من این خانم را نمیشناسم. در واقع فقط میدانم که خانم است و در یک گروه مشترک عضو هستیم. حدس میزنم که اگر همسن مادربزرگم نباشد، سن و سال مادرم را داشته باشد. پروفایل من هم تاریک نیست، خالی است. در واقع همان روز که تصمیم گرفتم برای مدتی عطای مجازی به لقایش ببخشم، نام کاربریام را به نیمفاصله تغییر دادم و پروفایلم که تا آن لحظه عکس نداشت، خالیتر از همیشه شد.
البته من با او موافقم که خالی بودن، تاریک بودن است. هم از دید علمی و هم آن که معمولاً خلاء، انگارۀ تاریکی را در ذهن آدم زنده میکند. چیزی که نمیدانم، این است که پروفایلِ خالیِ تاریکِ من، چرا باید برای کسی _ آن قدر غریبه _ مهم باشد. همینطور نمیدانم که چرا نمیتوانم به راحتی از این پیام بگذرم. گاهی بعضی توجهها آدم را غافلگیر میکند. باعث میشود کمی مکث کنیم. باعث میشود از خودم بپرسم اگر پروفایل من تاریک نباشد، چه چیزی در دنیای این خانم عوض میشود. یا اگر آن خانم توی مترو به من نمیگفت که دستمال کاغذی به پیشانیات چسبیده و خودش آن را برنمیداشت، چه چیزی برای _ او _ تغییر میکرد.
ممکن است این تذکر ناشی از وسواس شخصی باشد. ممکن هم هست دلایل دیگری داشته باشد. دلیلی که شاید برای خود آن فرد یا افراد قابل توضیح نباشد، ولی باعث شود هر دوی ما یک لحظه مکث کنیم. مکث روی جزئیات کوچک. روی توجهی که گاهی حال آدمها را بهتر میکند.
شاید هم باعث شود من این چرخه را ادامه بدهم. با توجه به ردِ ماتیکی که روی گونۀ یک خانم مانده. به کولهای که زیپش باز است و ممکن است وسیلهای از آن بیرون بیفتد. به شیشههای پایین یک ماشین. به میز کناریام در کافه، که نوشیدنیاش لبۀ میز است و امکان دارد بریزد. توجه به چیزهای کوچکی که اغلب در موردشان صحبت نمیشود، ولی گاهی میتوانند نجاتدهنده باشند.
این مکث _ این توقف کوتاه _ برای من یک سوغات است. شکلی از توجههای ساده و ضروری در میان شلوغیِ زندگی، که غنیمتش میشمارم.
هیچ عکسی نیست که بخواهم روی نمایه بگذارمش. هیچ آهنگی نیست که مایل باشم بشنوم. هیچ فیلمی نیست که با رغبت سراغش بروم. هیچ کتابی نیست که خواب را از چشمم بگیرد. برای رفع تکلیف زندهام. اصلا نمیدانم چرا زندگی میکنم.