تلفنش زنگ خورد
قلبم از جا کنده شد..
نوای آروم و بیکلامِ باید برخاست
پرتم کرد به روزهای تلخ..
من از شنیدن هرچیزی که یاد اون روزها بندازتم، فرار میکنم. فرار میکنم و به مولا پناه میبرم. فرار میکنم و خودم رو در آغوش باز اباعبدالله رها میکنم.
فرار میکنم به رویاهایم و
خودم رو تصور میکنم درحالیکه من نیز هم...
به قول آقای شهید،
گاهی دل از غم مالامال میشه
غمهایی هست که کوهها رو میشکنه
اما انسان مومن رو نمیتونه.
قدمها رو باید محکم برداشت
راه رو باید ادامه داد..
#اتاقعمل
پسر ۱۵ ماههام یاد گرفته است جلوی عکست که قرار میگیرد، طوری که معلوم است دارد با تمرکز این کار را انجام میدهد، دهانش را باز میکند، چشمانش را درشت میکند، ( آ ) را که برایش راحت تر است اول کمی کشیده میگوید و بعد از جایی انتهای گلویش که نمیدانم چطور آنجا را تشخیص داده و یافته است، میگوید : ( قا ). ترجمهاش میشود: ( آقا ).
اینطور نبود که بایستم جلوی عکست و حالا هی بگویم آقا و او تکرار کند تا یادبگیرد!
دو روز پیش دیدم خودش جلوی عکس که قرار گرفت، این صدا را از خودش در آورد و عکس را بوسید.
هرجا که صدای شعار دادن و سرودهای انقلابی و حماسی را بشنود یا فیلم جماعتی را ببیند که پرچم دست گرفتهاند، دستانش را بالا میآورد و به حالت شعارگونهای تکان میدهد و با زبان بیزبانیاش همراهی میکند. دیشب دیدم وقتی سرودهای شبکهی خبر شروع شد، کیف کوچک دوران کودکیام را که در سبد اسباب بازی هایش بود را برداشته و به مثابهی پرچم آن را در هوا تکان میدهد.
این درحالیست که وقتی موزیکی میشنود، بدون آنکه آموزش خاصی دیده باشد خودش بلند میشود و با تکان دادن پاهایش بطور نامتناوبی و چرخیدن دور خودش، پاپا میکند و دست میزند.
از آن ور وقتی صدای مداحی میشنود هم حتی اگر خیلی خیلی دور و مبهم و آهسته باشد، بطور خودجوش دو دستی و تند تند و نامنظم به شکم و سینهاش میزند.
نمیدانم در این ۱۵ ماه، خاصتا این روزها و شبها این بچهها تحت آموزش مستقیم چه چیزهایی بودند،
ولی میدانم قطعا حضور در جمعهای انقلابی شبها در میدان، آنچنان تاثیری روی این بچهها گذاشته است که تقریبا همهشان این چیزها را بدون اینکه آموزش مستقیمی ببینند، تشخیص داده، تفکیک کرده و متناسب با هرکدام، رفتار خاصش را انجام میدهند.
شبهای جنگ که نه.
شبهای تربیت..
/روز صد و هفتاد و هفتمی است که
سیدعلی خامنهای، پیشوند #شهید دارد/
+ ما نتیجه اتفاقهایی هستیم که در زندگی تجربه کردهایم..
آنها که راهِ دراز و وقت کم را فهمیدهاند،
مجبورند که خود را زیاد کنند و رُشد بدهند.
- 📚راه رشد -
هدایت شده از گاه گدار
«آقای ایران» ویژهنامهای است درباره رهبر شهید و آقای عزیز ما.
در همه روزهایی که تهران داشت بمباران میشد، ما داشتیم کلمه کلمه این ویژهنامه را میساختیم.
با آدمهایی که دسترسی بهشان سخت شده بود گفتگو میکردیم و از بعضیها یادداشت میگرفتیم.
حرفهای آقا را جستجو میکردیم و خط اتصال اندیشه آقا را در سخنرانیهایشان لابهلای صفحههای پر تراکم تاریخ پیدا میکردیم.
متنها را هزار بار میخواندیم، تصویرها را جابهجا میکردیم، دنبال عکسهای تازه از آقا بودیم و جزئیات گرافیکی کار را بالا و پایین میکردیم.
این ویژهنامه قبل از هر چیز عرض ارادت ماست به آقای شهید ایران که دوستش داشتیم و داریم.
بعدتر تلاشی است برای قدری نزدیک شدن به اندیشهها و نظرات رهبر شهید در ساحتهای مختلف.
راستش را بخواهید ما نگرانیم، نگران تحریف آقا. نگران مصادره آقا و نگران فهمهای کلیشهای از آقا.
این ویژهنامه تلاشی است برای عمیقتر و تازهتر فهمیدن آقا.
در فهرست اسامی آشنای زیادی میبینید. کسانی با گرایشهای مختلف سیاسی و فرهنگی. کسانی که سالها چیزی از سیاست و فرهنگ ایران دستشان بوده و حالا اینجا از آقا گفتهاند و تجربهها و خاطرهها و شناخت خودشان را تبدیل به کلمه کردهاند.
اینویژهنامه را قبل از هر کس و بیش از هر کس، تقدیم میکنیم به «آقای ایران» که تا وقتی در میان ما بود اجازه نداد دربارهاش حرف بزنیم.
👈 ویژهنامه را از اینجا تهیه کنید 👉
«محمدرضا جوان آراسته»
zil.ink/mrarasteh