امروز یکی از بیمارامون، یه خانومی بود که اومده بود برای اب مروارید چشم چپش. از این پیرزن گوگولیا بود. از اینا که قدشون کوتاهه، لپاشون افتاده، آروم و مهربونن. نمیتونست از چهارپایه بره بالا که روی تخت جراحی دراز بکشه، همکار خدماتمون از زیر بغل بلندش کرد و روی تخت نشوندش و دمپایی هاشو از پاهاش دراورد. پاهاشو گذاشتیم روی تخت. عملش که انجام شد، پانسمان روی چشم چپش گذاشتیم و گفتیم مادر جان پاشو بشین که بریم. اومدم کنارش. گفتم دستمو بگیر بلند شو. پاهای تپلشو آوردم پایین. به نظرم اومد پاهاش خیلی ورم دارن. بهش گفتم مادر باید بشینی روی این ویلچر که کنار تخته. میبینیش؟ گفت اون چشمم نمیبینه. دلم رفت براش. گفتم بیا ما کمکت میکنیم. اروم اوردیمش پایین. انگار پاهاش قفل شده بود. حتی یک قدم هم نمیتونست برداره. با همکار خدماتمون کمکش کردیم تا به سختی تونست بشینه. یکی یکی پاهاشو اوردم بالا و گذاشتم روی جاپایی ویلچر. از اتاق که خارج شدن، به این فکر کردم چقدر خوشبختم که یجایی هستم که میتونم به یکی از بندههای خدا حتی شده یذره کمک کنم. #خدایا ما رو در صحت و سلامتی کامل، شهید کن.. دستمون توی جیب خودمون باشه، رو پاهای خودمون راه بریم، خودمون غذا بخوریم، با چشمای خودمون ببینیم، با دهان خودمون نفس بکشیم و حرف بزنيم...
خدایا بابت همهی این چیزهایی که از خودت به ما بخشیدی، شکرت..
#اتاقعمل
سر عمل بحث هواپیما و پرواز شده بود. همکارم داشت میگفت من عاشق پروازم و تقریبا همه مدل پروازی رو امتحان کردم. گفتم من هروقت سوار هواپیما میشم، از اون بالا به این فکر میکنم که چقدر همه چیز از این بالا در ظاهر شبیه هم هست و چیزی که باعث تفاوت بین ادم ها و خونه ها و ماشین ها میشه دیگه شکل ظاهریشون نيست. دیگه از این بالا مهم نیست ماشینت چیه؟ خونهت چند متره؟ چه لباسایی تنته؟ چقدر طلا داری و ته حسابت چقدر مونده؟
یه کم سکوت کرد و با یه لبخندی گفت چه طرز نگاه قشنگی. راست میگیا. جراحمون هم از پشت ماسک با چینی که به چشماش از پشت عینک داده بود، معلوم بود داره لبخند میزنه و سرشو به نشونه تایید بالا پایین کرد.
+اره بابا بچهی آدم! از اونجا فقط این مهمه که از همهی اون چیزی که داری، چجوری استفاده میکنی. کشتی خودتو با این دغدغههات. بذار کنار فکر و خیالو که خدا از همشون بزرگتر و قویتره :)❤️
راشِدون
#روزنویسی
+روز ۱۹۳ ام
امروز وسط شیفت خبر شکار زیردریایی امریکایی رو خوندم و حس افتخار و خوشحالی داشتم. از شیفت که اومدم، رفتم دنبال علی خونه مادربزرگش که گفتن از ساعت یک خوابیده. برگشتم خونه و بساط ناهارو گذاشتم. به اتفاق مهندس ناهارو خوردیم و گفتم برم دنبالش شاید بیدار شده باشه. از صبح چیز خاصی نخورده بود. جدیدا اعتصاب غذایی میکنه و وقتی من نیستم غذا نمیخوره. همینکه من میام و بهش غذا میدم از دستم میخوره. رفتم کنارش دراز کشیدم. وسط خوابش یه کم شیر خورد و دوباره خوابید. ساعت سه و نیم دیگه بیدار شد. یه کم بازی کرد و چایی خوردیم و برگشتیم خونه. هوا خنک و دلپذیر شده. دوباره لباس پوشیدیم رفتیم برای خرید خونه. بعد از مدتها لباس گرم به علی پوشوندم. اومدیم از کالابرگ استفاده کنیم که بعد از قرار دادن وسایل مدنظر روی کانتر گفتن سیستم قطعه. حالمون گرفته شد و دیگه مجبور شدیم آزاد حساب کنیم و البته درس عبرت شد که اول ازشون بپرسیم وصله یا نه. ساعت پنج و نیم برگشتیم خونه. بارون شروع شده بود و دلم خواست آش بپزم. رشته و کشک هم جزو خرید های امروزم بود. سریع حبوبات، قلم، دو سه تیکه گوشت، پیاز سرخ کرده، سیر خرد شده و سبزی آش رو از فریزر دراوردم و همه رو با هم انداختم تو قابلمه و اب جوش ریختم سرش و گذاشتم همه با هم بپزه. همزمان سه تا پیاز رو خرد و