..رسم..🇮🇷
امروز همینجور که بلند بلند درس را با خودم مرور میکردم ، رسیدم به اسم سید شهیدمان..
باورم نمیشه، نمیتونستم اسمش رو به زبون بیارم ، دور تا دور خونه میچرخیدم و سعی میکردم اسمش رو بگم، ولی نمیتونستم..
درس تاریخ بود ، از ترور ناموفق مسجد ابوذر نقل میکرد ، اما نگاه من بر روی اسمی دوخته شده بود، اسمی که این روزها جز با پسوند شهید نمیشنومش...
گریه ام گرفت.
در همین لحظه های کوچک زندگی، در میان همهی شلوغی ها با یک چیز کوچک یادم میآید که دیگر نیست و باز چشم هایم مملو از اشک میشود
و خدا میداند که چقدر روی جملهی«باشد قرار اشک پس از صبح انتقام» حساب کرده ام...
همینجوری دلی
..رسم..🇮🇷
وای کاش تأیید بشهههه، خیلی دوستش دارم😭🤎 جلد فتوبوک ، برای عکاسییی:)
موضوع فتوبوکم رو خونهمون در نظر گرفتم.
نمیدونم انگار که این فتوبوک واقعا مال منه، متعلق به من و شرحی از روزهام...🕰🏠
بینش شروع کردم و خاطره هامو داخلش نوشتم ،
نظرم نسبت به عکس هام،
احساساتم...🔆
این هم که جلدش...
نمیدونم انگار که واقعا یهتکهایاز من باشه، دوست داشتم این حس رو به مخاطب بده=)
..رسم..🇮🇷
وای کاش تأیید بشهههه، خیلی دوستش دارم😭🤎 جلد فتوبوک ، برای عکاسییی:)
پس زمینهاش هم یکی از عکس های خودمه.🎥
یه خونهیساده توی یه روستایکوچیک در یکی از دوردست ترینشهرهای ایران ،نیر، خطهای از استان اردبیل:)
🌀🌟