eitaa logo
رَستا
111 دنبال‌کننده
22 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم – ابتهاج سلام eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_7r2h4u&btn=rasta
مشاهده در ایتا
دانلود
مکالمه‌های نصفه، چایی‌های دست نخورده، کتاب‌هایی که نشونه لای برگه‌هاشون موند و دیگه باز نشدن، لباس‌های روی میز، ظرف‌های شسته نشده، لامپ‌های نیمه روشن، کارهای تل‌انبار شده. زندگی بد می‌گذره. زندگی سخت می‌گذره.
زندگی‌م مثل موهام شده، پریشون.
بگو. بگو صبح نون تازه خریدم. بگو دوستم برام عکس فرستاده بود و بهش گفتم خیلی خوشگلی. بگو مامان عدس‌پلو درست کرده بود، برعکس همیشه غر نزدم و کل بشقاب رو خوردم. بگو دو صفحه و نیم کتاب خوندم و زیر کلمهٔ عشق خط کشیدم. بگو قهوه ریخت روی اون لباس چهارخونه‌هه که خیلی دوسش داشتم. بگو شیشه‌های اتاق رو دستمال کشیدم. بگو جوهر خودکار تموم شد، یادداشتم نصفه موند. بگو یه فیلم کمدی دیدم، اصلاً خنده‌دار نبود. بگو. از امروز بگو. اگه امروز معمولی‌تر از همیشه گذشته، یه کاری کن و بعد بیا برام تعریف کن. بگو زندگی هنوز یه پرتوی نور داره، محکم گرفتم‌ش و نذاشتم از دست بره. فقط بگو.
امشب باید قربون امام رضا (علیه‌السلام) رفت.
خوشا پرنده که بی واژه شعر می‌گوید گذر به سوی تو کردن ز کوچهٔ کلمات به راستی که چه صعب است و مایهٔ آفات چه دیر و دور و دریغ! خوشا پرنده که بی واژه شعر می‌گوید ز کوچهٔ کلمات عبور گاری اندیشه است و سدّ طریق تصادفاتِ صداها و جیغ و جار حروف چراغ قرمز دستور و راه‌بند حریق تمام عمر بکوشم اگر شتابان، من نمی‌رسم به تو هرگز ازین خیابان، من خوشا پرنده که بی واژه شعر می‌گوید | شفیعی‌کدکنی | آیات غمزه 📔 | برای سوتِ قرمز.
تو خوب هر چه را دیدی تو از آن ماهی سرخی که زندانی‌ست در بلور کوچک یک جام وز دانه‌های سبز انگوری که لای تاک می‌ماند، و می‌پوسد، نمی‌گفتی تو از یک شاخۀ خشک درخت باغ که عریان مانده از بی‌رحمی پاییز تو از تنهایی پروانه‌های بهمن و اسفند و از گل‌های پژمرده، به دست دخترک‌هایی که لب‌های عروسک‌هایشان را می‌کنند رنگین، نمی‌گفتی، نمی‌گویی که از مهر عروسک‌ها تویی لبریز، تویی سرشار | هاشم‌افسریان | طاقچه 📔 | برای [ لاجَرم ]
من به کوتاه‌ترین فاصله‌ات می‌مُردم تا ابد ترک دلم کردی و خاموش شدم | وحیدمشرقی | شعر نو 📔 | برای بغض‌فروخورده؛
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته‌ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست دردِ مردم زمانه است مردمی که چین پوستین‌شان مردمی که رنگ روی آستین‌شان مردمی که نام‌هایشان جلد کهنهٔ شناسنامه‌هایشان درد می‌کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه‌های ساده‌ی سرودنم درد می‌کند | قیصرامین‌پور | آیات غمزه 📔 | برای "زایش‌افکار"
دیرگاهی‌ست که در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا می‌خواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه‌ای نیست در این تاریکی در و دیوار به هم پیوسته سایه‌ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی ست ز بندی رَسته نفس آدم‌ها سر به سر افسرده‌ست روزگاری‌ست در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده‌ست دست جادویی شب در به روی من و غم می‌بندد می‌کنم هر چه تلاش، او به من می‌خندد | سهراب‌سپهری | طاقچه 📔 | برای یاس‌بنفش-
آرزویم این است اشک از صورت ماهت دور و نشوی خسته ز دنیای پلید یاورت دست خدا خبری خوش برساند به دلت باد صبا گریه‌ات از سر شوق خنده‌ات طولانی عمر لبخند تو اندازهٔ یلدا باشد آن رخ همچو مَهَت روشنی‌بخشیِ شب‌ها باشد عشق در هر نفست بنشیند عاشقت باشد و عشقش چو دلیلی به سرودن باشد در دعایم این است گرد دنیا ننشیند به دلت نکند لحظه‌ای آزرده کند قلب تو را و بخندی همه روز | آرمان‌طاهری | شعر نو 📔 | برای اُردی بهشت .