سرخ کردم، سیر و نعناع رو جدا جدا تفت دادم و برای روی آش کنار گذاشتم. کشک رو هم توی یه قابلمه کوچیک اماده کردم. همزمان برای علی دو تا تخم مرغ کوچولو اب پز کردم و گذاشتم جلوش که بخوره و سرگرم بشه. بعد از همه اینکارا حدودای ساعت هفت اومدم بشینم به علی برسم که مامان زنگ زد و گفت کلاس عربی یک ساعت عقب افتاده و الان شروع شد تازه بیا سر کلاس. خوشحال شدم که از دستش ندادم. سریع انلاین شدم و با کلاس جلو رفتم. وسطاش به اش سر میزدم و همش میزدم، از پخت گوشت و قلم که مطمئن شدم، درشون اوردم و گوشت رو ریز ریزش کردم. نعناع رو داخلش ریختم و مزه اش رو تنظیم کردم. وقتش بود که رشته رو اضافه کنم. رشته ها رو داشتم میریختم که استاد صدام کرد که بگم مکالمهای که پخش شد، موضوعش چی بود. همزمان علی پایین پام یکی از کابینت ها رو خالی کرده بود وسط و خودشو با ظرفای پلاستیکی مشغول کرده بود. منم خوشحال بودم که فعلا باهام کاری نداره. میکروفونمو وصل کردم و گفتم ببخشید من در مرحلهی حساسی از آش پزیم هستم حواسم نبود چی گفتین. گفت کوثرو باید یه تنبیه اساسی کنیم. البته چه فایده؟ بعدش میگه من اصن دیگه نمیام. تو همینکه میای سر کلاس منت سر ما میذاری. (خندهی حضار😅😂)
دیگه آخر کلاس مهندس اومد. بساط شام رو چیدم. یه ظرف آش تزیین شده بردم برای خواهرشوهرم که بارداره. یه ظرف هم بردم برای مادرشوهرم. گفتم بفرمایید اش رشته. گفت واای خودت درست کردی؟ چجوری اخه با بچه؟
گفتم دیگه درست کردم دیگه. نوش جونتون.
گفت به به این اش خوردن داره.
خدافظی کردم و اومدم خونه. تازه اومدم با ارامش یه بشقاب ازش بخورم که دیدم علی بهونه خواب میگیره. حق هم داشت دیگه وقت خوابش بود. به مهندس گفتم بابا اینو بگیر چند دقیقه سرگرم کن من یه بشقاب غذا بخورم ببینم چی درست کردم اخه.
وسطاش به خودم اومدم دیدم دارم مثل همیشه تند تند غذامو میخورم که زودتر علی رو بگیرم. یه نفس عمیق کشیدم، سرمو دادم بالا. شونههامو دادم عقب و قاشق بعدی رو اروم تر گذاشتم تو دهنم. خیلی خوشمزه و جا افتاده شده بود مخصوصا که از کشک محلی گوسفندی تازه براش استفاده کرده بودم و دیگه نگم از مزهش. با صدای بارون و باد خنکی که از پنجره میومد، واقعا رویاییترین و بهترین تصمیم خوردن آش رشتهست. درسته سخت گذشت و خونه ترکید، ولی ارزششو داشت :)
تو مزار اصلی شهر ما، یه قبر الان ۲۰۰ م در میاد. اگه اونجا قبر نداشته باشی هم میبرنت توی یه قبرستون بی نام و نشون توی یه محله یا روستای دیگه.
من خیلی دوست دارم برای خودم قبر بخرم. یعنی دلم میخواد اونجایی که دفن میشم رو خودم خریده باشم و مال خودم باشه نه اینکه بهم داده باشنش.
ولی خب کاش جامون تو گلزار شهدا باشه..
هدایت شده از حریر عادلی
کسی که تحلیل یک خطی میکنه، جبهه مقاومت رو یک نقطه میبینه...
اما اون که چند وجهی نگاه میکنه، مقاومت رو منحصر به جنوب لبنان یا ضاحیه نمیدونه...
وقتی چالش های علی الطاهر رو مبیینه، پیشروی یمن رو هم میبینه.
مقاومت یک جبهه بزرگه
مال یک جغرافیا نیست که مرزی داشته باشه.
نمیدونم چرا اون حدی که پست و مطلب از نگرانی و ناراحتی نسبت به علی الطاهر منتشر شد، از پیشروی یمنی ها و فتوحات اخیرشون اظهار خوشحالی و پست و انتشار مطلب ندیدم!
این به این معناست که تحلیل ما ناقصه
و عملیات رسانه ای هم در جریانه...
انگار دشمن دلش میخواد فقط قسمتی از اخبار جبهه مقاومت (خصوصا شکست ها ) پروموت بشه و ما هم در نقش بازوهای رسانه ای کمکش میکنیم.
@hariradeli
یچیزی که این روزا بیشتر فهمیدم اینه که
آدما از آدم مثبت اندیش متنفرن!
انگار هرچی بیشتر ناله کنی، زر بزنی، قضاوت کنی، تهمت بزنی و تهوعات فکری و روحی خودتو بریزی روشون،
نایس، کول، تو دل برو و محبوبتری :)