خیر و شر در وجود من، برخلاف یکدیگر میوزند و گویی این میان، من در فشاری از جنس ابدیت ایستادهام. میگویم ابدیت، چون جو سنگین است. تماس این دو شکل از هوا، مه غلیط میسازد. گاهی آنقدر گم میشوی که فکرت هرجا را که مه کمتر شود درست میداند، اما از کجا معلوم؟ این راه، همیشه مستقیم بوده؛ حرف خداوند ثابت است.
امشب یاد آن بانویی در دلم تازه شد که چراغ خانه بود، نور خانه در دستان او بود، اصلا او تمامش نور و نور بود. نور علی بود، او همه چیز علی بود.
کبوتر سحرگاه؛
امشب یاد آن بانویی در دلم تازه شد که چراغ خانه بود، نور خانه در دستان او بود، اصلا او تمامش نور و نو
مادرم، نورت را نشانم بده، خانهت کجاست؟ بدجور دلم هوایت را کرده.
آغاز من تو بودی، خودت بودی، آغوش خودت بود، عطر خودت بود!
با یک پاره از دامنت، میشود در شعلهی نور پیچیده شوی. آخر مگر عترتت چیزی جز معجزهاست؟
پریشب خیلی شب عجیبی بود حسینجان...خیلی عجیب.
خواهر دوان دوان آمد، که برادر به کربلا برسد.
خواهر نام برادر را نوشت، تا به نام زائر حسین خوانده شود.
خواهر دوان دوان آمد... .