دلم برای تلگرام و ویدئو مسیجام تنگ شده.
بزارین یکم روم تو روتون باز بشه، دعا میکنید هیچوقت این اتفاق نمیوفتاد.
ببخشید ولی من زندگی قبل جنگ و یادم رفته.
چیکار میکردم؟
به چی فکر میکردم؟
دغدغهام چیا بودن؟
کی بودم، چی بودم، کجا بودم اصلا؟
دارم با هوش مصنوعیِ بله حرف میزنم،
ولی این خیانت تو مرام و معرفت من نبود،
همش تقصیر این کله زرده.
من هنوز خیلی وقتا بلد نیستم واسه زندگیم کاری کنم، گیر میکنم بین هزار تا فکر، بین بایدها و نبایدها.
گاهی فقط مینشینم و به خودم نگاه میکنم که چقدر بلد نیستم، اما بازم ادامه میدم، شاید همین ادامه دادنه، خودش یهجور یاد گرفتنه.
دیشب بعد مدتها حس زنده بودن داشتم.
دم دمای صبح بود،
من بودم و سرسبزی روبروم و خنکی ِ هوا.
منِ عزیز، هیچچیز جز وطن نمیارزه. بقیهی چیزها رو رها کن، زندگی راهش رو پیدا میکنه سر چیزهای دیگه.