eitaa logo
🖊 رقص قلمᏪ
54 دنبال‌کننده
19 عکس
2 ویدیو
0 فایل
یه گوشه‌ی دنج برای ثبت احوالات خاص، لینک ناشناس https://daigo.ir/secret/11460246736 لینک جوین https://eitaa.com/joinchat/1565787316Cabb00ee563
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«رسم عاشقی» مویه های عاشقانه اش در دل درد ها و رنج ها دنیا را به زنجیر کشیده بود، و فریاد غریبیِ معشوقش را به جهان مخابره می کرد. رسم عاشقی را باید از او آموخت، او عاشق بی بدیل امام زمانش وبی تاب دیدن رویش بود. او که اشتیاقش موجب وصلش شد، ندبه ها یش بر سر زبان هاست. او تنها بود، غریب بود، زیرا که مردمان روز گارش رسم عاشقی را نمی دانستند. آنها دوستی را با عاشقی به اشتباه گرفته بودند. اگر مردم زمانش رسم عاشقی را می دانستند امام زمانش غریب و تنها نمی ماند و حرامزاده ها در زنجیرش نمی کردند گرسنه نبود آواره بیابان نبود. او آگاهانه ستم کشید، درد کشید گرسنگی کشید، تا توانست با سوختن شمع وجودش در اوج ظلمت و سیاهی شب، چراغی بر افروزد و بساط ظلم را در هم بشکند و به سعادت دیدار یار برسد، او همه اینها را متحمل شد تا ثابت کند در روز گار نامردیها می توان امام زمانت را پیدا کنی هرقدر هم که سخت باشد. ✍رضایت نشر فقط فوروارد @raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
«داستانک» همه چیز روبراه بود و من هم در پوست خودم نمی گنجیدم. دو روز دیگه قرار بود حرکت کنیم. فردای آن روز قبل از ظهر رفتم خونه لیلا خانم همسایه مون تا کلید خونه را به او بدهم و سفارش کنم که گلدونها را آب بدهد. از در که رفتم تو مشغول عوض کردن لباسهای دخترش بود. دخترش مدتی بود روی ویلچر نشسته بود تا چشمم افتاد دیگه چیزی نفهمیدم! صدای انفجار مهیب، گرد غبار شدید و پهبادهای که تو آسمون بود، چشم جایی را نمی دید. از خونه فقط یه اسکلت نیم سوخته باقی مونده بود، از ترس دست و پاهامو را گم کرده بودم! فقط صدای ناله هاش میومد. با زحمت زیاد نزدیکش شدم سر و صورتش غرق در خاک و خون بود با چیغ و فریاد خاکها را کنار می زدم و فریاد می زدم کمک کمک، یه لحظه به خودم اومدم دیدم یکی داره رو شونه‌م می زنه! انسی خانم انسی خانم! لیلاخانم بود؛ پرسید حواست کجاست دختر! هر چی باهات حرف می زنم انگار نمشنوی! با مِن و مِن شکسته شکسته جواب دادم خو، خوبم، او، او مدم ب، بگم... گفت باشه حواسم هست کلید بزار سر می زنم از گلدونها هم خیالت راحت باشه، آب می دم، اما تو که هر سال قسمتت میشه، به من هم دعاکن، سمانه را هم یادت نره خیلی دعا کن، دختره، جوونه، می ترسم یه عمر تحمل این ویلچر را نداشته باشه! خوش بحالت، انسی جون چه جائی داری میری، منکه تا محسن بودش قسمتم نشد الان که دیگه با شرایط این دختر اصلا نمیشه! گریه راه گلوش را گرفت، همانطور که زل زده بودم بهش، قطرات اشکش روی دستش چکید. یک لحظه دلم زیر و رو شد، سکوت کردم، حرف خودم را قورت دادم و دیگه از اینکه می خواستم کلید بدم بهش حرفی نزدم. نمی تونستم چیزی بگم اما در دلم غوغا بود؛ «واقعا اون حقشه بره کربلا، گردن ما همه حق داره، ما امنیتمون را مدیون اینها هستیم. اون شوهرش که همش سوریه بود آخرش هم شهید شد! این هم از حال روز دخترش!» فورا حرفم را عوض کردم؛ گفتم؛ لیلا خانم اومدم بگم یه کاروان از طرف مسجد می خوان فردا برن کربلا، می خواهی شما هم بری؟ من می مونم پیش سمانه جون. گفت ای بابا انسی جون، پرستاری از سمانه فقط کار خودمه، کسی از عهدش بر نمیاد. با جدیت بیشتری گفتم من می تونم، قول می دم. اول باورش نمی شد اما وقتی متوجه شد که دارم جدی می گم خیلی ذوق زده شد و گفت حالا می گی چکار کنم ، یعنی میشه! گفتم آره چرا که نشه، من از فردا میام پیش سمانه خانم می مونم شماهم با خیال راحت برید زیارت. لیلا خانم راهی کربلا شد و من از همون شب آمدم پیش سمانه خانم. اما از وقتی که قول دادم به لیلا خانم که بیام پیش سمانه بمونم حس و حال عجیبی پیدا کردم، اون شب برام خیلی متفاوت بود. موکبها را پشت سر می گذاشتم با هر قدمی فرسنگ‌ها راه را جلو تر می رفتم. تا اینکه رسیدم بین الحرمین. باورم نمی شد چشمم افتاد به گنبد طلایی آقا، بی اختیار اشکام می ریخت. همینطور که داشتم رو بروی حرم به امام حسین سلام می دادم صدای سمانه را شنیدم؛ انسی، انسی خانم چرا اینقدر تو خواب گریه می کنی... ✍رضایت نشر فقط فوروارد @raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
«خانه‌ی ما کوه است» ✍️مریم رضایت ایران عزیز به دلیل تمدن و فرهنگ متعالی، غنی و ریشه دار، و در کنارش منافع نفتی، آبی، کشاورزی و هنری و غیره پیوسته مورد هجوم طماعان روزگار بوده است. اینکه امروز یک عده آواره و دربدر، متجاوز بی نام و نشون چون صهیون و ارباش امریکا به خود اجازه تجاوز به ایران ما را می دهند از همین روست. پرداختن به تاریخ این آب و خاک هر انسان وطن دوستی را به وجد می آورد. تاریخ این مرز و بوم پر است از مبارزات دلیر مردانی چون میرزا کوچک خان جنگلی و رئیسعلی دلواری و بسیاری که در این یاد داشت مجال نام بردن آنها نیست. فقط به چند نقطه قوت در پیروزی دلواری می پردازم. ▪️شهامت و اتکا به نیروی الهی در برابر عده وعُدد دشمن؛ پیروزی بزرگ دلواری در مقابل پنجاه هزار چکمه پوش یزید زمانش انگلیس، آنهم فقط با سیصد نفر یار و همراه. اما وقتی هدف خدا باشد، حراست از عِرض و ناموس پیروزی به دنبال دارد. اینها همه درسی است که از مولایش حسین بن علی آموخته‌ است. شهامت و دلیری دلواری این جوان ۳۲ ساله، در عملیات چریکی علیه متجاوزان، اعتماد سازی ایجاد کرد و موجب شد قشر جوان و دلاوران به یاریش بشتابند. ▪️ایمان و باور به توانمندی در برابر تهدید و فشار؛ یک طرفند دشمن تهدید و فشار است. دشمن تهدید می کند، اعمال فشار و ترس ایجاد می کند تا موفق شود اما نمی داند مردان این خاک از تهدید باکی ندارند. دلواری هم از این قاعده مستثنا نبود. اما پاسخی که دلواری به تهدید دشمن داد سر مشق جوانان این خاک و بوم گردید؛ در پاسخ تهدید دشمن که «اگر بر ضد ما اقدامی بکنید خانه‌هایتان را ویران و نخلستانهایتان قطع می کنیم،» می گوید؛ خانه‌ی ما کوه است و تخریب آن از حیطه قدرت بریتانیا خارج است. ▪️اتکا به خدا و باور به قدرت اللهی، در برابر قدرتهای پوشالی؛ پیروزی با عده قلیل سیصد نفری اما دلهای بزرگ و ایمان قوی، در برابر بیش از 50هزار نفر لشکریان انگلیسی. این