#وعدهیصادق
فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ
فَلَا أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ
وَلَا يَتَسَاءَلُونَ (مومنون، ۱۰۱)
وقتی در شیپور قیامت بدمند، در آن روز،
نه بینشان روابط قوموخویشی باقی میماند
و نه برای کمکخواستن،
حالی از هم میپرسند!
+ هروقت خواستی بخاطر کسی،
هرچقدر که برات عزیزه،
پشتِ پا به خدا بزنی
و خلاف چیزی که ازت خواسته عمل کنی،
یاد این وعدهی خدا بیفت :)
+نماز روز آخر ماه ذیالحجه رو خوندم و آخیش.. خداروشکر که روزیمون شد امسال.. خداروشکر که بازم به محرمش رسیدیم...
«نَهَيتُکُم عَن هَذِهِ الحکومةِ فَأَبَيتُم عَلَيَّ إِباءَ المُنابِذینَ حَتَّی صَرَفتُ رَأیی إِلَی هَوَاکُم»
شما را از حكميت [مذاکره با معاویه] بازداشتم؛ پس برای من خودسری کردید چونان خودسری پیمانشکنان، تا ناگزیر تصمیم خویش را با هوس شما هماهنگ کردم.
نهج البلاغة، خطبهٔ ۳۶
دو خط روضهی شب هشتم:
ریز ریزی ولی عزیزی تو
چه کنم از عبا نریزی تو...
آه حسین....
آخ
بنا نبود که آفت به باغ ما بزند
پسر بزرگ نکردم که دست و پا بزند
بلند شو پسرم
ای عصای پیری من....
آه حسین...
امشب صدقه برایِ قلبِ نازنینِ امام زمان سلام الله علیه فراموش نشه...
فرمود هر جایی روضه یِ عموجانم ابالفضل خونده بشه من خودم رو سراسیمه میرسونم! نفرمود خودم رو میرسونم بلکه سراسیمه خودم رو میرسونم...
داشتم به این حالتِ سراسیمِگی فکر میکردم که چرا آقاجان چنین فرمود؟ در مقتل دیدم آخه جدش اباعبدالله سراسیمه خودش رو به پیکرِ پاره پاره یِ ابالفضل رسوند.
#خدایا!
امشب به حقِ ابالفضل، به همه مردانِ ما غیرتِ ابالفضلی عنایت بفرما.
کربلایی نریمان پناهی-868713003591590142_111096210571991.mp3
زمان:
حجم:
8M
حسین جان
این صورت، عاشورا نذرِ توست..
هر زخمی بهش حلاله..
این سینه، عاشورا نذرِ توست..
هر ضربه ای بهش رواست..
این جان، عاشورا برایِ توست..
بیا به طلبش..
بیا طلبت رو از من بگیر..
بیا و حسابت رو صاف کن...
شب و روزِ عاشورا بگو حسین جان!
من یک سال هر وقت لنگ شدم اومدم سراغت و کَشکولم رو پر کردی
ولی امشب و امروز هیچی نمیخوام!
فقط اومدم گریه کنم و به سینه بزنم
به سر و صورتم در عزایِ تو لطمه بزنم...
آه حسین....
از خدا میخوام که من رو در غمت عاشورا دق مرگ کنه و برات بمیرم!
بگو حسین جان من امروز هیچ نذری ندارم!
یک سال من طلب کردم و تو عنایت کردی
حالا امروز تو طلب کن و من نثارت کنم!
تو امروز از جانم رو طلب کن در غمت
منم اجابت کنم!
حسین جان من یک سال مالِ گناه و نَفسانیتِ خودم یا مالِ مردم بودم اما امروز عاشورا میخوام در تَمَلُّکِ تو باشم!
مالِ تو باشم!
امروز هیچی جز مردن و سوختنِ در غمت نمیخوام...
آخ حسین......
در راه خطا مباد فرسوده شوی
یا اینکه اسیر کار بیهوده شوی
از برکت راهِ کربلا، پاک شدی
ای دل نکند دوباره آلوده شوی
#عاصی_خراسانی
بووومببببب!
با صدای بلند انفجار از خواب پریدم.
در و پنجره لرزید، صدای دزدگیر ماشینها در آمد.
نمیدانستم خواب میبینم یا همه چیز واقعی هست. چند لحظه اطرافم را چک کردم. بلند شوم بروم بیرون؟ نه لباس بپوشم بروم بالا؟ وای گوشیم خاموش شده است. کاش همان دیشب میزدم به شارژ. وای علی را چه کنم؟ نکند استرس بگیرد؟ چشمانش چند ثانیه باز شد و دوباره خوابید. بیدارش کنم ببرمش؟ دیدی آخر ساک وسایل ضروری نیازت شد! وای چی بپوشم؟ باران میآید و هوا سرد است. لرزی عجیب به تنم نشسته بود. صدای قلبم را میشنیدم. ضربانش را هم حس میکردم. انگار که قلبم در دهانم بتپد. با هر تپشش تمام وجودم میلرزید. از شنیدن آن حجم صدا بود. از اینکه کجا را زدهاند؟ مگر ما وسط تفاهم و اینها نبودیم؟ باز شروع شد؟ اصلا چرا اینجا را زدند؟ چند ثانیه بعد بوق ماشینها تمام شد. نمیدانستم در خانه بمانم یا امکان حملهی مجدد وجود دارد و باید از خانه خارج شویم. تند تند لباس پوشیدم، آمدم علی را بلند کنم و برویم که یکهو یادم آمد مهندس آنور خوابیده است. با تعجب رفتم بالا سرش و گفتم: بیداری؟ صدا رو نشنیدی؟ چی بود صدا؟ پاشو لباس بپوش بریم دیگه خطرناکه حمله کردن!!
هنوز قلبم شدید میزد، دستانم یخ کرده بودند و میلرزید. به این فکر میکردم که حالا توی این بارون باید کجا برویم.
گفت: حمله کردن؟ خواب دیدی. صدای رعد و برق بود!
نمیدانم چند بار بعد از گفتن این جمله اش رفتم بیرون را چک کردم، ریزش باران را دیدم، خلوتی کوچه و خیابان را دیدم، اینکه کسی بیرون نیامده است را چک کردم و بهش گفتم: جدی داری میگی؟ تو خودت صدای اسمون رو شنیدی؟ مطمئنی؟ باور کن در و پنجره ها همه لرزید. نداشتیم همچین چیزی هیچوقت!
و او هم هربار گفت: اره بابا، خیالاتی شدی، خواب دیدی، رعد و برقه، آسمون قلبمه بود، چیزی نیست بخواب!
برای چند لحظه حس کردم خالی کردم. چند نفس عمیق کشیدم. رفتم سرویس و آمدم که گوشیام را به شارژ بزنم و چک کنمش بلکه کمی از این حال و هوا خارج شوم. یکی از گروه ها را باز کردم و دیدم عکس رهبر شهید را گذاشتهاند و طرحی از روز تشییع! دلم میخواست زار بزنم. یعنی همین؟ یک روز صبح همچین صدایی آمد و تمام؟ بعدش دیگر تو را نداشتیم؟
چه ساده حیات تمام شد و چه پیچیده زندگی ادامه پیدا کرد...
جنگ نوشت
روز صد و بیست و چهارم
https://eitaa.com/alrahill/4737
💔💔💔
ای آقا..
مداحی حاج محمود پخش میشه
اونجا که میخونه
نمیشه باورم که وقت رفتنه..
آهسته تر برو
بذار منم باهات بیام
حسین دیگه نمیکشه
پاهام که پا به پات بیام...