eitaa logo
رَستا
111 دنبال‌کننده
22 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم – ابتهاج سلام eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_7r2h4u&btn=rasta
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی گله‌هات از نشدن‌ها و خواسته‌های کوچیک و بزرگت رو می‌گیری توی بغلت و می‌بری پیش خدا؛ اول یادت بیار که چه قدر بهش بدهکاری و حساب خوبی‌هاش با بندگی ناقص و تمام تو هیچ‌وقت صاف نمی‌شه. یادت بیار که اون صاحب دریای فضله و اگه تموم ماهی‌های دریا رو بهت ببخشه، ذره‌ای از دارا بودنش کم نمی‌شه. اگه نشد، اگه نمی‌شه؛ حکمتی داره و حرمتی، که به گاهِ این نشدن چشم نبندی روی تموم داده‌ها و لطف و مرحمتش. با طلب‌کاری سراغ خدا نرو. سرت رو بنداز پایین و «به داده و نداده‌ت شکر» رو از ته دل زمزمه کن تا ببینی چه‌جوری توی آغوشت می‌گیره.
کانال‌هایی که دوست دارم رو براتون بفرستم، کانال‌هایی که دوست دارید رو برام می‌فرستید یا قراره یک هیچ بشیم؟
هدایت شده از طبقه‌ی‌ وسط
توی شاهنامه، از شخصیت بزرگمهر، وزیر حکیم انوشیروان، می‌پرسن بدبخت کیه؟ کیه که باید به حالش گریه کنیم از بس بیچاره است؟ جواب میده: اون کسی که می‌دونه حقیقت چیه اما رفتارش همچنان مخالف حقیقته. فسق. امان از فسق.
هدایت شده از - قرین -
دادن یک پیام ساده ، پیگیری فلان ماجرا ، یادآوری خاطرات کوچک و ساده ، پرسیدن از روزمره و .. جداً که مهمه . من احساس می‌کنم ما آدم‌ها رو به‌خاطر فاصله‌ی فیزیکی از دست نمی‌دیم ، ما اون‌ها رو وقتی از دست می‌دیم که تلاشی براشون نمی‌کنیم ..
هدایت شده از رآدیو سکوت ؛
و من، عاشق لایقی بودم. نه؟ خوب می‌سوختم، خوب شعر می‌گفتم، خوب آب می‌شدم، خوب در رویایت غرق می‌شدم چنان که ماهی در دریا. حق عاشقی را خوب ادا نکردم، عزیز غریبهٔ من؟ به گمانم تو هم خوب معشوقی بودی، خوب نشنیدی، خوب ندیدی. ندیدی، یعنی حتی زیر اقدامت هم مرا لِه نکردی. یعنی حتی چشمی از من دریغ نکردی، یعنی اصلا متوجهٔ عاشقی‌ام هم نبودی. از فعل ندیدن، دلم به هم می‌پیچد. حالا می‌فهمم چرا مجنون، از شکستن بشقاب‌هایش ز دست لیلی، خشنود بود! چون لیلی او را دیده بود، حداقل. کاش هیچ آدمی دچار ندیدن‌های دگری نشود.
همین بود؟ به قول یک نفر من توی شبکه‌های اجتماعی هم غیراجتماعی‌ام.
تو باران بهاری بودی. گیاهان را سرزنده می‌کردی، خاک را امید می‌دادی و کودکان را به جنب‌وجوش وا می‌داشتی. اما سهم من از تو، فقط یک پنجره بود و تماشا. و تماشا، و تماشا، و تماشا.
