eitaa logo
راشِدون
211 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
230 ویدیو
16 فایل
اگردنیاراغاری‌تصورکنیم‌وماانسانهای‌اولیه‌‌ای باشیم‌ که‌کمی‌رشدکرده وصاحب‌تکنولوژی‌شده‌ایم هنوزهم‌برای‌بقاواثرگذاری،به‌نوشتن‌نیازداریم. مهمان«کارشناس‌اتاق‌عملی»هستیدکه جهان‌معمولی‌وفهم‌ناکاملش رابه‌ کلمه تبدیل میکند محب‌مولا‌علی/همسر/مادر/دانشجومعماری
مشاهده در ایتا
دانلود
به او مدیونم که نماز صبح بیدار می‌شوم و برای شیفت‌ها خواب نمانده و به موقع می‌رسم. بیدار شده نشده، لباس پوشیده نپوشیده، او بیدار است. انگار بو می‌کشد نبودنم را. بغلش کردم، کوله‌ی وسایلش را پشتش انداختم و راهی منزل مادربزرگش شدیم. این روزها چیزی حالم را خوب نگه‌می‌دارد با اینکه هم خیلی کم می‌خوابم و هم خیلی زیاد کار می‌کنم. لطف و توجه خدا و نعمت وجود اوست. امروز شیفت صبح بودم و عصر آنکال. دیروز آخرهای شیفت مشخص شد که امروز شلوغ و پر از جراحی خواهد بود. نه تنها نمی‌توانستم کمی زودتر خارج شوم، بلکه احتمالا تا عصر هم باید می‌ماندم. نگران او بودم. طولانی ترین زمان دور بودنمان از هم صبح تا ظهر بود. همه چیز را به خدا سپردم و راهی شدم. و خدا نه تنها برای تمام دغدغه‌ها و نگرانی‌هایمان کافیست، بلکه بهترین جبران کننده است و طوری برنامه ریزی می‌کند که کمترین ضرری نبینیم. این روزها از شیفت که برمی‌گردم، انگیزه‌هایم فرق می‌کند. با دلتنگی فراوان به شوق دیدن او می‌آیم و با دیدن ذوقش هنگام وارد شدنم، دیگر هیچ سکانس تاریکی وجود ندارد و همه‌جا پر از نور می‌شود. پر از نور زندگی ❤️ الحمدلله علی کل حال + کمد قشنگم توی اتاق عمل که هر بار دیدنش حالمو خوب میکنه :)
ولی واقعا سخته که تویی که توی یه محیط سخت با سینیور های سخت گیر کار کردی و حالا همه جوره راه افتادی و به کار مسلط هستی و حواست به همه چیز هست و به جزییات اهمیت میدی و فوق العاده مسئولیت پذیر و سریع شدی، حالا توی همین نقطه، با جونیورهای تازه وارد که هیچی بلد نیستن، گیجن، زبون درازن، بی‌ادبن، بی مسئولیتن، طلبکارن و زود خسته میشن، جوری کار کنی که هم آرامش خودت رو از اینکه کارت بیشتر و طولانی تر میشه حفظ کنی، هم غیرمستقیم بهشون آموزش بدی، هم راه بندازیشون، هم اون حس بد که از سینیورهای خودت می‌گرفتی رو بهشون منتقل نکنی، هم یجوری بهشون بفهمونی که باید دست از اون ویژگی‌های منفی قبلی بردارن و تغییر رو بپذیرن که این نه تنها سخت گیری نیست بلکه هم به نفع خودشونه و هم به نفع بقیه. + طرح رفتن شاید سخت‌ترین دوران زندگی بچه‌های علوم پزشکی باشه، ولی اگه حواس جمع باشی، آخرش ققنوسی میشی که از دل این سختی به پرواز در میاد.
پیام زندگی پرماجرای علی‌بن‌موسی‌الرضا: «مبارزه‌ی دائمیِ خستگی‌ناپذیر»
طرف کلی دندون خراب توی دهنشه، هنوز نرفته خودشو بیمه کنه واسه سال‌های آینده‌اش، هنوز خیلی جاها سفر نرفته، توی هیچ صندوق مالی سرمایه‌گذاری نکرده، بعد داره همه زورشو می‌زنه که قسطی و با این جیب اون جیب کردن گوشی آیفون بخره.. اونم در حالیکه درآمدش نه از تولید محتواست و نه از عکاسی. چرا؟ به کجا داریم میریم؟ تا کجا قراره مدیا واسمون تصمیم بگیره؟
یکی از نکات مهم برنامه ریزی یک خانم که به شدت مشغله داره، اینه که جلوی «بلعیده شدن کل روز توسط کار خونه» رو بگیریم..
