فردا صبح شیفتم و طبیعتاً باید بخوابم، اما همهی ذهنم درگیر اینه که مگه شما چقدر امکانات دارید که به این تعداد از مجروحین رسیدگی کنید؟
ما در کشور خودمان در شرایط معمولی سِرُم کم داریم، شما چه میکنید با این تعداد مجروح؟
مگه چقدر گاز و چسب و دستکش و نخ برای سوچور و پانسمان دارید؟
اصلا مگه چقدر داروی ذخیره دارید؟
به چِست تیوبی (chest tube) که درون قفسهی سینهی فرد زخمی قرار دادهاند نگاه میکنم و به این فکر میکنم که تعدادی از مجروحین قطعا بخاطر کمبود تجهیزات و امکانات جان خواهند داد و اگر تجهیزات بود، امکان حفظ حیاتشان فراهم میشد.....
+ چست تیوب، لولهایست که برای خروج مایع آزاد درون قفسهسینهی فرد، قرار داده میشود.
+شرح غم تو، شرح یه بغضه..
بغضی که با من هست تا روز قیامت..
این غم زیاده.. این غم زیاده..
که اشک میریزم واسه تو بیاراده..
#فلسطین
هدایت شده از راه پُر اُمید🪴
قال أمير المؤمنين(ع): و ستأتي اليهود من الغرب لانشاء دولتهم بفلسطين. قال الناس: يا أبا الحسن أني تكون العرب؟ أجاب: آنذاك تكون مفككة القوي مفككة العري غير متكاتفة و غير مترادفة. ثم سئل (ع):
أ يطول هذا البلاء؟ قال: لا حتي إذا أطلقت العرب أعنتها و رجعت إليها عوازم احلامها عندئذ يفتح علي يدهم فلسطين و تخرج العرب ظافرة و موحدة، و ستأتي النجدة من العراق كتب علي راياتها القوة، و تشترك العرب و الإسلام كافة لتخلص فلسطين معركة و أي معركة في جل البحر تخوض الناس في الدماء و يمشي الجريح علي القتيل. ثم قال (ع): و ستفعل العرب ثلاثا و في الرابعة يعلم اللّه ما في نفوسهم من الثبات و الايمان فيرفرف علي رءوسهم النصر: ثم قال: و ايم اللّه يذبحون ذبح النعاج حتي لا يبقي يهودي في فلسطين.»
«اميرمؤمنان (ع) فرموده: يهود براي تشكيل دولت خود در فلسطين، از غرب خواهند آمد.
عرضه داشتند: يا اباالحسن! پس عربها در آن موقع كجا خواهند بود؟
فرمود: در آن زمان عربها نيروهايشان از هم پاشيده و ارتباط آنها از هم گسيخته، و متّحد و هماهنگ نيستند.
از آن حضرت سؤال شد: آيا اين بلا و گرفتاري طولاني خواهد بود؟
فرمود: نه، تا زماني كه عربها زمام اُمور خودشان را از نفوذ ديگران رها ساخته و تصميم هاي جدّي آنان دوباره تجديد شود آنگاه سرزمين فلسطين به دست آنها فتح خواهد شد، و عربها پيروز و متّحد خواهند گرديد، و نيروهاي كمكي از ـ طريق ـ سرزمين عراق به آنان خواهد رسيد كه بر روي پرچم هايشان نوشته شده:«القوّة»و عربها و ساير مسلمانان همگي مشتركاً براي نجات فلسطين قيام خواهند كرد ـ و با يهوديان خواهند جنگيد ـ و چه جنگ بسيار سختي كه در وقت مقابله با يكديگر در بخش عظيمي از دريا روي خواهد داد كه در اثر آن مردمان در خون شناور شده و افراد مجروح بر روي اجساد كشته ها عبور كنند.
آنگاه فرمود: و عربها سه بار با يهود مي جنگند، و در مرحله چهارم كه خداوند ثبات قدم و ايمان و صداقت آنها را دانست هماي پيروزي بر سرشان سايه مي افكند.
بعد از آن فرمود: به خداي بزرگ سوگند كه يهوديان مانند گوسفند كشته مي شوند تا جايي كه حتّي يك نفر يهودي هم در فلسطين باقي نخواهد ماند.»
تصویر این کفشها را برای خودم ذخیره کردهام تا بعد از فارغ شدنم از شیفت و جلسات و تحویل نوشتنیهای مهم امروز، دربارهشان بنویسم..
قصهها در ذهنم پروانه شدهاند و میچرخند..
از هر جهت که به آن نگاه میکنم، قصهی تازهای میجوشد..
کاش من آنجا بودم.
#فلسطین
+ عکاسَش، شکارچی خوبی بوده است.
تمام جزییات مربوط به یک قصه را درون تصویر جای داده است!
راشِدون
تصویر این کفشها را برای خودم ذخیره کردهام تا بعد از فارغ شدنم از شیفت و جلسات و تحویل نوشتنیهای م
.
اما گفتم شیفت!
شیفت امروز عجیب خلوت بود.
وسط استراحتهای گاه و بیگاهِ حین جراحی، به شبنامهای که قرار است بنویسم و باید هرچه زودتر تحویل بدهم، فکر میکردم.
چطور شروعش کنم؟
از چه بگویم که برای خوانندهاش در عین جذابیت، خستهکننده هم نشود؟
چطور تمامش کنم که تاثیرگذار باشد؟
به یاد شلوغی بیمارستان غزه افتادم.
ناگهان به خودم آمدم که مگر تاثیرگذاریاش دست توست؟
بسم الله بگو و قلم را به حرکت دربیاور.
باقیاش را بسپار به همان خدایی که ما را کفایت میکند.
شیفت را تحویل داده و قید ناهار خوشمزهای که از دیشب آماده کردهام را میزنم. از دیشب بجز کمی آب و یک عدد ساقهطلایی، چیز دیگری نخوردهام یعنی درواقع نتوانستم که بخورم. بیرون بیمارستان در کافهای مینشینم و چیز مختصری سفارش میدهم تا قند خونم به جای خودش برگردد. صدای برخورد قطرات آب توجهم را جلب میکند. سرم را به سمت پنجرهاش برمیگردانم. باران خودش را وحشیانه به زمین میکوبد. شاید او هم دارد با عزای عمومی همراهی میکند. دفتر و خودکار را جلویم میگذارم و مینویسم:
سلام.
چه میکنید اگر الان زنگ خانهتان به صدا دربیاید و کسی را اسلحه به دست، پشت درب ببینید که ادعای مالکیت خانهتان را دارد؟ آن هم بدون یک سند قانونی!
و ...
#فلسطین
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای اِسکِراب آبی!
چقدر دلم خواست جای تو بودم. میبوسیدمش و محکم به آغوش میگرفتمش
و برایش از روزهای سبز بعد از ظهور میگفتم.
از روزهای آرام بدون اسرائیل.
از روزهای انتقامِ منتقم.
بمیرم برای لرزش بیاختیار تن کوچکت.
#فلسطین