راشِدون
غسل کردیم، وضو گرفتیم و رفتیم رای دادیم الحمدلله :) #انتخابات
طرف نمیخواست مهر بزنه
گفتم وا چرا مهر نمیزنین :/
گفت عه بزنم؟
با افتخار شناسنامه رو دادم بهش و گفتم حتماا
تو را با غیر می بینم، صدایم در نمیآید
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید
نشستم، باده خوردم، خون گریستم، کنجی افتادم
تحمل میرود، اما شبِ غم سر نمیآید
توانم وصفِ جورِ مرگ و صد دشوارتر زان، لیک
چه گویم جورِ هجرت؟ چون به گفتن در نمی آید..
چه سود از شرحِ این دیوانگی ها بیقراری ها ؟
تو مه، بیمهری و حرفِ مَنَت باور نمیآید
ز دست و پای دل، بَرگیر این زنجیرِ جور ای زلف!
که این دیوانه گر عاقل شود، دیگر نمیآید :)
دلم در دوریات خون شد، بیا در اشکِ چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید
❞مهدی اخوان ثالث
راشِدون
#طرحنوشت
+ فقط شوق خدمت میتونه پاهای خستهمو
دوباره بکشونه اینجا ....
مثلا دعای خیر اون پیرزن موقع رفتنش..
یا حال خوب اون دختربچه وقتی از شدت ترس نمیومد توی اتاق عمل و آخرش از توی کیفم یه شکلات درآوردم دادم بهش. دلم نمیخواست تا آخر عمرش ترس از اتاق عمل داشته باشه..
یا اون خانومی که پرید بغلشو شروع کرد به ماچ کردن. گفت به روح مامانم سر نماز دعات میکنم.
یا کیان ۱۲ ساله ای که یه روز درمیون برا تعویض پانسمان دستش با یه لبخند گنده میومد میگفت سلام خانوم نساج.
یا وقتی سردار الف زنگ زد برا یه مریض تصادفی و وقتی رفتم بالاسرش کسی رو نداشت و کاراشو پیگیری کردیم تا همراهاش از نگرانی در بیان و از تهران برسن.
همین لحظات هستن که شاید
جبران کنن بخشی از فشارها و له شدنها رو..
من همونی ام که ساعت یازده و نیم، دوازده ، سر عمل TURP وقتی گشنهم میشه و یاد ناهارم میفتم تازه یادم میاد که از دیشب برای ناهار امروز آبگوشت بار گذاشته بودم، زیرشو خاموش نکردم هنوز
و نذر صلوات میگیرم که خونه نرفته باشه رو هوا.....
اونوقت تو از من انتظار داری وقتی بهت گفتم باهات تماس میگیرم،
یادم بمونه که باهات تماس بگیرم؟
یا للعجب.....
#طرحنوشت
+ میدونی چیشد؟
پریروز از شیفت لانگ برگشته بودم
مواد آبگوشت رو سر هم کردم گذاشتم رو گازِ مطبخ
بعدش اینقدر خسته و له بودم
گفتم فقط برم یه کم دراز بکشم
که تا ظهر فرداش دیگه یادم رفت که
اصن آبگوشتی وجود دارد..
اصلن راستش فکر میکنم که قسمت نبود اون آبگوشت به کمال برسه :)
(البته این اولین باره همچین اتفاقی میفته و امیدوارم دیگه با همچین چیز سمی روبرو نشم )
ز اندازه بیرون تشنهام، ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن، وان گه بده اصحاب را
من نیز چشم از خواب خوش، بر مینکردم پیش از این
روز فراق دوستان، شب خوش بگفتم خواب را
هر پارسا را کان صنم، در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند، باطل کند محراب را
من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن
گر وی به تیرم میزند استادهام نُشّاب را
مقدار یار همنفس، چون من نداند هیچ کس
ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را :)
وقتی در آبی تا میان دستی و پایی میزدم
اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را
امروز حالی غرقهام تا با کناری اوفتم
آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
گر بیوفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی
کان کافر اعدا میکشد وین سنگ دل احباب را
فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را
سعدی! چو جورش میبری، نزدیک او دیگر مرو
ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را :) ...
❞سعدی