خوب می دانستم که جنگ از همین جا شروع می شود؛ از آخرین خداحافظی با مادر. از آغوش گرم مادر که آتش هزار و یک جنگ جهانی را خاموش می کند. از بوسیدن دست زمخت و خشن پدر. از مغز گردوهایی که مادرت می گذارد در جیب لباس نظامی ات و می گوید: «به دوستانت هم بده...» از صدای دختر کوچکت که از پنجره صدایت می کند و تو پشت سرت را نگاه نمی کنی.
نه. جنگ از وسط جنگ شروع نمی شود.
جنگ گاهی از وسط یک خانۀ قدیمی شروع می شود.
#کتاب ❞«آخرین روز جنگ»
(روایتی زنانه در قلب جنگ ۳۳ روزهی اسرائیل با حزبالله لبنان)
+ کتابی که این روزها میخوانم :)
ام حسن به زحمت وزن سنگینش را می کشید بالا از کامیون. اگر جنگ نبود محال بود بتواند برود بالا. لبخند تلخی زدم. جنگ آدم ها را قوی می کند انگار. این قدر که حتی ام حسن هم مثل گنجشک از کامیون می کشد بالا.
❞«آخرین روز جنگ»
الدُّعَاءُ یَرُدُّ الْقَضَاءَ
وَ قَدْ أُبْرِمَ إِبْرَاماً
دعا قضا را رد میکند، اگر چه ثبت و ضبط شده باشد
-بدبختانه ما نجنگیدیم!
+ چرا بدبختانه؟
-چون عواقبش را داریم میکشیم بیاینکه
مزهی قهرمانی یا شکست شرافتمندانه را چشیده باشیم :)
❞سووشون