Mohammd.Al.JannamiMohammd.Al.Jannami-shod.lesameh.musicsplus(128).mp3
زمان:
حجم:
18.9M
+ معنای این قصیده از محمد الجنامی>>>>🤌🏻🤌🏻
#پیشنهادویژه :
اپیزود های اخر «رادیو کارنکن» یعنی قسمت «طراحی مسیر شغلی» رو از دست ندین.
نکاتی رو بصورت جمع بندی شده بیان میکنه که میدونم دغدغهی خیلیاست:
https://castbox.fm/va/1464834
من از رادیو کار نکن خیلی چیزها یادگرفتم و خیلیی زیااد بهش مدیونم...
میتونید از اپلیکیشن castbox بشنویدش.
من اینجوریام که پادکستهایی که شنیدم، همشون یا حین انجام کار های خونه بوده یا در فرصت های خالی شیفت یا رانندگی. البته همزمان یه دفتر هم کنارم بوده و اگه نکته ای بود که میخواستم یادم نره، مینوشتمش:)
+ بله،تصویر ربطی به کپشن ندارد:)
اینجا یه جای جدید و بسیار خوش آب و هوا و بسیار زیاد نزدیک به شهره که به تازگی کشفش کردیم و احتمالا از این به بعد قراره زیاد مارو ببینه :)
247.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#طرحنوشت
+خدایا روزی برسان🤲🏻
- خدا:
دو سزارین و یک لاپاراتومی ارسال شد 🤝
وسط همه بدو بدو ها و کار کردن ها و شیفت ها و جلسات و خستگی ها،
چیزی که حالمو خیلی خوب میکنه،
دیدن رشد و پیشرفت و نتیجه ست هرچند کوچیک :)
چه برای خودم باشه
چه برای اطرافیانم..
مثلا امروز متوجه شدم یه ماموریتی که رفقا خیلی دنبالش بودن، داره به ثمر میرسه و من به قدری از شنیدن این خبر خوشحال شدم که الان قابلیت اینو دارم یه کله بدون ذره ای استراحت تا آخر روز برم..
خلاصه
خوشحال میشیم از موفقیت ها و دستاوردهاتون میاید به ما بگید
شدیدا انرژی بخشه🌱❤️ :)
#پراکنده
#برپا
به قول مولا علی
ما را برای دنیا نیافریدهاند...
و فقط برای دنیا به تلاش کردن فرمان داده نشدیم..
بلکه باید حواسمون به آخرت هم باشه..
اصلا دنیا رو برای آخرت قرار داده...
ما به دنیا اومدیم تا در اون #آزمایش بشیم..
ببین اصلا ما اومدیم اینجا که غربال بشیم.. از صافی رد بشیم.. اصلا قراره توی این مسابقه هرکسی از اون یکی جلو بزنه تا خودشو بهتر نشون بده..
اما
#خدایا میدونی که ما خیلی ضعیفیم..
خیلی بی اراده ایم..
زود خسته میشیم..
زود وا میدیم..
زود میزنیم زیر میز..
اصلا یه طور عجیبی اصرار داریم بهت ثابت کنیم که ما بدترین بندهات هستیم...
بیا و خودت کمکمون کن به اون نقطه ای برسیم که
در اون روز موعود به ما هم بگویند:
سَلامٌ عَلَيكُم بِما صَبَرتُم..
فَنِعمَ عُقبَى الدّارِ..
+مواظب باشیم .....
#آینه
مولای من..
آقا صاحب الزمان من..
هزار دردِ مرا عاشقانه درمان باش
هزار راهِ مرا ای یگانه پایان باش
برای آنکه نگویند: جُستهایم و نبود،
تو آنکه جُسته و پیداش کردهام، آن باش..
دوباره زنده کن این خسته ی خزان زده را
حلول کن به تنم، جان ببخش و جانان باش
کویر تشنهی عشقم، تداومِ عطشم
دگر بس است، ز باران مگوی، باران باش
دوباره سبز کن این شاخهی خزان زده را
دوباره در تنِ من، روحِ نوبهاران باش
بدین صدای حَزین، وین نوای آهنگین
به باغ خستهی عشقم، هزاردستان باش..
#حسین_منزوی
+ ردای امامت مبارکتان..
اندر احوالات امروز.
