کبوتر سحرگاه؛
۱۴۰۵/۳/۲۶ اصرار کردم، هرچند با ملایمت. گفتم این ماه فقط یکبار است، اگر امشب نرویم، از کجا معلوم شب
خدایا، انگار برگشتهم به همان روزها.
روزهایی که گم بودم و هنوز بر این دیار گام برنداشته بودم. ذره ذره داشتم طعم این شبنمهای مقدس را متصور میشدم، کمکم داشتم حسرت آن گلبرگی را میخوردم که جایگاه این رگههای نور بود.
جسارت داشت در من شعله میکشید و یخ سینهام را قطره قطره آب میکرد.
چه شد که دیگر روشنایی و ثبات را از تو نخواستم؟ چه شد که آن شبها تمام شد و امید من هم با او پر زد و فقط نسیم رفتنش برایم ماند؟ چه شد که جا ماندم؟
یعنی آن تکبری که کابوس شبهایم بود، توانست بر من چیره شود؟ آخرش دستانم را در دستان هیولا گذاشتم؟ اشکهارا در شیشه حبس نکردم؟ جواهر را در سینه فرو نکردم؟ گلهارا با تیغهایشان هدیه دادم؟
برگشتهام؛ اما نه با همان درد، شاید بدتر.
التماست کردم...اما نه به آن اندازه که کفایت کند. این عبادتهای ناچیز هیچوقت نمیتوانند کافی باشند.
حالا بگو ای کسی که گمشدهام را به من برگرداند، آغوشت برای این تن خونینی که باری دیگر با خواست خودش خانهاش را گم کرده، جای دارد؟
گفتم دست لطیفت را بر این در مخدوش بکش و نوازشش کن. نگذار لمسش را فراموش کنم، نگذار... .
هنگامی که آفتاب داشت زیباترین رخش را به برگهای درختان پارک نشان میداد، من یک لبخند زدم. یک پلک زدم و یک گوله اشک برای خودمان ریختم.
واقعاً ناف آدمی را با جدایی بریدهاند.
هدایت شده از یهگوشهجا.
«إِذَا أَحَبَّ اللَّهُ عَبْدًا، نَصَبَ فِي قَلْبِهِ نَائِحَةً مِنَ الْحُزْنِ، فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ كُلَّ قَلْبٍ حَزِينٍ...»
هرگاه خدا بندهای را دوست داشته باشد، در قلبِ او غم و اَندوه قرار میدهد و خدا دلهایِ حَزین و شکسته را دوست دارد.
- حضرت محمّد(ص)
کبوتر سحرگاه؛
خدایا، انگار برگشتهم به همان روزها. روزهایی که گم بودم و هنوز بر این دیار گام برنداشته بودم. ذره ذر
واقعاً کجای این مسافرت تورا جا گذاشتم؟ تویی که جاماندهای خودت بگو.
کبوتر سحرگاه؛
واقعاً کجای این مسافرت تورا جا گذاشتم؟ تویی که جاماندهای خودت بگو.
«اگر میخواهی مرا پیدای کنی، برو و بگرد ببین آن عشقی که پیدایش کردی چه شکلی بود.»
﴿ عَسَى رَبُّنَا أَن يُبْدِلَنَا خَيْرًا مِّنْهَا ﴾.
امیدواریم پروردگارمان بهتر از آن به جای آن به ما بدهد...(سورهقلم-آیه ۳۲)