تلفنش زنگ خورد قلبم از جا کنده شد.. نوای آروم و بی‌کلامِ باید برخاست پرتم کرد به روزهای تلخ.. من از شنیدن هرچیزی که یاد اون روزها بندازتم، فرار می‌کنم. فرار می‌کنم و به مولا پناه می‌برم. فرار می‌کنم و خودم رو در آغوش باز اباعبدالله رها می‌کنم. فرار می‌کنم به رویاهایم و خودم رو تصور میکنم درحالیکه من نیز هم... به قول آقای شهید، گاهی دل از غم مالامال می‌شه غم‌هایی هست که کوه‌ها رو می‌شکنه اما انسان مومن رو نمی‌تونه. قدم‌ها رو باید محکم برداشت راه رو باید ادامه داد..
روز ۱۷۲ ام.
با تو در عهدیم تا صبح ظهور..
تنها چیزی که می‌تونه حالمو بلافاصله بعد از یه شیفت سخت و پر کار، خوب کنه: نارنگی سبز‌ محبوبم بوش رو میتونین تصور کنین ؟😋
پسر ۱۵ ماهه‌ام یاد گرفته است جلوی عکست که قرار می‌گیرد، طوری که معلوم است دارد با تمرکز این ‌کار را انجام می‌دهد، دهانش را باز می‌کند، چشمانش را درشت می‌کند، ( آ ) را که برایش راحت ‌تر است اول کمی کشیده می‌گوید و بعد از جایی انتهای گلویش که ‌نمیدانم چطور آن‌جا را تشخیص داده و یافته است، می‌گوید : ( قا ). ترجمه‌اش می‌شود: ( آقا ). اینطور نبود که بایستم جلوی عکست و حالا هی بگویم آقا و او تکرار کند تا یادبگیرد! دو روز پیش دیدم خودش جلوی عکس که قرار گرفت، این صدا را از خودش در آورد و عکس را بوسید. هرجا که صدای شعار دادن و سرودهای انقلابی و حماسی را بشنود یا فیلم جماعتی را ببیند که پرچم دست گرفته‌اند، دستانش را بالا می‌آورد و به حالت شعارگونه‌ای تکان می‌دهد و با زبان بی‌زبانی‌اش همراهی می‌کند. دیشب دیدم وقتی سرودهای شبکه‌ی خبر شروع شد، کیف کوچک دوران کودکی‌ام را که در سبد اسباب بازی هایش بود را برداشته و به مثابه‌ی پرچم آن را در هوا تکان می‌دهد. این درحالیست که وقتی موزیکی می‌شنود، بدون آنکه آموزش خاصی دیده باشد خودش بلند میشود و با تکان دادن پاهایش بطور نامتناوبی و چرخیدن دور خودش، پاپا میکند و دست می‌زند. از آن ور وقتی صدای مداحی می‌شنود هم حتی اگر خیلی خیلی دور و مبهم و آهسته باشد، بطور خودجوش دو دستی و تند تند و نامنظم به شکم و سینه‌اش می‌زند. نمیدانم در این ۱۵ ماه، خاصتا این روزها و شب‌ها این بچه‌ها تحت آموزش مستقیم چه چیزهایی بودند، ولی میدانم قطعا حضور در جمع‌های انقلابی شب‌ها در میدان، آنچنان تاثیری روی این بچه‌ها گذاشته است که تقریبا همه‌شان این چیزها را بدون اینکه آموزش مستقیمی ببینند، تشخیص داده، تفکیک کرده و متناسب با هرکدام، رفتار خاصش را انجام می‌دهند. شب‌های جنگ که نه. شب‌های تربیت.. /روز صد و هفتاد و هفتمی است که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد/ + ما نتیجه اتفاق‌هایی هستیم که در زندگی تجربه کرده‌ایم..