9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیابان کار مسجد و منبر می کند،
چه رویش های قشنگی داریم الحمدالله.
اتفاقات ۱۸ دی ماه برای اعتراض آمده در خیابان.
حالا هم هرشب میاد خیابان.
شاید اگر می خواستیم با تذکر و تنبه دادن، افرادی که دل پاکی دارند ولی مسیر اشتباهی را رفته اند متوجه کنیم و به حقیقت آشنا کنیم زمان زیادی می برد،
اینها همه از برکت خون قائد شهیدمان هست.
#رهبر_شهید
✍مریم رضایت
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
آرامان خواهی و مطالبه گری امری با ارزش است که در بین گروها و افراد دارای تحلیل سیاسی ملت ما وجود دارد.
اما نباید فضای اختلاف و پر تنش را ایجاد کند.
به جهت دوری از اختلاف پراکنی و دل زدگی در نقد و انتقادات،
سنجش مطالبه گری صحیح با فرمایشات رهبر شهیدمان آنرا بیمه می کند.
📷ضابطههای مطالبه گری در کلام رهبر شهید؛
نقد منصفانه بدور از تهمت.
طرح سوال به جای ابهام.
نقد سازنده، بدون درست کردن بن بست، طوری که مردم گمان کنند بن بستی درست شده است!
نقد با کسب اطلاعات و پرهیز از حرف زدن بدون اطلاع.
بیان نظرات با لحن مناسب.
داشتن شور انقلابی به جای کم صبری.
تشکیل یک اتحاد عظیم با جهت گیریها و وزن سیاسی متفاوت در کنار هم.
و حفظ و تداوم این اتحاد.
#رهبر_شهید
#مطالبه_گری
#نقد_منصفانه
✍مریم رضایت
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
m-rezayat:
«حجابها» فرق دارند!
چند شبی بود نمی دیدمش،
به دیدنش عادت کرده بودم،
انگار منتظرش بودم
هر شب، ساعت مشخص با همان پوشش همیشگی و ته آرایش و حجاب نسبتا نیمه باز سر قرار حاضر می شد.
روی چمنهای پشت جدول گوشی اش را به یک باند اکو وصل کرده بود،
عکس رهبر را به سینه اش چسبانده بود،
رقص پرچم بلندش که تا نصفهی خیابان از روی سر عابران می گذشت لحظه های قشنگی می آفرید.
بلند شعار می داد و
گهگاهی که دوانگشتش را به روی عابران به اشاره پیروزی می گرفت حال آدم را خوب می کرد.
اما من کجای این پازل ایستاده بودم!
سالها خون دل خورده بودم برای خواهرانم ، هم وطنانم که نا آگانه تحت تاثیر رنگ لعاب زن زندگی آزادی قرار گرفتند و زیبایی های خود را به تاراج گذاشتند، حالا باید چکار می کردم!
چطور می توانستم دلش را بدست بگیرم!
هر شب که از آنجا می گذشتم با جواب سلام گرمی و اشارهٔ انگشت به نشان پیروزی میهمانش می کردم.
تا اینکه چند شبی ندیمش انگار آب شده بود رفته بود زمین.
هر شب بی صبرانه می رفتم تا علت غیبتش را بفهمم!
تا اینکه یک شب چیز عجیبی دیدم
او نبود اما پرچم دست بانویی بود با شال بلند مشکی، عینک دودی وخبری از رژ لب و ناخن بلند و ... نبود
متعجب شدم حالم جور دیگری شد خودم را سرزنش می کردم؛
«۷۰ شب به اینجا آمدم و پرچم گرداندهام
چه سودی برایم داشته!»
گمان می کنم او فرشته نجات من است این را از نگاهش دانستم؛
هر شب به من میگفت؛ تو هم حجابت را تغییر ده
حجاب جانت را....
بر اساس یک روایت واقعی
✍مریم رضایت
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