یه روزایی آدم دلش نمیخواد کار کنه.
دوست داره بمونه خونه و به ظرافت های زنانگیش بپردازه. لباس قشنگ بپوشه و به خودش برسه. یه صبحونهی مفصل آماده کنه. خونه رو مرتب کنه. به گلا آب بده. مطالعه کنه. فیلم ببینه. برای ناهار یچیز خوشمزه درست کنه. بره به خانوادش سر بزنه.
و همین ریزه کاری هایی که وسط دنیای مدرن
نادیده گرفته میشن اما بخشی از وجود منِ زن،
آفریده شده برای همین ظرافت ها.
ظرافت هایی که گرما میدن به زندگی :)
+ بعضیا خیلی قشنگن. از هر بهانه ای استفاده میکنن برای تزریق حال خوب.
#طرحنوشت
#کمیزندگی
در حالی کف آشپزخانه ولو شده ام که ساعتِ بیست و سی دقیقه از شیفت لانگم به منزل رسیدم و با دیدن خانهی پاشیده و ویلان و سیلان، کمر همت بستم و البته ناگفته نماند که از اثرات یک ماگ کامل قهوه ی سرد غلیظم که نزدیکی ظهر مصرف کردم، استفاده کردم و جارو برقی را کشان کشان به پذیرایی آورده و خودم را قانع کردم که باید آن را جا رو بکشم!
راستش را بخواهی اصلا کار عقلانی ای نبود آن هم بعد از خستگی شیفت از صبح و سر و کله زدن با بیماران، اما انرژی درونی ام به لطف قهوه و چرت عصرگاهی در اتاق استراحت اتاق عمل، انچنان بالا بوده که اگر جایی مصرفش نمیکردم احتمالا تپش قلب یا چیزی مانند دلشوره گریبانم را میگرفت.
همانطور که جارو میکشیدم تماسی با حضرت مادر گرفتم تا جویای احوالش شوم که صحبتمان گل افتاد و مثل همیشه رسید به این نکته که «ادب از که آموختی؟ از بی ادبان!» تلفن را با کمک شانه ام روی گوشم نگهداشته بودم و جارو به دستم بود که صدای زنگ خانه به گوشم رسید و با سری کج و یک دستی در را باز کردم و با تکان دادن سر به مهندس سلامی گفتم و رفتم سراغ ادامه ی جارو و صحبت تلفنی ام!
با مادر خداحافظی کردم و امدم سمت آشپزخانه که دیدم مهندس، نان باگت در دستش، افتاده روی ماهیتابه ای که کمی سیب زمینی سرخ کرده و روغن و کمی سالاد از ظهر درونش باقی مانده است که همین را هم خودش درست کرده بود برای رفیقش که او را هم ناهار به منزل آورده بود و یکی نیست به او بگوید که بنده ی خدا ! تو که خودت بی ناهار مانده ای، چرا دست یک نفر دیگر را هم میگیری و میآوری در این بلبشو!
نمیدانستم باید بابتش عصبانی باشم یا خودم را بزنم به در بیخیالی!
بروم و با لحن تندی بگویم که « چرا با اینکه بهت گفته بودم دوست ندارم وقتی خونه نیستم، یه غریبه بیاد بازم همینکارو کردی؟ یا اصلا تو که صبح دیدی خونه چقدر بهم ریخته ست چرا آخه دوستتو اوردی؟» یا اینکه با آرامشی ظاهری بگویم «چرا داری نون و روغن میخوری؟ :/ صبر کن شامو بیارم» و صحبت را ببرم به این سمت که به نظر میرسد ظهر کسی خانه مان بوده است!
که صد البته خوی بیخیالی ام غالب شد و خودم را زدم به آن راه معروف و پرسیدم که «ظهر کسی اینجا بوده؟» که شنیدم
-«اره، رفیقم»
+ «عه. خب کاش از قبل میگفتی یچیزی تهیه میکردم. چی خوردین حالا؟»
(البته از شواهد روی میز مشخص بود که کباب لقمه را از فریزر درآورده و سرخ کرده بود و سیب زمینی سرخ کرده زده بود به تنگش و با نان باگت از خجالت شکمشان درآمده بودند.)
+ میگم که چیزی نگفت خونه رو اینجوری دید؟ کاش یهویی نمی اوردیش. بد شد اینجوری.