همان باور به ید قدرت الهی است ، همان؛ « وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ» ▪️مقاومت در برابر تطمیع؛ هرگاه غاصبان ناکام شوند از راه تطمیع وارد می شوند اینجاست که ایمان ، اعتقاد و شجاعت و شهامت مردان بزرگ در بوته‌ی امتحان قرار می گیرد. آن زمان که نمایندگان حیدرخان از طرف مقامات انگلیسی، به دلواری وعده‌ی چهار هزار پوند در برابر سکوت او می دهند او در جواب می گوید؛. « چگونه می توانم بی طرف باشم وقتی که کشورم در معرض خطر اشغال است». او دفاع از وطن و مهمتر مقابله با استعمار را نصب الخط خودش قرار داد و گرفتار تطمیع دشمن نشد، اینجاست که دانش آموختگان مکتب حضرت ابالفضل(ع) پیروزند. ▪️راه دلواری یادمان باشد تفاوتی که در قیام دلواری و جوانان ما امروز وجود دارد این است که اگر او تعداد یارانش اندک بود ولی به فرموده رهبر عزیز امروز همه ملت ما دلواری اند و با هم متحد اند. شهدای ما راه دلواری رفته اند و هر کدام کار دلواری کرده‌اند. او نقش کلیدی در حراست از مرزهای آبی ایران و قطع ید قدرت استعمار انگلیس دارد، ما مدیون دلواری و دلیران او هستیم. ▪️شناخت نفوذی؛ وقتی که در برابر شهامت و شجاعت مردان خدا زمین هم کم می آورد حواست به وطن فروش باشد، نفوذی همه جا حاضر است حتی برای دلواری؛ اما شهادت هنر مردان خداست اگر چه که مسببش نفوذی باشد. 🆔 @howzavian_isfahan
هدایت شده از ترنج🇵🇸🇮🇷
"گول" خوردنی است! البته هنوز مشخص نشده که در کجای هِرَم غذایی جای می‌گیرد ولی آنچه مهم است این است که قطعا خوردنیست! و گاه آنقدر وسوسه انگیز ظاهر می‌شود که عنان اختیار را از خورنده ی خود می‌گیرد! "گول" را می‌شود ذره ذره خورد یا یکباره! و حتی چند باره!!! این به سلیقه‌ی خورنده برمی‌گردد! و البته درصد هوشَش! بعضی ظریف گول میخورند و بعضی ضخیم! اینکه در دسته‌ی نوشیدنی هاست یا نه را باید از اهل فَنّش پرسید، همان هایی که همواره در به درِ خوردنِ ورژن های جدیدش هستند! یک راهنمایی دقیق، از آنهایی بپرسید که برای خوردنِ "گول" در جبهه شان، بیانیه می‌دهند. تجربه ثابت کرده، افرادی که زیاد "گول" میخورند، در واقع به این ماده ی خطرناک، معتاد شده اند! هر چند حاضر به قبول این واقعیت نخواهند شد. تا جایی که امر را جوری بر شما مشتبه می‌کنند که به خودتان شک کنید که اصلا چرا دوست ندارید "گول" بخورید! ماجرا به اینجا ختم نمیشود. شما باید احترام ویژه و خاصی برای "گول خورَندگان" قائل باشید اگرنه، از جامعه طرد می‌شوید، مخصوصا از نوع بین المللَش! گول خوردن، مدل پلکانی هم دارد که پله ی آخرِ آن به درکِ اَسفل میرسد! اما متأسفانه گول خورندگان مقصد نهایی را هم از بیخ و بُن تکذیب می‌کنند. گاه، گول خورندگان، طوری در این مسیر پیش می‌روند که دود از کله ی گول زنندگان بلند می‌شود! محققان هنوز نفهمیده‌اند که چرا گول خورندگان از خوردنِ گول، سیرمانی ندارند! و هر چه بیشتر میخورند، بر عطشِ شان افزوده شده و مدام گول میخورند! در طب سنتی و اسلامی هم فعلا مُصلحِ گول را نتوانسته‌اند شناسایی کنند که حداقل از آسیب‌های فراوان آن بکاهند! تصویرسازان هم نتوانسته‌اند تصویر دقیق و مشخصی از گول ارائه کنند