چون رها از منجنیق آمد خلیل
آمد از دربار عزت جبرئیل
گفت هل لک حاجة یا مجتبا
گفت اما منک یا جبریل لا
من ندارم حاجتی از هیچکس
با یکی کار من افتاده است و بس
هین ادب بنگر که در آن تنگنای
لب به حاجت هم نه بگشود از خدای
عرض حاجت در اشاره درج کرد
داد تصریح و کنایت خرج کرد
گفت با او جبرئیل ای پادشاه
پس ز هرکس باشدت حاجت بخواه
گفت اینجا هست نامحرم مقال
علمه بالحال حسبی بالسئوال
این عبارتهای بیمعنی استی
او بمعنی بی سخن داناستی
من نمی دانم چه خواهم زآن جناب
بهر خود والله اعلم بالصواب
گر سزاوار من آمد سوختن
لب ز دفع او بباید دوختن
ور نخواهد سوزد آن شه پیکرم
هم نسوزاند به آتش گر درم
می تواند آتشم گلشن کند
شعله ها را شاخ نسترون کند
چون قضای او رضای جان ماست
آتش گلشن همه یکسان ماست
من نمی خواهم جز آنچه خواهد او
حال من می بیند و می داند او
آنچه داند لایق من آن کند
خواه ویران خواه آبادان کند
او اگر خواهد بسوزاند مرا
من کجا بگریزم از آتش کجا...
❞ملا احمد نراقی
از علاقهمندیهام اینه که
برم کشورهای نامسلمون
و مردم مسلمونشونو ببینم
باهاشون صحبت کنم
از چالشهاشون بپرسم
از هزینههایی که بابت مسلمون بودنشون میدن
از لذتهای مسلمون بودنشون
از اینکه اسلام رو کجا یادگرفتن
و ...
+ یه روز میرسه که هممون دور هم جمع بشیم و مولاعلی سخنران اون جمع باشن :)
+ یه روز میرسه که بفهمیم
از مرحلهی عمل به مناسک دینی و اشاعهی قوانین شریعت گذشتیم و در مرحلهی اقامهی دین قرار داریم....
#اقامهیدین، یعنی دینِ حقیقی را در تمام ابعاد و جزییات یک زندگی نشان دادن و تمام اجزا و شرایط و آثارش را به وجود آوردن..
شبیه آدمهایی که در مسیرِ کار برای اسلام و انقلاب،
در یکسال، به اندازهی ده سال پیر میشوند..
+من ادعایی ندارم. اما این دمپایی روزی به سخن در میآید و شهادت میدهد.
کاش لااقل حرفهایش آبی باشد بر آتش وجودمان..
تقریبا یک سال میگذرد از زمانی که آن را
به قصد استفاده در اتاق عمل خریدم و در تمام شیفت ها همراهم بوده و حالا اینطور آش و لاش شده است..
جسم و روح و روانم چه شده است؟
فقط خدا داند...
#طرحنوشت