دیشب بعد مدتها حس زنده بودن داشتم.
دم دمای صبح بود،
من بودم و سرسبزی روبروم و خنکی ِ هوا.
منِ عزیز، هیچچیز جز وطن نمیارزه. بقیهی چیزها رو رها کن، زندگی راهش رو پیدا میکنه سر چیزهای دیگه.
شاید فکر کنید من همیشه اینقدر بی محتوا بودم،
ولی باید بگم خیر.
قبل جنگ برای خودم زندگیای داشتم، بر و بیایی داشتم.
خیاطی میکردم، کار میکردم، طراحی میکردم.
زندگی واقعا برام رنگی بود،
اما الان گرد غم و رنگ خاکستری پاشیدن به روزام.
نمیخوام تو گرداب غم بیوفتم و حل بشم، میخوام پاشم و زندگیمو دوباره پر از رنگ کنم.
میخوام زندگی کنم، حتی وسط جنگ.
عاشق یکاری کردنم، مهم نیست چیکار، فقط بیکار نباشم.
این یعنی رویاهام زندهان، پس منم زندم.
یعنی هنوز ایده پردازی و خیالاتم سره جاشه، یعنی دست از تجربه کردن نکشیدم با وجود این همه دلیل برای پا پس کشیدن.
پس درود بر کار کردن و تجربه های جدید.
هر وقت حس کردی تو زندگی گم شدی، برگرد به چیز های ساده: خواب، غذا، نور، چای، یه آدم امن.
برای یه کاری باید با مزون هم دانشگاهیم تماس بگیرم.
فعلا که دست دست میکنم و انجامش نمیدم.
دو روزم خودمو گول بزنم ولی از پس فردا کار و کار و کار.
دوره هایی که خریدم و الان نیاز دارم ببینم تو تلگرامه و بهش دسترسی ندارم.
فیلتر شکن هم گیگی یه تومنه که نمیصرفه دوستان.
اینترنت قطع شدهای که برای بعضیها وصله، اسمش محدودیت نیست، تبعیضه.
نباید برای دسترسی به ارتباط دو دسته بشیم:
اونایی که میتونن بخرن و اون هایی که نمیتونن و باید تماشاگر باشن.
وقتی دسترسی به اینترنت وابسته به توان مالی میشه، مسئله از فیلترینگ فراتر میره و به عدالت ارتباطی میرسه.
مخاطب حرف من عزیزانی که کار رسانهای انجام میدن و نیاز به اینترنت بین المللی و سیم کارت سفید دارن نیست.