه بازی میگیرد،
با او بازی می کنند باز هم بهانه دارد و آرام و قرار نمیگیرد.
اما ته کار وقتی گریه اش بند می آید خود را در دامن امن مادر می بیند و آرام می شود.
انگار این بهانه ها حکایت از غمی نهان داشت که گریه را تشدید می کرد.
خدایا مگر مرا برای اشک آفریدهای!
عطر روضه به جان می نشست و دل برای مظلومیت امام ششم شیعه ریش ریش می شد اما غم از غصههای فراوانی که یک رنگ بودند حکایت می کرد!
گویا سفره دل باز شده بود و یک دنیا حرف برای گفتن داشت،
حرفهایی که در کنج سینه بی قرار است و می خواهد پرده دل را پاره کند و بیرون بجهد.
گفتن از غم کودکانی که بر سر نیمکت نقاشی، خونشان رنگ لاله های نقاشی شان شد.
غم فرماندهانی که چشم عزیزانشان به در بود تا بازگشت پدر را ببینند.
غم کودک باقیمانده از خانوادهٔ هشت نفری.
غم جانسوز رهبری که مظلومانه سالها زیر آوار تهمتها و بدگویی های بد خواهان، صبورانه برایمان پدری کرد.
رهبری که نمی دانیم دژخیمان چه بر سر پیکر پاکش آورند!
غم جانهایی که ایثار شد و سرزمین مادری را برایمان بیمه کرد و آنرا دامن امن قرار داد.
همه اینها را با اشک چشم حکایت کردم،
تا اینکه عطر روضه آبی بر آتش دل ریخت و احساس غرور کردم از مردم سرزمینم که حماسه ها آفریدند تا ایران حسین سربلند بماند برای همیشه.
#شهادت_امام_صادق(ع)
#ایران_حسین_تا_ابد_پیروز_است
✍رضایت
نشر فقط فوروارید👇
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
•
گفت؛
که روزی به حضرتآقا گفتم:
شما لذت اولاد درک نکردید!
پرسیدند:
چطور؟!
گفتم:
برای اینکه دختر ندارید.
من که دختر دارم میفهمم
لذت اولاد داشتن را!
ایشان شاید تعجب کردند
از این حرف من!
پنج سال بعد از این حرف،
سال ۶۱ که حضرت آقا
رئیسجمهور شدند،
خداوند یک دختر به ایشان دادند.
بعد که در همان ایام من را دیدند،
گفتند:
راشد! راست میگفتی!
واقعاً من یاد آن حرف تو هستم
که در ایرانشهر گفتی!
واقعاً من تا دختر نداشتم،
لذت اولاد را درک نکرده بودم
حالا شیرینیاش را احساس میکنم!
به بیان آقای راشد یزدی.
_کتاب:برتبعید