لمس نامرئیاش را به زخمهای زشتم کشید.
«آه، دستانت سوخت مشکات! چه کردی مشکات، با خودت چه کردی؟ مگر میشود آدمی دستانش را با شعلهی شمع بسوزاند؟!»
هوای بودنش را پس زدم. نگاهش نکردم، نمیتوانستم. تقریباً بر سر خودم فریاد کشیدم.
«چرا نشود؟ خیلی هم خوب میشود سوزاند و خاکسترشان کرد.»
با همان تاولهای بدقواره محکم به کف اتاقک پر از دوده کوبیدم. آسمان اتاق در نظر محو شد، عجینِ با خاکستر. اشکهایم گهوارهی ذرههای عدمِ نازنینهایم شد.
«بالهای پروانه در دستانم له شد. عرق سرد ریختم و همراه با جسد پروانه در آتش سوختم.
من به خودم ظلم کردم، ظلم کردم یونس. یونس خیلی بد کردم. میخواهم تنبیه بشوم، اما این سکونِ صدا از هر شکنجهای جگرسوزتر است!»
نفسهایم را میشمردم. حتی حالا هم انتظار داشتم، انتظار. میشمردم.
«نمیدانی، نمیدانی چه کردم...این دستها سوختند اما اندکی قلبم برایش جزغاله نشد. برای بالهای پروانه دلنسوزاندم. مراقب نبودم.»
دودهها سر جایشان برگشته بودند. در آغوش همان دستهای سوخته بودم، تنها. آرام بودم، مثل اتاق.
«یونس، تو میروی، و من اینجا میمانم با کوهی از دستهای سوخته. لطفاً دیگر برنگرد. حداقل حالا نه.»
«ضربههایی که به خودیّت و نفسانیت آدمی وارد میشود، برای این است که او را رها و آزاد سازد.»