هدایت شده از کانال رسمی شهید محمدرضا دهقان امیری
#به_وقت_بهشت
روایت شهادت مادر دختری؛ شهیدان طاهره محمدی نصرآبادی و عطیه اصلاحی🕊
▪️تازه عروس بود و داشت خادم بیت رهبری میشد. همان روز نهم اسفند برای مصاحبه به آنجا رفته بود اما چون مدارکش ناقص بود او را فرستاده بودند تا در خیابان جمهوری از مدارکش پرینت بگیرد که بیت را زدند.
غبطه میخورد و آرام و قرار نداشت. آن شب در خانه دست پدرش را بوسید و گفت:« از من راضی باش، حتما شما از من راضی نبودی که من شهید نشدم». بعد هم رفت سراغ سجادهاش و تا صبح گریه کرد.
ساعت هشت صبح تازه خوابش برده بود. هنوز یک ساعتی از خوابیدنش نگذشته بود که صدای مادرش آمد؛ مادر از بسیجیان فعال حوزه ۱۰۴ رضوان بود، داشت آماده شد تا برای جلسه به حوزه برود. ناگهان عطیه از خواب پرید و گفت من هم میآیم و هر طور بود مادر را راضی کرد و باهم راه افتادند. جلسه که تمام شد ماندند تا نماز اول وقت را بخوانند و به خانه برگردند که درست هنگام اذان ظهر، حوزه ۱۰۴ رضوان مورد حمله نیروهای آمریکایی_اسرائیلی واقع شد و مادر و دختر باهم به شهادت رسیدند و دعای عطیه مستجاب شد..🥀
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@SHAHID_DEHGHAN
نام تو را چند بار شنیدم. خیال میکردم تشابه اسمی است. نمیدانم چرا به ذهنم خطور نمیکردی. چرا لحظهای به پرواز تو فکر نمیکردم.
آن روز که بنرهای سیاه را دو ساختمان پایینتر از منزلمان دیدم، با خودم گفتم شهادت تا دو قدمیام آمده. عجیب است که حالا فکر میکنم کنار گوشم ایستاده.
تو شهادتت را خریدی. همان شب که دست پدر را بوسیدی و تا صبح روی سجاده اشک ریختی. ثابت کردی که لیاقتش را داری. نشان دادی که شهادت مقابل خوب خانهای ایستاده بود و دق الباب کرده بود. تو کلید شهادت را از رضایت پدر، دعای همسر، همنشینیات با شاهعبدالعظیم و از اخلاص عملت گرفته بودی. پاک شده بودی. تو حسابت، نیتت، دلت با همه صاف بود. شهادت سزای تو بود.
حالا توی آسمانها، فرشتهها برایت چراغ و ریسه میبندند عروس خانم. حالا حریر سپیدی به تن داری که بوی روح و ریحانِ بهشت میدهد. حالا از همیشه برازندهتری. برگزیده شدهای. برایمان دعا کن خواهر آقا محمدرضا. برایمان دعا کن شهید همیشه.
آخرش که باید خودت دستمو بگیری قربونت برم. آخرش که زنگار وجودم باید به جرعه چای هیئت شما زدوده بشه. آخرش که باید خودت دست بکشی روی سرم. آخرش که باید خودت بغلم کنی. آخرش که باید دخیلمو به ضریحت نه، به کتیبههای هیئتت ببندم. از حالا چشمانتظارتم. بیا عزیز قلبم. بیا و دیر نرس به من که دیر به اسم تو رسیدم.
شاید غم من از آنجا سرچشمه میگیرد که در هیچ چیز کامل نیستم. نه در شادی تمامم، نه در اندوه. نه در حیات، و نه در مرگ. نه فرزند کاملی برای والدینم، نه دوست کاملی برای دوستانم. پایان هیچ کدام از جملههای داستان من نقطه نیست. و همین آن را صعبالفهم و ناقصالمعنی کرده، حتی برای خودم.
خدایا اگر شهید نشوم، نفسم قاتل من میشود. تو راضی میشوی که بندهات از اعلیٰ علیین، به اسفل السافلین برسد؟