که حداقل والدین بتوانند بچه‌هایشان را از وجودش آگاه کرده و امید داشته باشند که دلبندشان، فردا جزء گول خورندگان نشود! این خوردنی، بوی خیانت، طعم حماقت و رنگ بلاهت دارد، مخصوصا در زمان تکرار در خورده شدن! البته عده‌ای از محققان هم عنوان کرده‌اند که درصد قابل توجهی، خودتحقیری و وادادگی و ساده‌لوحی در برخی افرادی که ویارِ شدید گول خوردن دارند، مشاهده شده. نهایتا باید گفت تحقیقات در این زمینه همچنان ادامه دارد، چون همچنان بساط گول خوردن پهن است و پژوهشگران در حیرت! ✍تُرنجبین @toranj_delneveshteh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«رویای صادق» یکی دو روز بود که رسیده بودیم زیارتمون تموم شده بود، سیر که نمی شدیم اما یک هفته تا ۲۸صفر مانده بود و می خواستیم پیاده روی را شروع کنیم. از خیابان ابوطالب شروع می شد. صبح اول وقت از جنّتُ المُعلی کنار قبور مشایخ و بزرگان حرکت کردیم. جای جای که قدم می گذاشتیم بوی پیغمبر(ص) می داد بوی زهرا(س)می داد. هر ایستگاه که می رسیدیم عاشقان اهل البیت می آمدند از ما پذیرایی می کردند اما بعضی جاها هم افرادی مثل آدم ندیده ها ما را هاج و واج نگاه می کردند با وجود اینکه اینقدر تو شبکه ها و خبر رسانها پیاده روی اربعین را دیده بودند اما انگار معنی پیاده روی را نمی دانستند. بعضی ها هم با بغض به ما نگاه می کردند اما دیگر کار از دستشان خارج شده بود و باید شرایط را تحمل می کردند و سکوتشان به نفعشان بود، گوشه کنار خیابانها شرطه ها ایستاده بودند اما هیچ حرکتی نمی کردند فقط به ما زل زده بودند و با تعجب نگاه می کردند. اما بعضی خانه های فقیر با شادمانی از ما پذیرایی می کردند و بعضی هم به ما می پیوستند. با خاطره های تلخ و شیرین و عجیب و غریب یک هفته در راه بودیم ، و به عشق آل الله قدم می زدیم. از ابواء، رابغ و....گذشتیم هر چه به شهر مقدس نزدیک تر می شدیم مردمانش با ما مهربان‌تر بودند. به هر شهر که می رسیدیم آهسته آهسته جوانان با پرچم ها و پوستر های یا زهرا و یا حسن بن علی به ما می پیوستند. شور حال وصف ناشدنی در کاروانها پیدا شده بود. شام۲۶ صفر بود در نزدیکی شهر، منزل یکی از برادران شیعه بودیم خیلی به ما احترام گذاشت و پذیرایی کرد، از مظلومیت مردمان شیعه برایمان گفت؛ از اینکه اینجا بین شیعیان و دیگران عدالت بر قرار نیست واز ما خواست برای فرج مهدی فاطمه دعا کنیم اما از خوشحالی این اتفاق در پوست خودش نمی گنجید. صبح اول وقت حرکت کردیم، یک روز دیگر که قدم می زدیم به وصال می رسیدیم و چشمان بی فروغمان به گلدسته های حرم شریف منور می شد، آهسته آهسته نزدیک می شدیم اما دل دیگر طاقت و تحمل نداشت و قلب‌ها از شوق نزدیک بود از جا کنده شود و از سینه بیرون بزند که گلدسته ها پیدا شد. به شکرانه این نعمت ایستادم و نماز شکر بجا آوردیم. ساعاتی بعد درنزدیکی شهر غسل زیارت کردیم و با اشک و آه و ناله و توبه وارد شهر شدیم. انگار روی ابرها قدم می زدیم و دیگه نمی فهمیدیم چطور جلو می رویم اینجا دیگر ما نبودیم که می رفتیم بلکه ما را می بردند... عجب صحن و سرائی قطعه ای از بهشت بود. بعد از زیارت مرقد شریف محبوب خدا (ص)، جانهایمان