روایت شهادت مادر دختری؛ شهیدان طاهره محمدی نصرآبادی و عطیه اصلاحی🕊 ▪️تازه ‌عروس بود و داشت خادم بیت رهبری می‌شد. همان روز نهم اسفند برای مصاحبه به آنجا رفته بود اما چون مدارکش ناقص بود او را فرستاده بودند تا در خیابان جمهوری از مدارکش پرینت بگیرد که بیت را زدند. غبطه می‌خورد و آرام و قرار نداشت. آن شب در خانه دست پدرش را بوسید و گفت:« از من راضی باش، حتما شما از من راضی نبودی که من شهید نشدم». بعد هم رفت سراغ سجاده‌اش و تا صبح گریه کرد. ساعت هشت صبح تازه خوابش برده بود. هنوز یک ساعتی از خوابیدنش نگذشته بود که صدای مادرش آمد؛ مادر از بسیجیان فعال حوزه ۱۰۴ رضوان بود، داشت آماده شد تا برای جلسه به حوزه برود. ناگهان عطیه از خواب پرید و گفت من هم می‌آیم و هر طور بود مادر را راضی کرد و باهم راه افتادند. جلسه که تمام شد ماندند تا نماز اول وقت را بخوانند و به خانه برگردند که درست هنگام اذان ظهر، حوزه ۱۰۴ رضوان مورد حمله نیروهای آمریکایی_اسرائیلی واقع شد و مادر و دختر باهم به شهادت رسیدند و دعای عطیه مستجاب شد..🥀 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @SHAHID_DEHGHAN
نام تو را چند بار شنیدم. خیال می‌کردم تشابه اسمی است. نمی‌دانم چرا به ذهنم خطور نمی‌کردی. چرا لحظه‌ای به پرواز تو فکر نمی‌کردم. آن روز که بنرهای سیاه را دو ساختمان پایین‌تر از منزل‌مان دیدم، با خودم گفتم شهادت تا دو قدمی‌ام آمده. عجیب است که حالا فکر می‌کنم کنار گوشم ایستاده. تو شهادتت را خریدی. همان شب که دست پدر را بوسیدی و تا صبح روی سجاده اشک ریختی. ثابت کردی که لیاقتش را داری. نشان دادی که شهادت مقابل خوب خانه‌ای ایستاده بود و دق الباب کرده بود. تو کلید شهادت را از رضایت پدر، دعای همسر، هم‌نشینی‌ات با شاه‌عبدالعظیم و از اخلاص عملت گرفته بودی. پاک شده بودی. تو حسابت، نیتت، دلت با همه صاف بود. شهادت سزای تو بود. حالا توی آسمان‌ها، فرشته‌ها برایت چراغ و ریسه می‌بندند عروس خانم. حالا حریر سپیدی به تن داری که بوی روح و ریحانِ بهشت می‌دهد. حالا از همیشه برازنده‌تری. برگزیده شده‌ای. برایمان دعا کن خواهر آقا محمدرضا. برایمان دعا کن شهید همیشه.