نگهبان شب – رضا میرکریمی – ۱۴۰‌۰
من تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی بی‌سروته از بعضی فیلم‌ها را نمی‌فهمم، گمان هم نمی‌کنم آدم‌های زیادی از آن‌ها سر در بیاورند. نمی‌دانم، شاید هم حق با منتقدان باشد؛ اما به هر حال روایت زندگی ساده و قابل حدس این جوان کرمانی برایم دوست‌داشتنی بود. وقتی به تماشای این فیلم می‌نشینید، نخست و – به احتمال – مانند بیشتر تماشاگران، مجذوب سادگی و پاک‌نهادی خاص "رسول" می‌شوید. در ادامه و ورود او به یک دنیای جدید، سرنخ‌هایی از معمای اصلی فیلم که تأثیر وافری بر سرنوشت او خواهد گذاشت، به دست می‌آورید. سرنخ‌هایی که البته به هیچ کجا نمی‌رسند و این می‌توانست نقطهٔ قوت داستان باشد؛ که به جای یک قصهٔ عامیانه، با پر و بال دادن به ماجرای آپارتمان‌ها و مشکلات احتمالی بر سر راه اجرای طرح و تحویل‌شان – یا مواردی مشابه – قصه را از مسیر متفاوتی پیش ببرد و مخاطب را در سطح دیگری از پیچیدگی و لذت ناشی از تعلیق و ابهام با خود همراه کند. فیلم‌نامه از شخصیت "مهندس" هم تصویر دقیقی برای ما رسم نمی‌کند؛ نمی‌دانیم او را شخصیتی منفعت‌طلب و اهل سیاست بدانیم که از راه‌های خود سعی در رسیدن به مقصودش را دارد، یا شخصیتی دل‌رحم که خودش هم در پیچ و خم این قصه گرفتار شده است. از آن طرف هیچ دلیلی برای آن‌که روبروی او – در جبههٔ معلمانی که به وعده‌هایش دل خوش کرده‌اند – قرار نگیریم، وجود ندارد. بازیگر نقش "نصیبه" مطابق معمول نقش یک دختر دل‌رُبا را ایفا می‌کند و در این‌جا، ناتوانی ویژهٔ او ترحم بیننده را برنمی‌انگیزد. او یک دختر ساده، به وسع خود تلاش‌گر و دلسوز پدر است که دارد عشق را به آهستگی و خلوص زیر دندان مزه می‌کند. کاراکتر او ساده و قابل فهم است و پیچش خاصی ندارد. در «نگهبان شب» قهرمانی در کار نیست. مثل دیگر ساخته‌های میرکریمی، هیچ‌کدام از شخصیت‌ها قرار نیست پایشان را از خطوط پیرنگ همیشه فراتر بگذارند و غیر معمولی باشند. او به شکلی کم‌سابقه، در نمایش نزدیکی شخصیت‌های فیلم غیرمحتاط عمل و در نهایت، سیمرغ بهترین کارگردانی فجر ۱۴۰۰ را برای این فیلم از آن خود می‌کند.
به عنوان یک نیمچه‌ثلثِ‌نصفِ‌خمس منتقد، می‌گویم به هیچ نقد و منتقدی صددرصد اعتماد نکنید. وقتی نوک خودکار روی کاغذ می‌لغزد نویسنده خیلی چیزها می‌نویسد که ممکن است با برداشت‌های اولیهٔ خودش هم مطابقت نداشته باشد. تماشای فیلم و خواندن و نوشتن نقد بر آن، برای خیلی‌ها سرگرمی است، و آن‌چه شما را از سرگردانی میان انتخاب‌های درست و غلط می‌رهاند، مثل همیشه بینش خودتان و "تفکر نقادانه" است.
این نیز نگذرد.
« روزی می‌رسد که جسم من روی زمین راه نمی‌رود، و هیچ مِلکی به جز خانهٔ کوچک مزارم به نام من نیست. آن روز ممکن است کسی با کلماتم مرا بشناسد، مرا با خود همراه سازد، از من الهام بگیرد، و زندگی‌اش را با دیدی نو که از اندیشه‌های من اشتقاق گرفته بیافریند. » این وسوسه‌ای است که هر نویسنده‌ای را وادار به نوشتن می‌کند.