جلا گرفته بود اشک شوقمان سرازیر بود. بعداز زیارت نشستیم در صحن شریف وقدری خستگی در آوردیم، بعد قرار شد به زیارت اهل بیت علیهم السلام برویم اما من؛ سفر اولم بود و از زیارت توقعم این بود که حرم را ببینم و ضریح را در آغوش بگیرم و زار زار مثل ابر بهاری ببارم. از پله ها بالا رفتیم اما خاک بر سرم، آنچه می‌دیدم باورم نبود! با نرده های سبز رنگ که دور زمین و محوطه ای خاکی را پوشانده بود روبرو شدم، از غصه نزدیک بود قلبم منفجر شود دستانم را به شبکه ها دادم و مثل مادر فرزند مرده ناله می کردم. کسی آمد و با فشار جمعیت که دنبالش بود درب آهنی را باز کرد و جمعیت به داخل هجوم برد و با فریاد یا زهرا به سمت قبرهای خاکی دویدند. من هم دویدم باورم نبود اینجاست که به عشقش فرسنگ‌ها راه را پیاده آمده ام، افتادم زمین و قبر را در بغل گرفتم و ناله زدم "یا امام حسنننننن" و از هوش رفتم. اما افسوس، چشمم باز شد خیلی حال عجیبی داشتم، شوق و غصه باهم قلبم را می فشرد، عرق از همه بدنم سرازیر بود بالشم خیس اشک شده بود، کاش هرگز بیدار نمی شدم. با همه وجود فریاد زدم؛ ای خدااااا😭 ✍رضایت نشر فقط فوروارد @raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍مریم رضایت «زیارت» از وقتی که چشمم باز شده بود و دور برم را می دیدم اینجا بودم, در یک فروشگاه آینه و شیشه. از خودم می پرسیدم تا کی باید اینجا بمونم! آیا من هم مانند بقیه سرنوشتم تغییر می کند! یا مادام العمر باید اینجا بمانم! نسبت به خودم اعتماد به نفس عجیبی داشتم، خودم را خیلی خوب و زیبا تصور می کردم، حتی گاهی به خود غرّه می رفتم. اما دلم مثل آینه بود و هرکسی را در خود جای می داد، هر کسی هم آنجا می آمد و مرا می دید به زیبائیم اعتراف می کرد اما باز هم خریدارم نبود، گویا بودند کسانیکه از من زیبا تر بودند. هم چنان روزها می گذشت و کسی خواهانم نبود؛ تا اینکه یک روز چشمم افتاد به عکسی که به دیوار فروشگاه زده شده بود خیلی در دلم نشست. سعی کردم آن عکس را در خودم منعکس کنم و شبیهش بشوم، دلم شکست و به صاحب عکس متوسل شدم. او انسان بزرگی بود ازش خواستم که عاقبتم را بخیر کند کارم را به جائی ختم کند که از صاحب آن عکس جدا نشوم، دلم نمی خواست در خانه‌ای بروم که اهل گناه ونفاقند، لب به شراب می زنند، سگ بازند و حدود را رعایت نمی کنند. از قضا روزی صاحب کارم آمد و گفت قرار است با تعدادی از دوستان به مسافرت برویم. در دلم غوغا بود اما مطمئن بودم مرا جای بدی نمی برد. هنوز نرسیده بودیم که گلدسته های حرم پیدا شد، بعد برای آماده شدن به مکانی خاص رفتیم. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم، فردای آن روز افرادی به نزد ما آمدند کمی صحبت کردند. در دلم آشوب بود که چه نقشه ای برایم دارند! نکند مرا حرم نبرند! دانستم که گمان می کردم زیبایم! اما برای وصال باید زیبا تر می شدم. یکی از آنها به سمتم آمد تیغه ای مانند ارّه در دستش بود نزدیکم شد ترس همه وجودم را فراگرفته بود. اول ناصافیهایم را صاف کرد، بعد تیغه را بر روی صورتم گذاشت و محکم کشید می خواست مرا ریز ریز کند تا غرورم بشکند و زیاد شوم، هر چه فریاد می زدم انگار نمی