و پاسخی نشنیدم جز سکوت و فقط به نشانه ی نه، سرش را بالا انداخت و همین.
این سکوت را گذاشتم به پای اینکه الان حوصله ی صحبت ندارد و سعی کردم از این ماجرا و آبروریزی ای که رخ داده، بگذرم و به ادامه ی کارم بپردازم. دور ریختنی های روی میز را در یک پلاستیک یک کاسه کردم و بردم انداختم در سطل زباله که دیگر تا خرخره پر شده است!
همه چیز گویای آن است که زن این خانه روز های زیادیست که دستی به سر و گوش آن نکشیده است!
ظرف های روی هم تلنبار شده!
میز آشپزخانهای که شتر با بارش روی آن گم میشود!
گاز کثیف!
زمینی که وقتی روی آن راه میروی، دانه های اشغال را زیر پایت احساس میکنی!
کانتر آشپزخانه که از دور هم مشخص است لکه های غذای روی آن!
فقط برای چند روز کاری در منزل انجام ندادن، همچین بلایی به سر خانه آورده است!
حس فمینیستی ام گل میکند و با خودم میگویم: مرد! تو نباید بگی حالا که این زن بیچاره ی من کارش اینجوری شده، من پاشم یه دستی بکشم به اینجا؟ اینم شانس ماعه؟ اصلا کی گفته که همه ی اینکارارو من باید انجام بدم؟ یعنی من هم بیرون کار کنم، هم غذا بپزم، هم ظرف بشورم، هم لباسارو مرتب کنم، هم جارو پارو کنم، دیگه چرا ازدواج کردم پس؟ اصلا کی گفته که اینکارا فقط برای زن خونه ست؟ و هزاران غر درونی دیگه که احتمالا متاثر از صحبت های همکاران شیفت و خستگی ها و اینها بوده که از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم به جای اینکه خودم را با این افکار اذیت کنم، فیلم ضبط شدهی کلاس مبانی نوشتنم را بیاورم و ایرپادهایم را در گوش بگذارم و ذهنم را با شنیدن آن جلسه ای که بخشی اش را غایب بودم مشغول کنم تا از این ماجرا عبور کند و الا احتمالا به دعوای اساسی ای ختم میشد! البته که خودم قبول داشتم که کارم درست نبوده است و اگر طبق روتین و نظم قبلی ام پیش میرفتم الان با همچین پدیدهای روبرو نبودم ولی این موضوع چیزی از این نکته کم نمیکرد که من هم یک آدمم و حق دارم که گاهی خسته باشم و حوصله ی انجام کاری را نداشته باشم. مخصوصا ما زن ها که به لطف تغییرات مداوم هورمونی مان این موضوع را به خوبی درک خواهیم کرد!
هم اکنون بعد از برق انداختن اشپزخانه، ولو روی زمین محوطهی فرماندهیام به این فکر میکنم که برای شام فردا که مهمان دارم چه درست کنم که از آنجایی که صبح شیفتم زودتر آماده شود و بی دردسر تر باشد..
تمرین مبانی نوشتن را هم باید زودتر تمام کنم و فردا قبل از ساعت مقرر یعنی ساعت ۱۸ ارسال کنم..
کلاس عربی ام بعد از بهبودی کسالت مربی قرار است بالاخره بعد از سه هفته تعطیلی، فردا ساعت ۱۸ تا ۲۰ برقرار باشد. خدا کند مهمان ها کمی دیرتر برسند! باید مطالبش را هم مروری داشته باشم..
و اما زندگی، سرشار از لحظات بالا و پایینیست که همگی تجربه شان کرده ایم.
در این حدودا ۸ ماهی که از دوران طاقت فرسای طرحم میگذرد، ادامه دادن در عین درک نشدن را بسیار زیاد تجربه کردهام اما به شما این اطمینان را میدهم که إن مع العسر یسرا همیشه در زندگی جاریست اگر به خدا و آزمایش هایش اعتماد داشته باشیم :)
+ این یادداشت صرفا جنبه ی تمرین و «ادب از که آموختی؟ از بی ادبان» داشت و فاقد هرگونه ارزش دیگریست.
لطفا شما اینگونه نباشید. باتشکر.🤌🏻🚶🏻♂