کبوتر سحرگاه؛
کلمات هیچوقت تمام نمیشوند؛ این تویی که تمام میشوی.
شاید باید این جلدهای پوسیده را از جا کند و برای این تضادهای میان سایه و نور، جلدی دیگر صحافی کرد... .
هدایت شده از |علویات|
که رنجهای آدمی،
به اندازهی اهداف اوست.
_ علیبنابیطالبعلیهالسلام
@alaviiaatt | نثراللآلي،ج ۱،ص ۱۰۴
کبوتر سحرگاه؛
وقتی حالت از لجنزاری که همهش در آن دست و پا میزنی بههم میخورد، چه میکنی؟ اصلا چه میشود کرد؟ ر
راستش سقوط خیلی درد داشت.
من گفتم دستامو ول میکنم و سقوط میکنم، گفته بودم برمیگردم؛
اما خودم وسط راه یادم رفت که این سقوط همیشگی نیست، یادم رفت که این پیکر خونین و زخمی همیشه اینطور نمیمونه. یادم رفت، خیلی چیزهارو یادم رفت.
یکی از مراحل عروج یادآوری بود...من کوتاهی کردم اما بالاخره به یاد آوردم.
خدایا واقعاً چطور از این تکهنورهایی که بهم نشون میدی شکر کنم؟ به هر حال که عبادت من کافی نباشد هرگز... .
خواهر یکی از دوستام فوت شده، ممنون میشم برای این دختر و همهی اموات یه فاتحه بخونید.
هدایت شده از رَهی
قربون خدا برم، حکمت نامحدودش که توی این تن کوچک جا نمیشه... .
لمس نامرئیاش را به زخمهای زشتم کشید.
«آه، دستانت سوخت مشکات! چه کردی مشکات، با خودت چه کردی؟ مگر میشود آدمی دستانش را با شعلهی شمع بسوزاند؟!»
هوای بودنش را پس زدم. نگاهش نکردم، نمیتوانستم. تقریباً بر سر خودم فریاد کشیدم.
«چرا نشود؟ خیلی هم خوب میشود سوزاند و خاکسترشان کرد.»
با همان تاولهای بدقواره محکم به کف اتاقک پر از دوده کوبیدم. آسمان اتاق در نظر محو شد، عجینِ با خاکستر. اشکهایم گهوارهی ذرههای عدمِ نازنینهایم شد.
«بالهای پروانه در دستانم له شد. عرق سرد ریختم و همراه با جسد پروانه در آتش سوختم.
من به خودم ظلم کردم، ظلم کردم یونس. یونس خیلی بد کردم. میخواهم تنبیه بشوم، اما این سکونِ صدا از هر شکنجهای جگرسوزتر است!»
نفسهایم را میشمردم. حتی حالا هم انتظار داشتم، انتظار. میشمردم.
«نمیدانی، نمیدانی چه کردم...این دستها سوختند اما اندکی قلبم برایش جزغاله نشد. برای بالهای پروانه دلنسوزاندم. مراقب نبودم.»
دودهها سر جایشان برگشته بودند. در آغوش همان دستهای سوخته بودم، تنها. آرام بودم، مثل اتاق.
«یونس، تو میروی، و من اینجا میمانم با کوهی از دستهای سوخته. لطفاً دیگر برنگرد. حداقل حالا نه.»
«ضربههایی که به خودیّت و نفسانیت آدمی وارد میشود، برای این است که او را رها و آزاد سازد.»