شنید و توجهی نمی کرد از درد زیاد به خود می پیچیدم چند خراش محکم بر روی صورتم وارد کرد، داشتم می مردم اما مردن هم اینجا قشنگ بود، خودم از امام رضا خواسته بودم؛ آری برای زیباتر شدن باید رنج میکشیدم، درد می کشیدم، تا زشتی هایم پاک شود و تاب و تحملم زیاد شود، تسلیم می شدم تا قابلیت یابم و قبول شوم. با همان حال نزارم مرا وارد حرم کردند، تا چشمم به ضریح افتاد دلم لرزید و شکست، شکایت کردم. تازه متوجه شدم که قرار است قسمتی از آینه کاری دیوار حرم ترمیم شود. دردهایم به یک باره فراموش شد، ابر سیاه غم از سرم کنار رفت، آفتاب حیات بر من تابید و جانی تازه گرفتم. پر درآوردم و مانند کبوتری عاشق بر دیوار حرم نشستم. فقط در دلم گفتم؛ امام رضا ممنونتم که عاقبت بخیرم کردی:) (ع) نشر فقط فوروارد @raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖊 رقص قلمᏪ
شاید بعضی از شما اسم نیل دونالد والش براتون آشنا باشه. کتاب هاش به اسم هایی مثل دوستی با خدا، گفتگو با خدا و ... در ایران ترجمه و منتشر شده. حدود 300 هزار نسخه از ترجمه کتاب هاش به فارسی توزیع شده. وقتی بدونین یه تیراژ معمولی کتاب حدود هزار الی هزار و پانصد نسخه است، اهمیت 300 هزار نسخه رو متوجه خواهید شد. این تصویر هم که گویاست. والش نفر سمت چپی با لایتمن نفر سمت راستی (از مروجین مشهور کابالا و عرفان اومانیستی یهودی) ، همونی که کت مشکی پوشیده نیل دونالد والش، یکی از رهبران یکی از مهمترین جنبش های فعال با عقاید انحرافی هست به اسم تفکر نوین است. هر کدوم از افراد این جنبش یه ماموریتی دارن. والش می گه ماموریت من اینه که تصور مردم نسبت به خدا رو تغییر بدم: My purpose is to change the world's mind about God . حالا بعضیا برای این که با خدا گفتگو کنند، وقتی کتاب رو نخوندن اولش تصور می کنند این هم یه چیزی در راستای همون دعاهای ائمه است. با یه اسم فریبنده جذب می شن و بعد که کتاب رو می خونن واقعا نگاهشون با نگاه درستی که اهل بیت علیهم السلام گفتن، خیلی زیر پوستی و نرم تغییر می کنه. اما برای نمونه 5 مورد از مهمترین اشکالاتی که به والش وارد هست: 1. انکار بهشت و جهنم و معاد: این ویژگی همه اعضای جنبش تفکر نوین هست. 2. تعریف خدا و نسبت دادن حرف هایی به خدا که این ویژگی ها و سخنان حتی شایسته یک فرد عادی هم نیست ، چه رسد به خدا 3. اعتقاد به تناسخ: همه اعضای جنبش تفکر نوین، به تناسخ اعتقاد دارند. یعنی معتقدند معادی وجود نداره. ما بعد از مرگ، در قالب یه جسم جدید به این دنیا بر می گردیم و این چرخه ادامه داره. 4. نفی مفهوم گناه: این ها معتقدند کلا هیچ مفهومی به اسم گناه وجود نداره. 5. نفی نبوت و امامت: اعتقادی به واسطه های فیض الهی مثل انبیای الهی و ائمه علیهم السلام ندارند. وقتی آثار این ها رو می خونین، به شما القا می کنند که خدا در خود توست. تو فقط بگو چی می خوای؟ این ها خدا رو شبیه یه غول جادو به تصویر می کشن که مانند برده ای در خدمت شماست و اگه حرف شما رو گوش نکرد، حقت رو ازش بگیر و به چالشش بکش. بستر کلی افکار این ها هم مسیحیته و دلیل گسترش کتاب هاشون، اینه که این جور ادعاها برای خیلی از مردم جذابه