هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
به یاد کودکانِ فلسطینی که هنوز دستان کوچکشان زخم میشود، لبانشان از بیآبی ترک بر میدارد و زیر آوار با خون خود نقاشی میکشند بر بومِ زمین، و رنجی که چون رویش درختان از خاک و رنگ آبی آسمان، عادی شد در دیدهی دنیا.
کبوتر سحرگاه؛
این خرگوش وحشیه! همه فرار کردن. گلهشون بالاخره هجوم آورده بود. راهی ندیدم، راهی که بقیه خاکش رو لگ
خب، مثل اینکه در فرار موفق نشدم. الآن از زخمم خون میچکه.
کبوتر سحرگاه؛
وقتی حالت از لجنزاری که همهش در آن دست و پا میزنی بههم میخورد، چه میکنی؟ اصلا چه میشود کرد؟ ر
«با نور نگاه کن، به نور نگاه نکن.»
به خود میگفتم که برمیگردم. اما مگر من اصلا برای برگشتن آمده بودم؟ سراسر من ایستادن بود، در نقطهی کوری که جدا از روشنایی دوخته بودمش. سخت خودم را به زمین میکشیدم، با سر به زمین میخوردم و فقط خستگی بود؛ خستگی و بنبستهای خوشساختِ دستهای خوشسلیقهی خودم. من نباید برای نگاه کردن به نور میآمدم.
برای دیدنِ با نور، باید رفت. باید جاری و روان شد؛ آب پشت سرش را نگاه نمیکند.